#رمان_دور_از_خدا🌱
#پارت_۳۳
صبح کاظمین با صدای آرام اذان و نور کمرنگ خورشید که از پشت پنجرهی اتاق هتل خودش را نشان میداد، شروع شد.
ویوات چند لحظه چشمهایش را باز نکرد.
فقط آرام نفس کشید...
انگار میخواست مطمئن شود چیزی که تجربه میکند خواب نیست.
چند روز قبل، دختری بود در فرانسه که میان هزاران سؤال، ترس و تردید گیر کرده بود...
و حالا اینجا بود.
در سرزمینی که برایش پر از حسهای تازه بود. 🌱
ویوات آرام زیر لب گفت:
— Bonjour mon Dieu...
(صبح بخیر خدای من...)
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
از تخت بلند شد، پرده را کنار زد و چند لحظه به خیابان نگاه کرد.
آدمهایی که هرکدام به سمتی میرفتند...
صدای مغازههایی که تازه باز میشدند...
رفتوآمد آرام مردم...
همه چیز برایش متفاوت بود.
اما عجیب اینکه دیگر آن حس غریبی روزهای اول را نداشت.
انگار کمکم داشت احساس میکرد اینجا بخشی از مسیر اوست.
ویوات چای صبحانهاش را آماده کرد و کنار پنجره نشست.
گوشیاش را برداشت.
چند پیام خوانده نشده داشت.
اما انگشتش روی صفحه خشک شد...
چون یک لحظه یاد خانوادهاش افتاد.
ژاکلین...
ادواردو...
و کارولین...
دلش گرفت.
آرام گفت:
— دلم براتون تنگ شده...
اما کیلومترها دورتر...
در فرانسه...
خانهی خانوادهی ویوات دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت.
ژاکلین چندمین بار بود که گوشیاش را چک میکرد.
— هنوز هیچ خبری نیست؟
ادواردو سکوت کرده بود.
چهرهاش خستهتر از همیشه بود.
— نه...
کارولین گوشهی اتاق نشسته بود.
ساکت.
بیشتر از همه سکوتش عجیب بود.
ژاکلین نگاهش کرد.
— کارولین... تو چیزی میدونی؟
کارولین سریع سرش را بالا آورد.
— نه...
اما صدایش مثل همیشه مطمئن نبود.
ژاکلین نزدیکتر آمد.
— دخترم... اگر چیزی هست، باید بهمون بگی.
کارولین چیزی نگفت.
چون در ذهنش فقط یک سؤال میچرخید:
«اگر بگم... چه اتفاقی برای ویوات میفته؟»
شب قبل...
وقتی همه خواب بودند، کارولین بارها گوشیاش را گرفته بود.
بارها صفحهی پیامهای قدیمی را باز کرده بود.
او میتوانست همه چیز را بگوید.
میتوانست بگوید ویوات کجاست.
میتوانست به خانوادهاش کمک کند پیدایش کنند.
اما هر بار تصویر ویوات جلوی چشمش میآمد...
همان خواهری که شاید همیشه درکش نکرده بود.
همان دختری که با وجود تمام اختلافها، هنوز خواهرش بود.
کارولین آرام زمزمه کرد:
— چرا اینقدر سختش کردی ویوات؟
چشمهایش پر از فکر شد.
— چرا باید بین درست و چیزی که فکر میکنم درست است گیر کنم؟
در کاظمین...
ویوات آماده شده بود برای رفتن.
لباس ساده و آرامشبخشش را پوشید.
قبل از بیرون رفتن چند لحظه جلوی آینه ایستاد.
نه برای ظاهر...
برای اینکه خودش را ببیند.
دختری که چند هفته قبل با امروز خیلی فرق داشت.
آرام گفت:
— من هنوز همون ویواتم...
اما شاید کمی بیشتر خودم رو شناختم.
بعد لبخند زد و از اتاق بیرون رفت. 🤍
وقتی وارد مسیر شد...
حس عجیبی داشت.
هر قدمی که برمیداشت، انگار یک فکر تازه در ذهنش شکل میگرفت.
با خودش گفت:
«شاید آدم همیشه جوابها رو یکدفعه پیدا نمیکنه...»
«گاهی باید قدم بزنه، تجربه کنه و کمکم بفهمه.»
اما در فرانسه...
کارولین بالاخره گوشی را برداشت.
انگشتش روی صفحه ماند.
یک شماره...
یک تماس...
فقط چند ثانیه فاصله بود.
زیر لب گفت:
— ویوات...
نمیدونم دارم نجاتت میدم...
یا دارم همه چیز رو خراب میکنم...
و انگشتش آرام به سمت دکمهی تماس رفت...
اما...
✨ادامه دارد...
کپی ممنوع❌
📌https://eitaa.com/cafe_raman
هدایت شده از - محبان الحسین .
این پیام رو فور کن ؛ تو چنل های
محبان|لیورا|ضحی|نورا عضو باش ...
منم ازت حمایت میکنم 🦦🎀
* شات یادت نره :)
تگتون : @Mojahed_14
هدایت شده از - قرینه .
هدایت شده از ایکاشِ ماهیرا .
🏷 | و اما اینبار ..
این پیام ُفؤر کنین و عضو ِ
‹ ایکاش ِماهیرا / مضطر › باشین 𓂅.
منم چنلت ٌبه یك بازیکن فوتبال +
دو مورد از خصوصیاتش تشبیه میکنم ُ
ازتون مشتی حمایت میکنم 🪴🌟ꫂ᭪ .
تگ | 𓏲˖࣪ @SAYEDA_IR ـ