برای همدیگه اون شخصی باشیم که وقتی دلمون گرفته و حوصله مون سر رفته
بتونیم سر زده بریم خونه اش
اگه دستمون خالیه و رومون نمیشه به کسی بگیم راحت بهش زنگ بزنیم و حقیقت رو بگیم
اگه کار اشتباهی کردیم و نمیدونستیم که برای جبرانش باید چیکار کنیم از اون بهترین راهنمایی رو بگیریم
اگه یه روز دق و دلی همه ی لحظه های تلخی رو که بهمون گذشته رو روی سرش خالی کردیم فرداش با یه معذرت خواهی ساده ما رو ببخشه
اگه آسمون روی سرمون آوار شد و زندگی برامون جهنم بدونیم اون اولین و آخرین پناهمونه
و هزاران اگه دیگه...
خلاصه که همه ما تو زندگیمون حتماً روزای مبادای زیادی داشتیم داریم و خواهیم داشت
پس آدم روزای مبادای همدیگه باشیم.
به نظرم خوشبخت ترین آدما کسایی هستن که وابسته و دلبسته نمیشن و میتونن راحت همه چی رو بذارن کنار .
این اواخر نمیدونم ساعت چنده، چندمه، چه روزیه، پرده رو کنار نمیزنم که بفهمم کی صبح میشه و کی شب میشه، ساعت خوابم از همیشه نامنظم تره، انقدر در روز قهوه میخورم که سر درد میگیرم ولی حداقل عصبی و ناراحت نمیشم. میرم بازی میبازم، حوصلهی حرف زدن با هیشکیو ندارم، وقتی یکی زنگ میزنه دو دقیقه ای جمعش میکنم که بیشتر حرف نزنم، اشتها ندارم، حتی آهنگای ریتم شاد پلِی لیستمم غمگینن؛ مود و وضعیت روحیم با یه نخ نازک به هرچیزی بنده، یه آهنگ، یه پست اینستاگرام، یه تیکه کتاب، یه بیکلام، یه عکس. هیچی خنده دار نیست و هیچ چیز خوشحال کننده نیست. مغزم از شدت overthink تراکنش ناموفق شده و از این وضعیت واقعا بدم میاد.