هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
داشتم برگه های دانشجوهامو
تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی
حواسمو به خودش جلب کرد .
به هیچ کدوم از سوالها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ،
اتفاق بدی هم نیفتاده .
دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دستمون از سرما ترک برداشت
ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ
چرخی های ِسر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش .
خندهام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که
بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی ..
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونهم .
گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید .
گفتم : اگه لای ِبرگهت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه .
خندید و دست انداخت دور گردنم .
گفت : بچمون هفت ماهشه استاد ؛
باورت میشه 💙 ؟
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بهم گفت تو که انقدر تو عشق و عاشقی
خوب مشاوره میدی ،
خودت تا حالا کسی رو دوست داشتی ؟
گفتم چطور دوست داشتنی ؟
گفت اینکه خندهاش از تو ذهنت پاک نشه .
اینکه وقتی میبینیش دست و پات رو گم کنی .
اینکه وقتی تو زندگیت نباشه هیچ بودنی به چشم نیاد .
تو چشماش نگاه کردم و لبخند زدم .
بعد از چند لحظه زد زیر خنده و
گفت چه سوالی پرسیدما : ) .
آخه توام مگه احساس داری دیکتاتور ؟
قهوه ت رو بخور .
شروع کردم به هم زدنِ قهوهی بدون شکر !
اون نمیدونست خندهاش خیلی وقته
از ذهنم پاک نمیشه .
نمیدونست دست و پا که هیچی ،
وقتی میبینمش همهی وجودم رو گم میکنم .
نمیدونست چون تو زندگیم نیست ؛
هیچ بودنی رو نمی بینم .
- حسین حائریان ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقم ازدواج کردم .
همدیگه رو دوست داشتیم .
اول زندگیمون خیلی خوب بود ،
اما کمبود بچه رو حس میکردیم .
میدونستیم بچهدار نمیشیم و نمیخواستیم
بدونیم مشکل از کیه . با خودمون میگفتیم ،
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه ،
بچه نمیخوایم . اما خودمونو گول میزدیم .
چون هر دوتامون عاشق بچه بودیم .
تا اینکه یه روز علی گفت : اگه مشکل از من باشه ، چی ؟ گفتم : بخاطر تو از همه چی میگذرم .
خیالش راحت شد ، گفتم : اگه مشکل از من باشه ؟
گفت : به عشق من شک داری ؟
تو رو با هیچی عوض نمیکنم .
نفس راحتی کشیدم که هنوز دوسم داره ، فردا به همراه علی رفتیم آزمایشگاه .
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
اگه عیب از من بود چی ؟ آزمایش دادیم . گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره .
یه هفته اندازهی صد سال طول کشید ، اضطراب داشتیم . ولی به هم اطمینان
میدادیم که جواب آزمایش واسمون مهم نیست .
هفته تموم شد . رفتم جوابو بگیرم ، دستام
میلرزید . وارد آزمایشگاه شدم و ..
علی پرسید جوابو گرفتی ؟ که زدم زیر گریه .
فهمید که مشکل از منه .
اما نفهمیدم تغییر چهرش از ناراحتی بود یا از ..
بعدِ اون ، علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد . تا دیگه از
رفتاراش طاقتم طاق شد ، گفتم : علی ،
چته ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ گفت :
من بچه دوس دارم ، گناهم چیه ؟
که یه عمر بی بچه سر کنم ؟
دهنم خشک شد و چشمام پر از اشک ؛
گفتم تو خودت گفتی همهجوره دوسم داری و حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی .
پس چیشد ؟ گفت : اشتباه کردم .
دنبال یه جای خلوت میگشتم تا خودمو
خالی کنم . من و علی به جایی رسیدیم که
دیگه با هم حرفی نمیزدیم تا اینکه علی احضاریه رو آورد و گفت :
میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم .
نمیتونم خرج دو نفرو با هم بدم ،
پس از فردا تو واسه خودت ؛ منم واسه خودم ، دلم شکست .
باورم نمیشد که صاحب اون حرفای قشنگ ،
حالا به همهچی پشت پا بزنه .
طاقت نیاوردم ، ساکمو بستم .
نامه رو گذاشتم رو برگهی جواب آزمایش
و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم و از خونه زدم بیرون .
توی نامه نوشتم : علی جان ، سلام .
امیدوارم پای حرفت وایساده باشی ،
چون اگه اینکارو نکنی ، خودم ازت جدا
میشم .
میدونی که دادگاه این حقو به من میده که
از مردی که بچهدار نمیشه جداشم .
وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توعه باور کن اونقدر برام بیاهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همونجا پاره کنم .
اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقتو امتحان کنم ، توی دادگاه منتظرتم .
- رامین میرعسگری ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
یادمه اولین باری که بهش نزدیک شدم و گفتم ازش حس خوبی میگیرم ،
واکنشش برام خیلی جالب بود .
فقط یک کلمه پرسید : چرا ؟
منم در جواب بهش گفتم :
شاید چون چشماش زیباترین تصویریه که در طول این بیست و چند سال دیدم .
اونم لبخند زد و با همون لحن نوک زبونی و جذابش گفت : شروع خوبی بود !
و این شروع دوستی من و سوزان بود . دوستیای که هر دومون خوب میدونستیم قرار نیست به باهم بودنمون ختم بشه .
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و به شدت مذهبی داشت .
من هم مسلمون بودم و توی خونوادهای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم .
ما سال ۷۰ توی دانشگاه اصفهان ،
هم دانشگاهی بودیم .
اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم و دانشجوی حسابداری .
اون روز هم مثل همهی دوشنبهها هیچی از کلاس مالی عمومی نفهمیدم .
طبق معمول ، مثل هفتههای گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشهای برام دست تکون بده ؛
که یعنی کلاسش تموم شده .
بعدشم دوتایی بریم همون کافهی همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه .
همیشه آرزوش این بود که یه کتابفروشی بزرگ داشته باشه .
بهش میگفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد .
اسمش رو بذار ‹ کتابفروشی بارانهای نقرهای › .
اینجوری هروقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهرِ من و خودم میفتی .
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هرچیزی که اون عاشقشون بود .
وقتی دانشگاهمون تموم شد با خانوادهها صحبت کردیم .
واکنشها دقیقا همونی بود که انتظارشو داشتیم ؛
یک ‹نه›ی قاطعانه .
به دلایل کاملاً مذهبی .
ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم .
اما عاشق خونوادههامون هم بودیم .
اون زمان هم مثل الان نبود که خونوادهها کمی منطقیتر با این دست مسائل برخورد کنن . روزای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد .
بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم ؛
از هم خداحافظی کردیم .
بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم .
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد ،
نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم . حس غریبی داشتم ..
چیزی در حدود ۳۰ سال از اون روزا گذشته بود ؛ اما یه ترس ناشناختهای روحم رو آزار میداد .
وقتی دلیل این ترس رو فهمیدم که دست توی دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر رو قدم میزدیم .
یه ساختمون بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد :
‹ کتابفروشی بارانهای نقرهای ›
با اینکه از رفتن به داخل کتابفروشی میترسیدم ،
با اینکه از روبرو شدن دوباره با سوزان میترسیدم ،
با وجود ترس از این که ممکنه توی ۵۰ سالگی با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه ؛
اما یه نیروی ناشناخته من رو به داخل کتابفروشی کشید .
توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود .
همسر و پسرم به بخش رمانها رفتن و من درست وسط کتابفروشی خشکم زده بود .
دختر جوونی که داشت راهنماییشون میکرد به نظرم آشنا اومد .
وقتی که لبخند زد ؛
مطمئن شدم اون چشمها . .
اون لبخند . .
اون کمان گوشهی لبها موقع خندیدن ،
اون دختر بدون شک دخترِ سوزان بود .
درست لحظهای که خواستم صداش کنم و دربارهی صاحب کتابفروشی ازش سوال کنم . چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد .
عکس سوزان بود .
مسنتر ، شکستهتر . . و شاید جذابتر .
گوشهی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک ..
که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود :
‹ عشق ، زیباترین دین دنیاست .
سوزان گروسیان
۱۲ ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ ژانویه ۲۰۱۹ ›
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود .
اشکام سرعتعملشون خیلی از من بیشتر بود .
همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید :
چیشده علیرضا . .
و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : چیزی نیست . .
یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم .
فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم ؛ همین .
و این اولین و آخرین دروغی بود که
به همسرم گفتم .
- علیرضا نژادصالحی 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
همهی دانشکده خبر داشتند ، بدجور عاشق بود ! همدانشگاهی بودیم و هم اتاقی .
خودم دیده بودم بعضی وقتها ، یواشکی از روی صفحهی گوشی ، عکس کسی رو می بوسه و میذاره سرِ دلش ، یا کنجی پیدا میکنه و شماره ای میگیره و با لبخند به زمزمه های عاشقانه گوش میده .
من کنجکاو بودم و پیگیر ، اون ساکت و تودار ! دلم میخواست سر دربیارم از رازش ، از نگفتههاش ! اونقدر پاپی شدم تا یک شب از اون شب های خوابگاه ، که هیچ رازی تو دلِ هیچکسی نمیمونه ، سفره ی دلش رو وا کرد برام .
گفت: سنتی ازدواج کردم .
بعد خندید
نه زوری مثلِ رُمانا ، ولی از سرِ عشق و علاقه هم نبود ؛ انتخابِ بابام بود ! با من خیلی فرق داشت ، خیلی . نمیدونم چرا هیچ وقت نخواستم درست و حسابی بشناسمش ، از همون اول باهاش لج داشتم انگار .
الانمو نبین ، نفهم بودم ، بچه بودم ! تحقیر میکردم ، خودشو ، نماز خوندنشو ، اعتقادشو ، لباس پوشیدنشو ، حرف زدنشو حتی ! نمیدونم چرا ولی دلم میخواست آبروشو ببرم ، هر کاری که خلافِ مرامش بود میکردم که بچزونمش ، اذیتش کنم ،
زجرش بدم .
اونم میدید و دم نمیزد ، میدید و تلافی نمیکرد ، میدید و صبوری می کرد .
تا اون جایی ادامه دادم بچه بازیامو که جونش رسید به لبش ، قصد کرد طلاقم بده ، نه بخاطر خودش و آبروش ، بخاطر من ! میترسید سر این لج و لجبازیا کار دست خودم بدم .
کلی جون کنده بودم تا برسم به جایی که بالاخره خودش خسته بشه و بیخیالم بشه ، اما حالا که رسیده بودم بهش ، نمیدونستم چه حسی دارم ، خوشحالم یا ناراحت ؟
داشت کم کم تموم میشد و من هر روز بی دلیل حالم بد و بدتر میشد . زود خسته میشدم ، تمرکز نداشتم ، همه چیزو فراموش میکردم ، جون نداشتم هیچ کاری کنم .
ناچار کارم کشید به این دکتر و اون دکتر و عکس و آزمایش و ..
آخرین جلسه ی دادگاهمون بود که فهمیدم اِم اِس دارم ، بابام که فهمید ، اونم فهمید ..
زد زیر همه چی ، گفت زنمه ! گفت دوسِش دارم حتی اگه اون نداشته باشه ؛ گفت طلاقش نمیدم .
اون موقع بود که چشمای کورم بینا شد انگار ، دیدم ! خودشو ، احساسشو ، باورشو ، خوبیشو .
با اینکه معلوم نبود بیماریم توی چه سطحیه، معلوم نبود چقدر ممکنه پیشرفت کنه علائمش ، معلوم نبود چقدر زنده بمونم ، موند و ورِ دلش نگهم داشت .
الانم هیشکی خبر نداره از حالم ، غیر خودش و خداش و بابام ، دلش نمیخواست از کسی طعنه و زخم زبون بشنوم .
نگاهِ متعجبم رو که دید ، خندید
حق داری! باور کردنش سخته .
خودمم یه وقتا تعجبم میگیره از این آدم ، از بزرگیِ عشقش . گاهی بهش میگم خب برو پیِ زندگیت ، چرا موندی وقتی میتونستی بری ؟ میخنده ! میگه هنر همینه که وقتی میتونی بری و خراب کنی ، بمونی و بسازی .
میدونی ؟
تازه فهمیدم اصلا عشق یعنی همین ! اگه راستکی باشه ؛ شفاست ، درمونه ، نجات میده آدمو !
توام از این به بعد اگه خواستی کسی رو دعا کنی ، بگو الهی خدا به عشق دچارت کنه ، یه عشق واقعی ♥️ .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بغ کرده نشسته بود گوشهی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم . پسرم زیادی مرد بود ، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم . درست مثل ؛ بگذریم !
وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد
و طلبکار با همون صدای گرفته ش گفت :
اون برمیگرده ، خودش گفت . سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ؛ خوردنی شده بود پسر کوچولوم . با احتیاط گفتم :
اگه میخواست برگرده که نمی رفت .
اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش :
خودش که نمی خواست بره ؛ به زور بردنش .
تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر
و کنارش نشستم رو زمین .
قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم : به هرحال رفته ، خونهشونو عوض کردن ؛ بهتره فراموشش کنی .
گریهش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد : نخیرم .
تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی : )
انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم
و ادامه داد : اون دوتا دوستم داشت ، دوتا . منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت . میخواست با من عروسی کنه ، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم ؛ که جیرینگ صدا بده تو دستش . تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه ؛ تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت ، اما من گریه نکردم ، مردا که گریه نمیکنن ؛ ولی اون داشت واسه من گریه میکرد . تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه ؛ تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی ، آخه تو که ..
به هق هق و سکسکه افتاده بود ؛
سرشو بغل گرفتم ، شروع کرد مشتای کوچیکشو ؛ حواله ی سر و سینهم کرد و با هق هق زار زد : فراموشش نمیکنم ، میرم دنبالشو پیداش میکنم ؛ بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم . بهش قول دادم گمش نکنم ، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم .
من . . ب . . بهش قول دادم . . من . .
یاد حرفای تو افتادم ، یاد قول و قرارامون ؛
یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون .
هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم ؛
پسرم به تو رفته ؛ حرفش حرفه .
میدونه دوست داشتن یعنی چی ؛
میدونه دوتا یعنی چی .
چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو ؛ ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم .
پسر بچهی آروم گرفته تو آغوشم ،
با صدای خش دار و هق هق جواب داد :
دیگه اسممو صدا نزن ؛ دیگه دوستت ندارم .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون ؛
سه روز توی نوبت بودم .
سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم .
- گوش میکنم .
راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش ،
وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم !
من نقشه کشی میخوندم و دیوونهی بازیگری ،
اونم ریاضی میخوند . اما جای معادله و عدد ؛
دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره .
سال اخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود ،
نیم ساعت قبل از زنگ آخر ؛ از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و
هنوز زنگشون نخورده بود جلو در مدرسه منتظرش بودم .
اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینهی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه ها رو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون .
حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور ،
من از کنکور متنفرم خانوم دکتر .
از تغییر مسیرای یهویی متنفرم .
به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول شیم ! انتخابمونم شیراز بود .
من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوریمون ترجیح داد و رفت .
منم باید میرفتم سربازی ،
این دوری منو عاشق تر میکرد و اونو دلسردتر . حق داشت خب ،
اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم .
اخه من وقتی از سربازی برگشتم ؛
مجبور بودم برم سرکار و جایگزین پدر از کار افتادم باشم .
لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم ؛ که برگشت بهم گفت : من و تو راهمون خیلی وقته از هم جدا شده .
بهتره دچار سوءتفاهم نباشیم !
به همین راحتی گفت سوءتفاهم .
و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت ،
الا دلِ من که براش لرز میگرفت .
بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینمو کارت ویزیتشو گذاشته بود و رفته بود .
اسمشو که روی کارت دیدم ، اول باورم نشد ؛
اما بعد از کلی پیگیری فهمیدم خودشه .
ماشینم قراضه تر از این حرفاس که برم پی خسارت ؛ اما به عنوان مریض وقت گرفتم .
مریضش بودم خب .
انقدر تو کارش بزرگ شده که واسه دیدنش ؛
سه روز توی نوبت بودم .
انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن ؛ هنوز داره نگام میکنه و نفهمیده من همون سوءتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیمو ازم گرفت .
اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر ،
اما نیازی به نسخه نیست .
شما سیزده سال پیش نسخه ی منو پیچیدی .
یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت ؛ همه ی اون روزامون از جلو چشمم ردشد . اون تصادف ساختگی روهم ترتیب دادم که ببینمت .
که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم .
- میخوام فردا ظهر جلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت .
+ فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما ،
بعدش بریم فلافلی .
همون فلافلیه نزدیک مدرستون .
راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام ،
بازیگر خوبیام شدم .
سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم ؛
یه بازی بینقص : )
.
شده دلتنگ كسي باشي و از درد بخندي!
يا كه از حال بد و رنگ رخ زرد بخندي؟
شده آيا كه به حالت بکند بغض، خدا هم؟
پشت ديوار غرورت، به تب سرد بخندي!
لحظه تلخ سفر آه ... به چه دردي، به چه بغضی
شده با گريه بگويي نرو ... برگرد... بخندي؟!
زير شلاق غمش خنده به لب آسان نيست!
به عذابي كه كشيدى، شده چون مرد بخندي؟
صحبت از حوصله پيش غم تو جايز نيست
شده يك بار به هر آن چه خدا كرد بخندي!؟
بوى آغوش نمي آيد ازين چاك گريبان!
شده یک شب تو به این خسته ی شبگرد بخندي؟