❁عباډی❁:
غــــم، گریبانِ مرا میگیـرد و ول میکند
گرچه ترمز نیستم ، اما بریدم ای رفیق
#محمدامین_عبادی
مشاعره:
زیر بــاران که به من زل بزنـی خواهـــی دیـد
فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است
#کاظم_بهمنی
❁عباډی❁:
دنبالِ یک تریلیِ جادار و محکمم
تا بارِ درد های دلم را سبک کنم
#محمدامین_عبادی
دیشب او را بغل یارِ جدیــدش دیدم
دیدم و سوختم و باختم و دود شدم
#محمدامین_عبادی
از پیرهنت نمی توانم بروم
از لب، دهنت،... نمی توانم بروم
ای در تو تمام میوه های نوبر
از باغ تنت نمی توانم بروم
🌾
آن بوسه ی آخر که گرفتم اثرش هست
بر روی لبم طعم غلیظ شکرش هست
تعبیر دل انگیز دل و یک بغل آغوش
در قهوهی قاجاری چشم قجرش هست
آشفتهی چشمش شدهام دادهام از دست
آرام و قرارم به خدا تا شررش هست
نشستم روے ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم
چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند
دلیل این همہ انڪار وحاشا را نمیدانم
تمام قصههاے عاشقانہ آخرش تلخ است
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم
نپرس از من ڪہ: «در آیندہ تصمیمت چہ خواهد شد»؟
ڪهمن برنامہ هاے صبح فردا را نمیدانم
همیشہ ترس از روز مبادا داشتم، اما،
ڪماڪان معنے «روز مبادا» را نمیدانم
توتا دیروز میگفتے ڪہ: «بے تو زود میمیرم»
ولے این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم
براے چندمین بار است ترڪم میڪنے، اما-
گمانم بیش از این راہ «مدارا» را نمیدانم
نمیدانم ڪہ این شعر از ڪجا در خاطرم مانده:
یڪے اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم
چرا اینقدر آدم هاے تنها زود میمیرند
دلیل مرگ آدم هاے تنها را نمیدانم
همیشہ شعرهایم چیزهایے از تو میدانند ؛
ڪہ من- با آنڪہ شاعر هستم- آنها را نمی دانم
شقایق تا تو را دیده، چه کرده غنچه لب ها را
چه حرصی می خورم می بینم این فرصت طلب ها را
شنیدم آسمان گفته: شبیه توست خورشیدش
نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را
تو از یک ماه کامل هم برایم ماه تر هستی
چه فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را
شفا بخش است چشمانت، لبت درمانگری حاذق
ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را
شِکرپاشی نکن با خنده های گاه و بی گـاهت
شکستی ارج و قرب این عسل ها را،رطب ها را
امیدِ دل،قرارِ جان بقایِ عمر، نور چشم
درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را
شعر من میشوی و باز هم آشوبترم
من به پای تو فدا میشوم و خوبترم
نکند لمس کند دست کسی مویت را
یا کسی بوسه زند قوس دو ابرویت را
نکند شب برسد بی تو و در خواب روم
نشود صبحِ بدون تو ، که بیدار شوم
خوشم از پیچ سر زلف تو گمراه شدن
یا که از خنده ی مستانه ات آگاه شدن
با صدایت برسانی به سعادت جان را
یا که بر هم بزنی هر چه بجز ایمان را
از نفس های تو آرام بگیرد نفسم
پاک گردد ز تو اندیشه ی مات از هوسم
هر چه هشیار به مهتاب رخت پیوستم
در شب موی تو از قصه شنیدن مستم
گفتمت ؟ لحظه ی آغاز جهانم هستی
شعر دلخواه تو بودی که به جان بنشستی
نکند بوی تو را باد به هر سو ببرد
نکند آنکه حسود است ز "ما" بو ببرد
بودنت طعم جنون و هوس و پختگی است
و نبودت غم و اندوه و برآشفتگی است
صحبت از وسعت دنیای شراب آلوده ست
_ هر کجا حرف من از رنگ لبانت بوده ست
لحظه ای نیستی و جنس دلم از سنگ است
تو نباشی همه تاریخ جهانم جنگ است
نکند زردی پاییز به جانم بزند
نشود بغض زمستان به جهانم بزند
با تو رد میشوم از فصل تگرگیدن درد
با تو رد میشوم از فصل نکوچیدن سرد
نشود لحظه ی پایان جهانم برسد
تو نباشی و غمت بر رگ جانم برسد
ترسم این است ندانی ز چه می آزردم
هر کجا فکر نبودت به سرم زد ، مردم
شعر من میشوی و باز هم آشوبترم
من به پای تو فدا میشوم و خوبترم
#سعید_خاکسار
دنيا را بغل گرفتيم
گفتند: امن است هيچ كاری با ما ندارد
خوابمان برد...
بيدار شديم،
ديديم آبستن تمام دردهايش شدهايم...
حسين_پناهی
ابتدا بسمِ ربِ آغوشش !
گونھ ها ؛
چشم ها ؛
لبش ؛
گوشش ؛
نقطهۍِ عطفِ جذبهۍِ رویش ؛
انعڪاسِ شڪستِ ابرویش !
سبزهِ اندامِ باغِ زیتون ها ؛
مو پریشانِ بیدِ مجنون ها ؛
تن ، بلنداۍِ نخلِ اهوازۍ ؛
راه رفتن ، خداۍِ طنازۍ !
شعرِ اعجازِ ناز مۍخوانم ؛
در نگاهش نماز مۍخوانم . . .
ربنا آتنا هواۍِ تَنَش !
اهدنا فۍ صراطِ آمدَنَش (:
کھ بچرخد به سمتِ ما نَظَرَش !
یا بیوفتد به ڪوچه مان گذَرَش !
با همان چشم هاۍِ بۍبَدَلَش ؛
کھ چه جان ها گرفته در قِبَلَش !
چشم ها قطره هاۍِ بادامَند ؛
چشم هایۍ کھ مسـ*ـتِ مادامَند
خانمان سوز ناکسند اینان
که برای جهان بسند اینان
مردمانم کھ مسـ*ـت مۍخندند *
تا زمانۍ کھ هست مۍخندند :)
تا زمانی کھ هست می خندم
دل اگرچه نبست ،مۍبندم
#منصور_یالوردی