𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
دستهایی که در هم درآمیختند...
دستت را به من بده ،
تا جراحات اين روزها را با هم بخيه كنيم . . (:
شبۍ بھ یار گفتم با بیقرار؎،
بھ غیر از من کسی را دوست دار؎؟
دو چشمش از خجالت ࢪوۍ هم افتاد
میان گریہ؎ خود گفت: آرۍ!🚶♀️