eitaa logo
نیمه ماه .
1 دنبال‌کننده
99 عکس
35 ویدیو
0 فایل
- شروعمون : 1404/4/16
مشاهده در ایتا
دانلود
لابه لای خنده‌های جمع یادت می‌کنم؛ خیره‌ ماندن‌ها، به نقشِ‌ روی‌ قالی ساده نیست ..
و ناگهان، برای تمام غم هایی که به قلبم رسیده بود، فقط سکوت کردم.
‹ دو چشمت از عسل لبریز و لب‌هایت شکر دارد بیا، هرچند می‌گویند: شیرینی ضرر دارد !💛🗝` ›
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] زنگ زد بهم گفت میای بریم بیرون ؟ نیشم تا بنا گوشم باز شد و با ذوق گفتم شما جون بخواه ! گوشی رو که قطع کردم ، استرسی شدید افتاد به جونم که حالا چی بپوشم ؟ کمد لباسامو باز کردم ، پیرهنِ چارخونه‌ی مشکی‌صورتی‌ای‌ که روزِ اول آشناییمون پوشیده بودم ، به چشمم اومد . با خودم فکرکردم قشنگ‌ترین لباسی که میتونم بپوشم واسش همینه . یه روسری چهارخونه‌ سفیدمشکی هم پوشیدم و از خونه بیرون زدم . قرارمون مثه همیشه کافه‌ی دو کوچه پایین‌تر بود . راه افتادم و دم‌در منتظرش موندم . اومد ، با همون عطرِ مست‌کننده‌ی تنش ! نگام از چشمایِ‌ میشی‌ قشنگش سُر خورد رویِ چهارخونه‌های پیرهنش . جالب‌بود که بدون هیچ هماهنگی‌ای اونم چهارخونه‌پوشیده بود . چشمای پر سوالم رو که دید اخم بامزه‌ای کرد و گفت : میدونستم عاشقِ چهارخونه‌‌ای ، واسه همین برات چهارخونه پوشیدم . تموم وجودم از توجهش ‌به جزئیاتِ اخلاقم غرقِ لبخند شد . نگاهم گره خورده بود به تاروپود چهارخونه‌ی مشکیِ‌ ریز لباسش که یهو دستامو گرفت و یواشکی زیر گوشم زمزمه کرد : من تو رو مثل لباسای چهارخونم دوست دارم . صداش تویِ سرم اکو شد . خندیدم ، از ته دلم خندیدم . مثه همیشه قربون صدقه‌ی خنده‌هام رفت و من بازم واسه صداش دلم رفت . آره من چهارخونه‌ها رو دوست داشتم البته‌ چهارخونه‌هایی که بویِ ‌عطرِ تنش رو میده و مهمون آغوش اون بوده : ) - گلنار ✍🏻 .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم ‌، وقتی که فقط ده سال داشتم . عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ‌، و پونزده سال از خودم بزرگتر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من زنگ خونه‌ی ما رو میزد . منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛ اونم میگفت ممنون عزیزم . لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم . پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش یاد میداد . خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت . اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت . چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه . واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای آهنگ رو کش رفتم و نُت‌ها رو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم . روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه‌ی قو . شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید . روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید . تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم ! پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت ؛ متوجه نشد . همه چیز خوب بود . هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزم‌های هرروز و صدای بد پیانو . تا اینکه یه روز پیرزن مُرد . فکر کنم دق کرد :) . بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم . تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛ اما دیگه لاغر نبود . عینکی هم نبود . تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد . تا رسید به آهنگ آخر . دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ! اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید . دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ؛ سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها . از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچه‌ی قو نبود ! اسمش شده بود : وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] امشب هوا بوی انار میده و دل بوی دلتنگی . شمع رو روشن کردم ، نه واسه نورش ، واسه خاطره‌هات . صدای برف از بیرون میاد . آروم ، مثل حرف‌های ناگفته‌ی ما . پشت پنجره نشستم ، همون‌جا که هر سال چشم‌به‌راهت بودم . چای روی میز سرد شده اما دلم هنوز داغه ؛ داغ نبودنت . یادته اون شب گفتی : اگه شب یلدا بلنده ، پس عشقمون باید از اونم بلندتر باشه ؟ خندیدم ولی حالا می‌فهمم راست گفتی . یلدا هم تموم میشه ، اما عشق ، اگه واقعی باشه تو دل آدم جاودانه می‌مونه . بیرون رو برف گرفته . سطح شهر سفیدِ سفید شده . انگار دنیا هم دلش خواسته پاک بشه از تموم جدایی‌ها . من اما ، فقط اسم تو رو می‌نویسم روی بخار شیشه . همون‌جوری که بچه‌ها آرزوهاشونو روی آسمون برفی می‌نویسن . می‌دونم شاید نیای ، شاید حتی نخونی این حرفارو . ولی بذار بدونی : تو راست گفتی . یلدا یعنی دلت گرم باشه ، حتی وقتی خیالت سرد میشه . یعنی با همه‌ی نبودن‌ها ، هنوز یه گوشه‌ی قلبت چراغی روشن بمونه . عشق اگه از جنس واقعی باشه ، خودش هر سال تو بلندترین شب راهشو پیدا می‌کنه . بی‌دعوت ، بی‌سر و صدا ؛ میاد کنار دلت می‌نشینه 💙 : ) . یلداتون مبارک . به قلم : عاشق ِ او .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم ‌، وقتی که فقط ده سال داشتم . عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ‌، و پونزده سال از خودم بزرگتر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من زنگ خونه‌ی ما رو میزد . منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛ اونم میگفت ممنون عزیزم . لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم . پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش یاد میداد . خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت . اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت . چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه . واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای آهنگ رو کش رفتم و نُت‌ها رو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم . روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه‌ی قو . شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید . روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید . تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم ! پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت ؛ متوجه نشد . همه چیز خوب بود . هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزم‌های هرروز و صدای بد پیانو . تا اینکه یه روز پیرزن مُرد . فکر کنم دق کرد :) . بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم . تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛ اما دیگه لاغر نبود . عینکی هم نبود . تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد . تا رسید به آهنگ آخر . دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ! اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید . دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ؛ سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها . از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچه‌ی قو نبود ! اسمش شده بود : وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من و پسر حاج احمد ، از وقتی یادمه ؛ تو کوچه باهم بازی میکردیم . قایم موشک ، گرگم به هوا ، حتی لی‌لی ؛ اخه جز من دوست نداشت با هیچکس دیگه ؛ بازی کنه . همه‌ی بچه های کوچه یه طرف ؛ ما دوتا یه طرف . حال هوای اون روزا ؛ هیچوقت از یادم نمیره . هوای گرم تابستون بعد اینکه کلی باهم ؛ بازی میکردیم میرفتیم دور حوض مینشستیم ؛ میوه میخوردیم . محسن از تو حوض ؛ بهم یه پرتقال داد سریع گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : چرا هیچوقت یادت نمیره ؟ تو این بازی همیشه برنده‌ای ! خندیدم و چیزی نگفتم . یادم تورا فراموش ؛ یه بازی مرسوم بین ما بود . برعکس من ؛ محسن همیشه یادش میرفت ! کم کم گذشت شد چهارده سالم و محسن شد ۱۷ سالش . مامانش خیلی با اینکه من و محسن باهم رفت و امد داشته باشیم مشکل داشت ؛ میگفت در و همسایه راجع بهمون چی فکر میکنن ! محسن اصلا دوست نداشت ؛ همیشه می‌اومد کوچه پشتی مدرسه منو ببینه . میدونستم کارم اشتباست ولی دیدن محسنو ؛ انگار ترجیح میدادم . به چشمای درشت و مژه‌های بلندش نگاه کردم با لبخند خجولی گفتم : محسن دیدی بزرگ شدیم ؟ دیدی دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟ محسن خندید و گفت : مهم نباشه برات . من نمیزارم اینا مارو از هم جدا کنن ! لپام گل انداخت ؛ اینکه هر روز می‌اومد دنبالم ؛ و خیلی دوست داشتم حواسش به همه چی جمع بود ‌. اواسط اردیبهشت ماه شد ؛ هوا داشت کم کم رو به گرمی میرفت . نمیدونم چرا از صبحش دلشوره داشتم . محسنم یه هفته‌ای میشد ندیده بودم ؛ نگرانیم بیشتر شد . کل راه مدرسه تا خونه رو ؛ دوییدم وقتی رسیدم به کوچه مون ؛ دیدم یه ماشین بزرگ تو کوچه‌مون رو به روی خونه‌ی حاج احمد داره وسایلشونو بار میزنه . محسنم با سر و صورت کبود داشت از دور منو نگاه میکرد تلخندی زد . خشکم زد گفتم : محسن چیشده ؟ چیزی نیست دردونه داریم از اینجا میریم . چیزی نپرس سریع برو خونتون ؛ نمیخوام بلایی سر تو بیاد . همینطوری که اشکام میریخت گفتم : کجای شهر میرین ؟ کلا از این شهر میریم ! شوک بدی بهم وارد شد . دست کرد تو جیبش ؛ و یه گردنبند دراورد داد بهم . بین بغض و اشک گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : باشه بازم برنده تویی ؛ حالا برو از اینجا بابات نبینه . چیزی نگفتم و بدون اینکه بپرسم ؛ چرا سر و صورتت کبوده رفتم خونه . از اینکه اون روز کلا برام جهنم شد نگم . انگار یکی از همسایه ها محسنو دیده ؛ که میاد دنبال من ! حدسش سخت نبود که ؛ سر محسن چه بلایی اومده ، چون منم ؛ کلی کتک خوردم و تو خونه حبس شدم . یادش بخیر خان جونم میگفت : عشق نووجونی هیچوقت فراموش نمیشه . به خودت میای میبینی ۷۰ سالته ولی هنوز ؛ یادته اولین بار در چه حد عاشق بودی ! راست میگفت . نشد با محسن حرف بزنم ؛ دیگه هیچوقتم ازش خبری نشد . فقط میدونستم رفتن همدان : ) . با خودم عهد بسته بودم درس بخونم ؛ برم همدان پیداش کنم . گذشت و گذشت ؛ ترم دوم دانشگاه یه خواستگار خوب برام اومد ، میدونستم حق انتخابی ندارم . تنها چیزی که خواستم ازش این بود که ؛ بزاره درسمو ادامه بدم ؛ اونم قبول کرد . درسمو تموم کردم و تو داروخونه ی محلمون ؛ کار میکردم . تنها چیزی که میتونستم داشته باشم همین کار بود . شوهرم مرد بدی نبود ؛ اما من . . یه روز که سخت مشغول کار بودم ؛ یه نسخه دستم رسید که توش قرصایی مثله : دپاکین تجویز شده بود با کنجکاوی برگشتم ؛ به صاحب نسخه نگاه کردم . با دیدن محسن ؛ چند دقیقه ساکت موندم . انگار که روح از بدنم ؛ جدا شده بود . اونم منو نگاه میکرد ؛ برعکس من با لبخند گفت : گفتم منتظرم بمون دیدی نتونستی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ برگشتم محلم دیگه . ازدواج کردی ؟ طلاق گرفتم . خودمو مشغول اماده کردن نسخش نشون دادم ؛ نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم . بعد اینکه کارم تموم شد داروهاشو دادم بهش . - خوشبختی ؟ تو سکوت نگاش کردم ؛ یدفعه‌ای دست زد و ادامه داد : دیدی باختی ؟ فراموش کردی بگی ؛ یادم تورا فراموش . ایندفعه من بردم ! انقدر گفتی یادم تو را فراموش ؛ که بالاخره منو فراموش کردی . بعدم داروهاشو حساب کرد و رفت . همونطوری که داشتم رفتنشو نگاه میکردم ؛ زیر لب گفتم : اره من باختم ایندفعه تو بردی ؛ فراموشت نکردم عشق بچگی . دیدارمون باشه واسه یه جای دیگه ؛ این جهان که نشد ، یه جهان دیگه می‌بینمت 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد . خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم : « طفلک احمد آقا ، حتما بعد رفتن بلور‌ خانم ؛ خیلی دلتنگش میشه‌ . . » عزیز اشک گونه‌هاش رو پاک کرد و رو به من گفت : « آره عزیز شاید ؛ ولی خوب شد که مُرد ! » تا خواستم از تعجب دهنم باز کنم و بگم چرا ؟ گفت : « منو بلور از بچگی با هم دوست بودیم‌ . سال آخر دبیرستان ، بلور دلش پیش محسن ؛ پسر رحمان چلویی گیر کرد . برق چشمای بلور موقع دیدن محسن رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم . لیلی و مجنونی بودن برای خودشون . ماجرای عاشقی‌شون توی کل محل پیچید ؛ محسن اومد خواستگاری بلور ولی اقاش رضایت نداد ! اون موقع مثل الان نبود که مادر ؛ دختر و پسر برای خودشون تصمیم می‌گیرن . حالا بماند که اسم هوس‌هاشون رو هم می‌ذارن عشق ! بابای بلور با ازدواجش مخالفت کرد ؛ و مجبورش کرد زن احمد‌ آقا بشه ! جز من هیشکی از دل بلور خبر نداشت . تموم این سال‌هایی که کنار احمد‌ آقا زندگی می‌کرد ؛ داغ جداییش از محسن ؛ روی قلبش سنگینی می‌کرد . انقدر سنگین که دیروز از پا انداختتش ! » دیگه حرفی نزد . نگاهش رو دوخت به پرنده‌ی تنهایی که روی سیم نشسته بود . داشتم از پنجره به پسر بلور خانم نگاه می‌کردم ؛ که نشسته بود زیر درخت انجیر و سیگار می‌کشید . عزیز پرسید : « محسن هنوزم نشسته توی کوچه ؟! » گفتم : « اره عزیز ؛ داره سیگار می‌کشه . . » بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ؛ خوب شد بلور خانم مُرد . . یه بار مُردن خیلی بهتر از هر روز مُردنه ! اونم مُردن برای معشوقی که سهم تو نشده : ) .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] ۲۰ ساله‌م بود که عاشق فرفریای‌ زیر روسریش شدم ، لامصب‌ نمیشد چشم ازشون برداشت‌ .. هر وقت با ننه‌ی خدا بیامرزش‌ از در خونمون‌ رد میشدن‌ نمیتونستم‌ نگاش نکنم پری رو ؛ جدی پری بودا ، از اون خوشگلاش‌ . آقاش‌ نمیذاشت از خونه بیرون بیاد ؛ می‌گفت خوبیت‌ نداره دختر تنها بره بیرون .. اینو از سهیلا‌ آبجی‌ کوچیکم‌ شنیدم وقتی داشت با پری حرف می‌زد . خیلی تنم میخارید‌ ، اصن خیلی میخواستمش‌ .. دلو زدم به دریا و تو یه نامه حس و حالمو‌ براش نوشتم و پرت کردم تو حیاط خونشون‌ . از شانس بد همیشگی‌م آقاش نامه رو خونده بود و همون شب با داداشای‌ گردن کلفتش‌ اومدن و حسابی داغونم کردن .. ولی مگه من میگذشتم‌ ازش ؟ من و گذشتن‌ از پری ؟ محاله‌ . فهمیدم‌ اونم منو میخواد ، لحظه‌ای که با لپای‌ سرخش‌ و لبای مث انارش‌ بهم گفت دوسم داره انگار دنیا رو بهم داده بودن : ) . همو خیلی می‌خواستیم ؛ قرار گذاشتیم‌ کوچه پس کوچه‌های شهرستونک‌‌‌‌ تا بزنیم به دل دشت و بیابونو‌ فرار کنیم ؛ ننه باباش خیلی دنبالمون‌ گشتن ولی مگه میذاشتم‌ پری رو بگیرن ازم ؟ رفتم با آقاش‌ حرف زدم و گفتم به علی میخوامش ، نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره حضرت عباسی ؛ بازم یه مشت حواله‌ی صورت داغونم‌ کرد .. خلاصه که انقدر پاپیچ‌ شدیم و چند روز اعتصاب‌ غذا کردیم و .. که قبول کردن . همچنان داشتم به حرفای‌ آقاجون گوش میکردم که یهو گفت : یاد اون دوران بخیر ؛ مگه نه پری خوشگله‌ ؟ مامان بزرگم از اون طرف با خجالت و لپای‌ گل انداخته ریز خندید و من قند تو دلم آب شد برای عشقی که بینشونه .. عاشق میشید ؛ اینطوری عاشق بشید تباها‌ 💙 . به قلمِ : صائب ✍🏻 ‌.
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد . به هیچ کدوم از سوال‌ها جواب نداده بود فقط زیر سوال آخر نوشته بود : نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا . تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ، اتفاق بدی هم نیفتاده . دیشب تولد عشقم بود . گفتم سنگ تموم بذارم براش . بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها . بزن و برقص . شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم . بعد گفت : بریم دربند ؟ پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید . مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های ِسر میدون . بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ، دعا کنیم به هم برسیم . دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب . راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم . یعنی لای جزوتم باز کردما ، اما همش یاد قیافش می افتادم ! وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش . خنده‌ام می گرفت و حواسم پرت می شد . یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار . حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت . یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش . فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده . یه وقت ناراحت نشی .. چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونه‌م . گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید . گفتم : اگه لای ِبرگه‌ت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه . خندید و دست انداخت دور گردنم‌ . گفت‌ : بچمون هفت ماهشه استاد ؛ باورت میشه 💙 ؟
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] بهم گفت تو که انقدر تو عشق و عاشقی خوب مشاوره میدی ، خودت تا حالا کسی رو دوست داشتی ؟ گفتم چطور دوست داشتنی ؟ گفت اینکه خنده‌اش از تو ذهنت پاک نشه . اینکه وقتی می‌بینیش دست و پات رو گم کنی . اینکه وقتی تو زندگیت نباشه هیچ بودنی به چشم نیاد . تو چشماش نگاه کردم و لبخند زدم . بعد از چند لحظه زد زیر خنده و گفت چه سوالی پرسیدما : ) . آخه توام مگه احساس داری دیکتاتور ؟ قهوه ت رو بخور . شروع کردم به هم زدنِ قهوه‌ی بدون شکر ! اون نمی‌دونست خنده‌اش خیلی وقته از ذهنم پاک نمیشه . نمی‌دونست دست و پا که هیچی ، وقتی می‌بینمش همه‌ی وجودم رو گم می‌کنم . نمی‌دونست چون تو زندگیم نیست ؛ هیچ‌ بودنی رو نمی‌ بینم . - حسین حائریان ✍🏻 .