eitaa logo
نیمه ماه .
1 دنبال‌کننده
99 عکس
35 ویدیو
0 فایل
- شروعمون : 1404/4/16
مشاهده در ایتا
دانلود
نگرانم نیستی که شبی در انتظار آمدن تو کنار پنجره‌ی اتاقک تنگ و تاریکم نفس کشیدن را فراموش کنم؟
‌چنان عزيز بود كه سقوطش از چشم من، بيش از هر چیز ، قلب خودم را ويران كرد.
گرچُنینی گر چُنانی، جانِ مایی جانِ جان!
دلتنگ نمی شوند؟مگر شهر آنها شب ندارد؟
لابه لای خنده‌های جمع یادت می‌کنم؛ خیره‌ ماندن‌ها، به نقشِ‌ روی‌ قالی ساده نیست ..
و ناگهان، برای تمام غم هایی که به قلبم رسیده بود، فقط سکوت کردم.
‹ دو چشمت از عسل لبریز و لب‌هایت شکر دارد بیا، هرچند می‌گویند: شیرینی ضرر دارد !💛🗝` ›
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] زنگ زد بهم گفت میای بریم بیرون ؟ نیشم تا بنا گوشم باز شد و با ذوق گفتم شما جون بخواه ! گوشی رو که قطع کردم ، استرسی شدید افتاد به جونم که حالا چی بپوشم ؟ کمد لباسامو باز کردم ، پیرهنِ چارخونه‌ی مشکی‌صورتی‌ای‌ که روزِ اول آشناییمون پوشیده بودم ، به چشمم اومد . با خودم فکرکردم قشنگ‌ترین لباسی که میتونم بپوشم واسش همینه . یه روسری چهارخونه‌ سفیدمشکی هم پوشیدم و از خونه بیرون زدم . قرارمون مثه همیشه کافه‌ی دو کوچه پایین‌تر بود . راه افتادم و دم‌در منتظرش موندم . اومد ، با همون عطرِ مست‌کننده‌ی تنش ! نگام از چشمایِ‌ میشی‌ قشنگش سُر خورد رویِ چهارخونه‌های پیرهنش . جالب‌بود که بدون هیچ هماهنگی‌ای اونم چهارخونه‌پوشیده بود . چشمای پر سوالم رو که دید اخم بامزه‌ای کرد و گفت : میدونستم عاشقِ چهارخونه‌‌ای ، واسه همین برات چهارخونه پوشیدم . تموم وجودم از توجهش ‌به جزئیاتِ اخلاقم غرقِ لبخند شد . نگاهم گره خورده بود به تاروپود چهارخونه‌ی مشکیِ‌ ریز لباسش که یهو دستامو گرفت و یواشکی زیر گوشم زمزمه کرد : من تو رو مثل لباسای چهارخونم دوست دارم . صداش تویِ سرم اکو شد . خندیدم ، از ته دلم خندیدم . مثه همیشه قربون صدقه‌ی خنده‌هام رفت و من بازم واسه صداش دلم رفت . آره من چهارخونه‌ها رو دوست داشتم البته‌ چهارخونه‌هایی که بویِ ‌عطرِ تنش رو میده و مهمون آغوش اون بوده : ) - گلنار ✍🏻 .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم ‌، وقتی که فقط ده سال داشتم . عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ‌، و پونزده سال از خودم بزرگتر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من زنگ خونه‌ی ما رو میزد . منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛ اونم میگفت ممنون عزیزم . لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم . پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش یاد میداد . خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت . اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت . چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه . واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای آهنگ رو کش رفتم و نُت‌ها رو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم . روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه‌ی قو . شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید . روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید . تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم ! پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت ؛ متوجه نشد . همه چیز خوب بود . هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزم‌های هرروز و صدای بد پیانو . تا اینکه یه روز پیرزن مُرد . فکر کنم دق کرد :) . بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم . تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛ اما دیگه لاغر نبود . عینکی هم نبود . تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد . تا رسید به آهنگ آخر . دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ! اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید . دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ؛ سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها . از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچه‌ی قو نبود ! اسمش شده بود : وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] امشب هوا بوی انار میده و دل بوی دلتنگی . شمع رو روشن کردم ، نه واسه نورش ، واسه خاطره‌هات . صدای برف از بیرون میاد . آروم ، مثل حرف‌های ناگفته‌ی ما . پشت پنجره نشستم ، همون‌جا که هر سال چشم‌به‌راهت بودم . چای روی میز سرد شده اما دلم هنوز داغه ؛ داغ نبودنت . یادته اون شب گفتی : اگه شب یلدا بلنده ، پس عشقمون باید از اونم بلندتر باشه ؟ خندیدم ولی حالا می‌فهمم راست گفتی . یلدا هم تموم میشه ، اما عشق ، اگه واقعی باشه تو دل آدم جاودانه می‌مونه . بیرون رو برف گرفته . سطح شهر سفیدِ سفید شده . انگار دنیا هم دلش خواسته پاک بشه از تموم جدایی‌ها . من اما ، فقط اسم تو رو می‌نویسم روی بخار شیشه . همون‌جوری که بچه‌ها آرزوهاشونو روی آسمون برفی می‌نویسن . می‌دونم شاید نیای ، شاید حتی نخونی این حرفارو . ولی بذار بدونی : تو راست گفتی . یلدا یعنی دلت گرم باشه ، حتی وقتی خیالت سرد میشه . یعنی با همه‌ی نبودن‌ها ، هنوز یه گوشه‌ی قلبت چراغی روشن بمونه . عشق اگه از جنس واقعی باشه ، خودش هر سال تو بلندترین شب راهشو پیدا می‌کنه . بی‌دعوت ، بی‌سر و صدا ؛ میاد کنار دلت می‌نشینه 💙 : ) . یلداتون مبارک . به قلم : عاشق ِ او .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم ‌، وقتی که فقط ده سال داشتم . عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ‌، و پونزده سال از خودم بزرگتر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من زنگ خونه‌ی ما رو میزد . منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛ اونم میگفت ممنون عزیزم . لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم . پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش یاد میداد . خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت . اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت . چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه . واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای آهنگ رو کش رفتم و نُت‌ها رو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم . روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه‌ی قو . شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید . روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید . تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم ! پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت ؛ متوجه نشد . همه چیز خوب بود . هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزم‌های هرروز و صدای بد پیانو . تا اینکه یه روز پیرزن مُرد . فکر کنم دق کرد :) . بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم . تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛ اما دیگه لاغر نبود . عینکی هم نبود . تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد . تا رسید به آهنگ آخر . دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ! اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید . دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ؛ سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها . از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچه‌ی قو نبود ! اسمش شده بود : وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من و پسر حاج احمد ، از وقتی یادمه ؛ تو کوچه باهم بازی میکردیم . قایم موشک ، گرگم به هوا ، حتی لی‌لی ؛ اخه جز من دوست نداشت با هیچکس دیگه ؛ بازی کنه . همه‌ی بچه های کوچه یه طرف ؛ ما دوتا یه طرف . حال هوای اون روزا ؛ هیچوقت از یادم نمیره . هوای گرم تابستون بعد اینکه کلی باهم ؛ بازی میکردیم میرفتیم دور حوض مینشستیم ؛ میوه میخوردیم . محسن از تو حوض ؛ بهم یه پرتقال داد سریع گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : چرا هیچوقت یادت نمیره ؟ تو این بازی همیشه برنده‌ای ! خندیدم و چیزی نگفتم . یادم تورا فراموش ؛ یه بازی مرسوم بین ما بود . برعکس من ؛ محسن همیشه یادش میرفت ! کم کم گذشت شد چهارده سالم و محسن شد ۱۷ سالش . مامانش خیلی با اینکه من و محسن باهم رفت و امد داشته باشیم مشکل داشت ؛ میگفت در و همسایه راجع بهمون چی فکر میکنن ! محسن اصلا دوست نداشت ؛ همیشه می‌اومد کوچه پشتی مدرسه منو ببینه . میدونستم کارم اشتباست ولی دیدن محسنو ؛ انگار ترجیح میدادم . به چشمای درشت و مژه‌های بلندش نگاه کردم با لبخند خجولی گفتم : محسن دیدی بزرگ شدیم ؟ دیدی دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟ محسن خندید و گفت : مهم نباشه برات . من نمیزارم اینا مارو از هم جدا کنن ! لپام گل انداخت ؛ اینکه هر روز می‌اومد دنبالم ؛ و خیلی دوست داشتم حواسش به همه چی جمع بود ‌. اواسط اردیبهشت ماه شد ؛ هوا داشت کم کم رو به گرمی میرفت . نمیدونم چرا از صبحش دلشوره داشتم . محسنم یه هفته‌ای میشد ندیده بودم ؛ نگرانیم بیشتر شد . کل راه مدرسه تا خونه رو ؛ دوییدم وقتی رسیدم به کوچه مون ؛ دیدم یه ماشین بزرگ تو کوچه‌مون رو به روی خونه‌ی حاج احمد داره وسایلشونو بار میزنه . محسنم با سر و صورت کبود داشت از دور منو نگاه میکرد تلخندی زد . خشکم زد گفتم : محسن چیشده ؟ چیزی نیست دردونه داریم از اینجا میریم . چیزی نپرس سریع برو خونتون ؛ نمیخوام بلایی سر تو بیاد . همینطوری که اشکام میریخت گفتم : کجای شهر میرین ؟ کلا از این شهر میریم ! شوک بدی بهم وارد شد . دست کرد تو جیبش ؛ و یه گردنبند دراورد داد بهم . بین بغض و اشک گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : باشه بازم برنده تویی ؛ حالا برو از اینجا بابات نبینه . چیزی نگفتم و بدون اینکه بپرسم ؛ چرا سر و صورتت کبوده رفتم خونه . از اینکه اون روز کلا برام جهنم شد نگم . انگار یکی از همسایه ها محسنو دیده ؛ که میاد دنبال من ! حدسش سخت نبود که ؛ سر محسن چه بلایی اومده ، چون منم ؛ کلی کتک خوردم و تو خونه حبس شدم . یادش بخیر خان جونم میگفت : عشق نووجونی هیچوقت فراموش نمیشه . به خودت میای میبینی ۷۰ سالته ولی هنوز ؛ یادته اولین بار در چه حد عاشق بودی ! راست میگفت . نشد با محسن حرف بزنم ؛ دیگه هیچوقتم ازش خبری نشد . فقط میدونستم رفتن همدان : ) . با خودم عهد بسته بودم درس بخونم ؛ برم همدان پیداش کنم . گذشت و گذشت ؛ ترم دوم دانشگاه یه خواستگار خوب برام اومد ، میدونستم حق انتخابی ندارم . تنها چیزی که خواستم ازش این بود که ؛ بزاره درسمو ادامه بدم ؛ اونم قبول کرد . درسمو تموم کردم و تو داروخونه ی محلمون ؛ کار میکردم . تنها چیزی که میتونستم داشته باشم همین کار بود . شوهرم مرد بدی نبود ؛ اما من . . یه روز که سخت مشغول کار بودم ؛ یه نسخه دستم رسید که توش قرصایی مثله : دپاکین تجویز شده بود با کنجکاوی برگشتم ؛ به صاحب نسخه نگاه کردم . با دیدن محسن ؛ چند دقیقه ساکت موندم . انگار که روح از بدنم ؛ جدا شده بود . اونم منو نگاه میکرد ؛ برعکس من با لبخند گفت : گفتم منتظرم بمون دیدی نتونستی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ برگشتم محلم دیگه . ازدواج کردی ؟ طلاق گرفتم . خودمو مشغول اماده کردن نسخش نشون دادم ؛ نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم . بعد اینکه کارم تموم شد داروهاشو دادم بهش . - خوشبختی ؟ تو سکوت نگاش کردم ؛ یدفعه‌ای دست زد و ادامه داد : دیدی باختی ؟ فراموش کردی بگی ؛ یادم تورا فراموش . ایندفعه من بردم ! انقدر گفتی یادم تو را فراموش ؛ که بالاخره منو فراموش کردی . بعدم داروهاشو حساب کرد و رفت . همونطوری که داشتم رفتنشو نگاه میکردم ؛ زیر لب گفتم : اره من باختم ایندفعه تو بردی ؛ فراموشت نکردم عشق بچگی . دیدارمون باشه واسه یه جای دیگه ؛ این جهان که نشد ، یه جهان دیگه می‌بینمت 💙 .