شبۍ بھ یار گفتم با بیقرار؎،
بھ غیر از من کسی را دوست دار؎؟
دو چشمش از خجالت ࢪوۍ هم افتاد
میان گریہ؎ خود گفت: آرۍ!🚶♀️
پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره
خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست
که تنهایی رافقط در شلوغی میتوان
حس کرد.
- عباس معروفی
𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
دیدنتباعثدلتنگیمنخواهدشد بعدهرآمدنترفتناگرهستنیا .
هربار میرم خودم باشم، یادم میره خودم کی بود