eitaa logo
ܭߊ‌ܦ̇ܘ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ☕🤍
102 دنبال‌کننده
42 عکس
4 ویدیو
0 فایل
به «کافه رمان» خوش اومدی ☕📖 اینجا یه جای دنج بین دنیای واقعی و دنیای قصه‌هاست✨ اینجا کتاب خوندن فقط ورق زدن نیست…یه جور سفر کردنه تو دل داستان‌ها 🌙📚 نفس بکش، بخون و غرق شو 🌸 💖شروعمون: ۱۴ تیر ۱۴۰۵ ساعت:۱۳:۲۶🌱 کپی ممنوع و حرام هست🚫‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب که از راه می‌رسه، انگار دنیا کمی آروم‌تر ورق می‌خوره... 🤍📖 صداها کمتر می‌شن، چراغ‌ها کم‌نورتر و دل‌ها آماده‌ی یک استراحت شیرین. 🌱 قبل از اینکه چشم‌هاتون رو به خواب بسپارید، چند خط از یک کتاب بخونید... 📚✨ چند کلمه‌ی کوچک که شاید حال دلتون رو بهتر کنه، لبخند بیاره روی لبتون و شما رو برای چند دقیقه به یک دنیای قشنگ ببره. 🤍 کتاب‌ها شبیه دوست‌های خوبن... آروم کنارمون می‌شینن، حرف می‌زنن، قصه می‌گن و گاهی حتی وقتی خسته‌ایم، حال دلمون رو عوض می‌کنن. 🌸 و شب... شب هم شبیه یک کتاب دوست‌داشتنیه؛ هر ستاره‌اش مثل یک جمله‌ی درخشانه، هر سکوتش مثل یک صفحه‌ی آرام، و هر رؤیایی که در خواب می‌بینیم، انگار ادامه‌ی قصه‌ایه که هنوز نوشته نشده... 🌙✨ پس امشب یک صفحه از آرامش رو ورق بزنید، یک نفس عمیق بکشید و با خیال‌های قشنگ به خواب برید. 🤍 امیدواریم خواب‌هاتون پر از قصه‌های شیرین، دل‌هاتون پر از آرامش و فرداتون پر از اتفاق‌های خوب باشه. 🌱✨ شب‌تون بخیر همراهان عزیز کافه رمان... ☕📖 تا فردا، با یک داستان تازه و یک صفحه‌ی تازه از زندگی... 🤍🌙 شب بخیر✨ https://eitaa.com/cafe_raman
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح دوباره از راه رسیده... یک روز تازه، یک فرصت تازه و یک صفحه‌ی سفید دیگر از رمان زندگی ما. ✨ امروز را با لبخند شروع کنیم؛ با یک فکر خوب، یک حس قشنگ و امیدی که همیشه می‌تواند زیباترین اتفاق‌ها را به زندگی دعوت کند. ☕🌸 همان‌طور که هر کتاب با اولین جمله‌اش آغاز می‌شود، هر روز هم با اولین فکر ما شکل می‌گیرد... پس بیایید امروز را با انرژی، آرامش و حال خوب بنویسیم؛ با لحظه‌هایی که ارزش به خاطر سپردن دارند و خاطراتی که بعدها لبخند روی لبمان می‌آورند. 🤍📖 یادتان باشد؛ حتی زیباترین رمان‌ها هم صفحه‌های مختلف دارند... مهم این است که با امید، ورق بعدی را باز کنیم. 🌱✨ آرزو می‌کنیم صبح‌تان پر از آرامش، روزتان پر از موفقیت و دلتان همیشه پر از قصه‌های شیرین باشد. ☀️ ☕📚 همراه کافه رمان باشید؛ جایی که هر روز، یک داستان تازه آغاز می‌شود... 🤍 https://eitaa.com/cafe_raman
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی جنوب درد داره، همه ایران درد داره❤️‍🩹 شرمنده جنوبی های عزیز شما توی این مدت یک تنه تمام سختی های ایران رو تحمل کردید🥺 جنوب قلب ایران است🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹۱.Bonjour mon amieee... 🤍🌱 (سلام دوست خوبم...) وای چه سؤال قشنگی پرسیدی... 😍 راستش اگر برگردم به روز اول، شاید هنوز بترسم و کلی سؤال توی ذهنم باشه... اما باز هم همون قدم رو برمی‌دارم. 🤍 Je choisirais encore ce chemin... (باز هم این مسیر رو انتخاب می‌کنم...) چون بعضی مسیرها آسون نیستن، اما باعث می‌شن آدم خودش رو بهتر بشناسه. 🌱✨ پس آره دوست خوبم، با همه‌ی سختی‌ها... باز هم انتخابش می‌کنم. 🤍📖 🤍🌸 🌹۲.Bonjour ma chère amie... 🌸 (سلام دوست عزیزم...) چه سؤال شیرینی... 🥺🤍 دلتنگی حس عجیبیه... من دلم برای خیابون‌های فرانسه، خونه‌مون، بعضی صداها و خاطره‌های کوچیک تنگ می‌شه. 🇫🇷✨ La France restera toujours une partie de mon cœur... (فرانسه همیشه بخشی از قلب من خواهد ماند...) گاهی دلم برای یک صبح معمولی، یک گفت‌وگوی کوتاه یا یک لحظه کنار خانواده تنگ می‌شه. 🌱 اما یاد گرفتم آدم می‌تونه جایی رو دوست داشته باشه و دنبال راه خودش هم بره. 🤍 💬🎶 🌹۳.Bonjour mon amieee... 🤍📖 (سلام دوست خوبم...) چه سؤال عمیق و قشنگی پرسیدی... 😍 اسم «دور از خدا» فقط یک اسم نیست... پشتش کلی احساس و اتفاق وجود داره. 🌱 گاهی آدم ممکنه از خدا دور بشه، نه چون خدا دور شده؛ بلکه چون خودش راه رو گم کرده. 🥺 Loin de Dieu, mais pas loin de Son amour... (دور از خدا، اما نه دور از عشق او...) این داستان درباره‌ی پیدا کردن راه، انتخاب و جست‌وجوی قلب آدمه. 🤍✨ ممنون که با این دقت داستان منو دنبال می‌کنید. 🌸📖
خب بریم سراغ پارت های امروز رمانمون👇🏻🌸
🌱 صبح کاظمین با صدای آرام اذان و نور کم‌رنگ خورشید که از پشت پنجره‌ی اتاق هتل خودش را نشان می‌داد، شروع شد. ویوات چند لحظه چشم‌هایش را باز نکرد. فقط آرام نفس کشید... انگار می‌خواست مطمئن شود چیزی که تجربه می‌کند خواب نیست. چند روز قبل، دختری بود در فرانسه که میان هزاران سؤال، ترس و تردید گیر کرده بود... و حالا اینجا بود. در سرزمینی که برایش پر از حس‌های تازه بود. 🌱 ویوات آرام زیر لب گفت: — Bonjour mon Dieu... (صبح بخیر خدای من...) لبخند کوچکی روی صورتش نشست. از تخت بلند شد، پرده را کنار زد و چند لحظه به خیابان نگاه کرد. آدم‌هایی که هرکدام به سمتی می‌رفتند... صدای مغازه‌هایی که تازه باز می‌شدند... رفت‌وآمد آرام مردم... همه چیز برایش متفاوت بود. اما عجیب اینکه دیگر آن حس غریبی روزهای اول را نداشت. انگار کم‌کم داشت احساس می‌کرد اینجا بخشی از مسیر اوست. ویوات چای صبحانه‌اش را آماده کرد و کنار پنجره نشست. گوشی‌اش را برداشت. چند پیام خوانده نشده داشت. اما انگشتش روی صفحه خشک شد... چون یک لحظه یاد خانواده‌اش افتاد. ژاکلین... ادواردو... و کارولین... دلش گرفت. آرام گفت: — دلم براتون تنگ شده... اما کیلومترها دورتر... در فرانسه... خانه‌ی خانواده‌ی ویوات دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت. ژاکلین چندمین بار بود که گوشی‌اش را چک می‌کرد. — هنوز هیچ خبری نیست؟ ادواردو سکوت کرده بود. چهره‌اش خسته‌تر از همیشه بود. — نه... کارولین گوشه‌ی اتاق نشسته بود. ساکت. بیشتر از همه سکوتش عجیب بود. ژاکلین نگاهش کرد. — کارولین... تو چیزی می‌دونی؟ کارولین سریع سرش را بالا آورد. — نه... اما صدایش مثل همیشه مطمئن نبود. ژاکلین نزدیک‌تر آمد. — دخترم... اگر چیزی هست، باید بهمون بگی. کارولین چیزی نگفت. چون در ذهنش فقط یک سؤال می‌چرخید: «اگر بگم... چه اتفاقی برای ویوات میفته؟» شب قبل... وقتی همه خواب بودند، کارولین بارها گوشی‌اش را گرفته بود. بارها صفحه‌ی پیام‌های قدیمی را باز کرده بود. او می‌توانست همه چیز را بگوید. می‌توانست بگوید ویوات کجاست. می‌توانست به خانواده‌اش کمک کند پیدایش کنند. اما هر بار تصویر ویوات جلوی چشمش می‌آمد... همان خواهری که شاید همیشه درکش نکرده بود. همان دختری که با وجود تمام اختلاف‌ها، هنوز خواهرش بود. کارولین آرام زمزمه کرد: — چرا اینقدر سختش کردی ویوات؟ چشم‌هایش پر از فکر شد. — چرا باید بین درست و چیزی که فکر می‌کنم درست است گیر کنم؟ در کاظمین... ویوات آماده شده بود برای رفتن. لباس ساده و آرامش‌بخشش را پوشید. قبل از بیرون رفتن چند لحظه جلوی آینه ایستاد. نه برای ظاهر... برای اینکه خودش را ببیند. دختری که چند هفته قبل با امروز خیلی فرق داشت. آرام گفت: — من هنوز همون ویواتم... اما شاید کمی بیشتر خودم رو شناختم. بعد لبخند زد و از اتاق بیرون رفت. 🤍 وقتی وارد مسیر شد... حس عجیبی داشت. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار یک فکر تازه در ذهنش شکل می‌گرفت. با خودش گفت: «شاید آدم همیشه جواب‌ها رو یک‌دفعه پیدا نمی‌کنه...» «گاهی باید قدم بزنه، تجربه کنه و کم‌کم بفهمه.» اما در فرانسه... کارولین بالاخره گوشی را برداشت. انگشتش روی صفحه ماند. یک شماره... یک تماس... فقط چند ثانیه فاصله بود. زیر لب گفت: — ویوات... نمی‌دونم دارم نجاتت می‌دم... یا دارم همه چیز رو خراب می‌کنم... و انگشتش آرام به سمت دکمه‌ی تماس رفت... اما... ✨ادامه دارد... کپی ممنوع❌ 📌https://eitaa.com/cafe_raman