هدایت شده از [𝗶𝘀𝗹𝗮𝗻𝗱𝗰𝗼𝗹𝗼𝗿𝗲𝗱 جزیره رنگی]🪞🪄
مثل دیروز تو را دوست ندارم دیگر .
متحول شدهام ، دوستترت میدارم !
تنها یک چیز را میدانم.
نه تنها او را دوست داشتم، بلکه تمام ذرات تنم
ذرات تن او را مى خواست. و آرزو میکردم که با او در جزیره گمشده ای باشم
که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد.
صادق هدایت
- خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون ؛
سه روز توی نوبت بودم .
سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم .
گوش میکنم .
راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش .
وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم .
من نقشه کشی میخوندم و دیوونه ی بازیگری .
اونم ریاضی میخوند اما جای معادله وعدد ؛ دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره !
سال اخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود .
نیم ساعت قبل از زنگ آخر ؛
از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده .
جلو در مدرسه منتظرش بودم .
اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه ؛
تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه ها رو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون . .
حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور .
من از کنکور متنفرم خانوم دکتر .
از تغییر مسیرای یهویی متنفرم .
به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول شیم انتخابمونم شیراز بود .
من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری مون ترجیح داد و رفت .
منم باید میرفتم سربازی .
این دوری منو عاشق تر میکرد و اونو دلسردتر حق داشت خب .
اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم .
اخه من وقتی از سربازی برگشتم ؛
مجبور بودم برم سرکار و جایگزین پدر کار افتادم باشم .
لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم ؛
که برگشت بهم گفت : من و تو راهمون خیلی وقته سوا شده بهتره دچار سوتفاهم نباشیم .
به همین راحتی گفت سوتفاهم و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت ؛
الا دلِ من که براش لرز میگرفت .
بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینمو کارت ویزیتشو گذاشته بود و رفته بود .
اسمشو که روی کارت دیدم، اول باورم نشد ؛
اما بعد از کلی پیگیری فهمیدم خودشه .
ماشینم قراضه تر از این حرفاس که برم پی خسارت ؛
اما به عنوان مریض وقت گرفتم .
مریضش بودم خب .
انقدر تو کارش بزرگ شده که واسه دیدنش ؛
سه روز توی نوبت بودم .
انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن ؛
هنوز داره نگام میکنه و نفهمیده من همون سوتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیمو ازم گرفت .
اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر ؛
اما نیازی به نسخه نیست .
شما سیزده سال پیش نسخه ی منو پیچیدی .
یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت ؛
همه ی اون روزامون از جلو چشمم ردشد . اون تصادف ساختگی رم ترتیب دادم که ببینمت که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم .
میخوام فردا ظهر جلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت . .
فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما .
بعدش بریم فلافلی .
همون فلافلیه نزدیک مدرستون .
راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام .
بازیگر خوبی ام شدم .
سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم .
یه بازی بی نقص . . : )!🖤'🔓
علی سلطانی
ازم پرسید: آدمی رو داری که وقتی از زندگی خسته شدی تو رو دوباره به زندگی برگردونه؟
من از تو براشون گفتم. =)))
ببین منو!
هروقت، هرجا، تو هرشرایطی، تهدلت خواستی کاری رو انجام بدی(با در نظر گرفتن اینکه اون کار و اون حرکت، به کسی آسیبی نمیزنه و تنها به خودت و زندگی خودت برمیگرده.) یکلحظه چشمهاتو ببند، و به این فکر کن که اگر هیچ آدمی تو این جهان نبود و تنها تو بودی، باز هم اونکار رو میکردی؟ اگر جوابت «آره» بود، صدمثانیهای هم حتی برای انجام دادنش درنگ نکن. خب؟
به خودت بچسب و به خودت فکر کن و با خودت کِیف کن. بس بوده هرچقدر آدمهای دیگه رو،تو زندگی خودت، محترمتر از خودت دونستی. عزیزتر از خودت دونستی. خوشیمنتر از خودت دونستی. مقدستر از خودت دونستی. دیگه بس. دیگه کافیه. دیگه تموم.
• ماهبُد >
اون لحظه که با نیشِ باز گوشیو قفل میکنی میذاری روی شکمت و با لبخند خیره میشی به سقف >>>
میخوام تو زندگی بعدیم یه آهنگ باشم ، یه آهنگ که تو هیچوقت پاکش نکنی.
• دخترک دلتنگ >
نگرانم نیستی که شبی در انتظار آمدن تو کنار پنجرهی اتاقک تنگ و تاریکم نفس کشیدن را فراموش کنم؟