هدایت شده از [𝗶𝘀𝗹𝗮𝗻𝗱𝗰𝗼𝗹𝗼𝗿𝗲𝗱 جزیره رنگی]🪞🪄
حضورش مثل تابستان بود . گرم و دلنشین . اما میدانستم که مثل هر تابستانی ، روزی به سردی پاییز میرسد و برگهای دلم میریزند . .
و من عاشق آدمی شدم که نه اولویتش بودم نه به چشمش می آمدم فقط من این بودم که از درون ذره ذره برایش میمردم