لابه لای خندههای جمع یادت میکنم؛
خیره ماندنها، به نقشِ روی قالی ساده نیست ..
‹ دو چشمت از عسل لبریز و
لبهایت شکر دارد
بیا، هرچند میگویند:
شیرینی ضرر دارد !💛🗝` ›
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
زنگ زد بهم گفت میای بریم بیرون ؟
نیشم تا بنا گوشم باز شد و با ذوق
گفتم شما جون بخواه ! گوشی رو که
قطع کردم ، استرسی شدید افتاد به
جونم که حالا چی بپوشم ؟
کمد لباسامو باز کردم ، پیرهنِ
چارخونهی مشکیصورتیای که روزِ اول
آشناییمون پوشیده بودم ، به چشمم
اومد . با خودم فکرکردم قشنگترین
لباسی که میتونم بپوشم واسش همینه .
یه روسری چهارخونه سفیدمشکی هم
پوشیدم و از خونه بیرون زدم .
قرارمون مثه همیشه کافهی دو کوچه
پایینتر بود . راه افتادم و دمدر منتظرش
موندم . اومد ، با همون عطرِ
مستکنندهی تنش ! نگام از
چشمایِ میشی قشنگش سُر خورد
رویِ چهارخونههای پیرهنش .
جالببود که بدون هیچ هماهنگیای
اونم چهارخونهپوشیده بود .
چشمای پر سوالم رو که دید اخم
بامزهای کرد و گفت :
میدونستم عاشقِ چهارخونهای ،
واسه همین برات چهارخونه پوشیدم .
تموم وجودم از توجهش به جزئیاتِ
اخلاقم غرقِ لبخند شد .
نگاهم گره خورده بود به تاروپود
چهارخونهی مشکیِ ریز لباسش که
یهو دستامو گرفت و یواشکی زیر
گوشم زمزمه کرد : من تو رو مثل
لباسای چهارخونم دوست دارم .
صداش تویِ سرم اکو شد .
خندیدم ، از ته دلم خندیدم .
مثه همیشه قربون صدقهی خندههام
رفت و من بازم واسه صداش دلم رفت .
آره من چهارخونهها رو دوست داشتم
البته چهارخونههایی که بویِ عطرِ تنش
رو میده و مهمون آغوش اون بوده : )
- گلنار ✍🏻 .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق
شدم ، وقتی که فقط ده سال داشتم .
عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که
عینک ته استکانی میزد ،
و پونزده سال از خودم بزرگتر بود .
اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد
تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونهی
پیرزن خراب بود و معشوقهی دوران
کودکی من زنگ خونهی ما رو میزد .
منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده
میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛
اونم میگفت ممنون عزیزم .
لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم .
پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت
آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش
یاد میداد .
خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود
تا نتونه آهنگ رو بزنه .
به هر حال تمرین رو بی استعدادیش
چربید و داشت کم کم یاد میگرفت .
اما پشت دیوار حال و روز من چندان
تعریفی نداشت .
چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده
همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این
کلاس تمام میشه .
واسه همین دست بکار شدم و یه روز
با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای
آهنگ رو کش رفتم و نُتها رو جابجا
کردمو دوباره سرجاش گذاشتم .
روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع
کرد به نواختن دریاچهی قو .
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار
میزدن و پیرزن جیغ میکشید .
روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید .
تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم !
پیرزن چون هوش و حواس درست
حسابی نداشت ؛ متوجه نشد .
همه چیز خوب بود .
هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزمهای
هرروز و صدای بد پیانو .
تا اینکه یه روز پیرزن مُرد .
فکر کنم دق کرد :) .
بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم .
تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر
کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته .
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛
اما دیگه لاغر نبود .
عینکی هم نبود .
تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد .
تا رسید به آهنگ آخر .
دیدم همون برگه های نت تقلبی رو
گذاشت روی پیانو !
اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح
پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید .
دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا
کرد .
وقتی تموم شد ؛
سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها .
از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم
آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچهی
قو نبود ! اسمش شده بود :
وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
امشب هوا بوی انار میده
و دل بوی دلتنگی .
شمع رو روشن کردم ،
نه واسه نورش ، واسه خاطرههات .
صدای برف از بیرون میاد .
آروم ، مثل حرفهای ناگفتهی ما .
پشت پنجره نشستم ، همونجا که
هر سال چشمبهراهت بودم .
چای روی میز سرد شده اما دلم
هنوز داغه ؛ داغ نبودنت .
یادته اون شب گفتی :
اگه شب یلدا بلنده ، پس
عشقمون باید از اونم بلندتر باشه ؟
خندیدم ولی حالا میفهمم راست گفتی .
یلدا هم تموم میشه ، اما عشق ،
اگه واقعی باشه تو دل آدم
جاودانه میمونه .
بیرون رو برف گرفته .
سطح شهر سفیدِ سفید شده .
انگار دنیا هم دلش خواسته
پاک بشه از تموم جداییها .
من اما ، فقط اسم تو رو مینویسم
روی بخار شیشه . همونجوری که
بچهها آرزوهاشونو روی
آسمون برفی مینویسن .
میدونم شاید نیای ، شاید
حتی نخونی این حرفارو .
ولی بذار بدونی : تو راست گفتی .
یلدا یعنی دلت گرم باشه ، حتی
وقتی خیالت سرد میشه .
یعنی با همهی نبودنها ، هنوز
یه گوشهی قلبت چراغی روشن بمونه .
عشق اگه از جنس واقعی باشه ،
خودش هر سال تو بلندترین
شب راهشو پیدا میکنه .
بیدعوت ، بیسر و صدا ؛
میاد کنار دلت مینشینه 💙 : ) .
یلداتون مبارک .
به قلم : عاشق ِ او .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق
شدم ، وقتی که فقط ده سال داشتم .
عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که
عینک ته استکانی میزد ،
و پونزده سال از خودم بزرگتر بود .
اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد
تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونهی
پیرزن خراب بود و معشوقهی دوران
کودکی من زنگ خونهی ما رو میزد .
منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده
میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛
اونم میگفت ممنون عزیزم .
لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم .
پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت
آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش
یاد میداد .
خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود
تا نتونه آهنگ رو بزنه .
به هر حال تمرین رو بی استعدادیش
چربید و داشت کم کم یاد میگرفت .
اما پشت دیوار حال و روز من چندان
تعریفی نداشت .
چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده
همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این
کلاس تمام میشه .
واسه همین دست بکار شدم و یه روز
با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای
آهنگ رو کش رفتم و نُتها رو جابجا
کردمو دوباره سرجاش گذاشتم .
روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع
کرد به نواختن دریاچهی قو .
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار
میزدن و پیرزن جیغ میکشید .
روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید .
تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم !
پیرزن چون هوش و حواس درست
حسابی نداشت ؛ متوجه نشد .
همه چیز خوب بود .
هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزمهای
هرروز و صدای بد پیانو .
تا اینکه یه روز پیرزن مُرد .
فکر کنم دق کرد :) .
بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم .
تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر
کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته .
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛
اما دیگه لاغر نبود .
عینکی هم نبود .
تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد .
تا رسید به آهنگ آخر .
دیدم همون برگه های نت تقلبی رو
گذاشت روی پیانو !
اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح
پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید .
دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا
کرد .
وقتی تموم شد ؛
سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها .
از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم
آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچهی
قو نبود ! اسمش شده بود :
وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
من و پسر حاج احمد ، از وقتی یادمه ؛
تو کوچه باهم بازی میکردیم .
قایم موشک ، گرگم به هوا ، حتی لیلی ؛
اخه جز من دوست نداشت با هیچکس دیگه ؛
بازی کنه . همهی بچه های کوچه یه طرف ؛ ما دوتا یه طرف .
حال هوای اون روزا ؛ هیچوقت از یادم نمیره .
هوای گرم تابستون بعد اینکه کلی باهم ؛
بازی میکردیم میرفتیم دور حوض مینشستیم ؛
میوه میخوردیم . محسن از تو حوض ؛
بهم یه پرتقال داد سریع گفتم :
یادم تو را فراموش .
خندید و گفت : چرا هیچوقت یادت نمیره ؟
تو این بازی همیشه برندهای !
خندیدم و چیزی نگفتم .
یادم تورا فراموش ؛ یه بازی مرسوم
بین ما بود . برعکس من ؛
محسن همیشه یادش میرفت !
کم کم گذشت شد چهارده سالم و
محسن شد ۱۷ سالش . مامانش خیلی
با اینکه من و محسن باهم رفت و امد
داشته باشیم مشکل داشت ؛
میگفت در و همسایه راجع بهمون
چی فکر میکنن !
محسن اصلا دوست نداشت ؛
همیشه میاومد کوچه پشتی مدرسه
منو ببینه .
میدونستم کارم اشتباست ولی دیدن محسنو ؛ انگار ترجیح میدادم .
به چشمای درشت و مژههای بلندش
نگاه کردم با لبخند خجولی گفتم :
محسن دیدی بزرگ شدیم ؟
دیدی دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟
محسن خندید و گفت :
مهم نباشه برات .
من نمیزارم اینا مارو از هم جدا کنن !
لپام گل انداخت ؛
اینکه هر روز میاومد دنبالم ؛
و خیلی دوست داشتم حواسش
به همه چی جمع بود .
اواسط اردیبهشت ماه شد ؛
هوا داشت کم کم رو به گرمی میرفت .
نمیدونم چرا از صبحش دلشوره داشتم .
محسنم یه هفتهای میشد ندیده بودم ؛
نگرانیم بیشتر شد .
کل راه مدرسه تا خونه رو ؛
دوییدم وقتی رسیدم به کوچه مون ؛
دیدم یه ماشین بزرگ تو کوچهمون
رو به روی خونهی حاج احمد داره وسایلشونو بار میزنه .
محسنم با سر و صورت کبود داشت
از دور منو نگاه میکرد تلخندی زد .
خشکم زد گفتم :
محسن چیشده ؟
چیزی نیست دردونه داریم از اینجا میریم .
چیزی نپرس سریع برو خونتون ؛
نمیخوام بلایی سر تو بیاد .
همینطوری که اشکام میریخت گفتم :
کجای شهر میرین ؟
کلا از این شهر میریم !
شوک بدی بهم وارد شد .
دست کرد تو جیبش ؛
و یه گردنبند دراورد داد بهم .
بین بغض و اشک گفتم :
یادم تو را فراموش .
خندید و گفت : باشه بازم برنده تویی ؛
حالا برو از اینجا بابات نبینه .
چیزی نگفتم و بدون اینکه بپرسم ؛
چرا سر و صورتت کبوده رفتم خونه .
از اینکه اون روز کلا برام جهنم شد نگم .
انگار یکی از همسایه ها محسنو دیده ؛
که میاد دنبال من !
حدسش سخت نبود که ؛ سر محسن
چه بلایی اومده ، چون منم ؛
کلی کتک خوردم و
تو خونه حبس شدم .
یادش بخیر خان جونم میگفت :
عشق نووجونی هیچوقت فراموش نمیشه .
به خودت میای میبینی ۷۰ سالته
ولی هنوز ؛ یادته اولین بار
در چه حد عاشق بودی !
راست میگفت . نشد با محسن حرف بزنم ؛ دیگه هیچوقتم ازش خبری نشد .
فقط میدونستم رفتن همدان : ) .
با خودم عهد بسته بودم درس بخونم ؛
برم همدان پیداش کنم .
گذشت و گذشت ؛
ترم دوم دانشگاه یه خواستگار خوب
برام اومد ، میدونستم حق انتخابی ندارم .
تنها چیزی که خواستم ازش این بود که ؛
بزاره درسمو ادامه بدم ؛ اونم قبول کرد .
درسمو تموم کردم و تو داروخونه ی محلمون ؛ کار میکردم . تنها چیزی که میتونستم داشته باشم همین کار بود . شوهرم مرد بدی نبود ؛ اما من . .
یه روز که سخت مشغول کار بودم ؛
یه نسخه دستم رسید که
توش قرصایی مثله : دپاکین تجویز شده بود با کنجکاوی برگشتم ؛ به صاحب نسخه نگاه کردم .
با دیدن محسن ؛ چند دقیقه ساکت موندم . انگار که روح از بدنم ؛
جدا شده بود . اونم منو نگاه میکرد ؛
برعکس من با لبخند گفت :
گفتم منتظرم بمون دیدی نتونستی ؟
اینجا چیکار میکنی ؟
برگشتم محلم دیگه .
ازدواج کردی ؟
طلاق گرفتم .
خودمو مشغول اماده کردن نسخش نشون دادم ؛ نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم .
بعد اینکه کارم تموم شد
داروهاشو دادم بهش .
- خوشبختی ؟
تو سکوت نگاش کردم ؛
یدفعهای دست زد و ادامه داد :
دیدی باختی ؟ فراموش کردی بگی ؛
یادم تورا فراموش . ایندفعه من بردم !
انقدر گفتی یادم تو را فراموش ؛
که بالاخره منو فراموش کردی .
بعدم داروهاشو حساب کرد و رفت .
همونطوری که داشتم رفتنشو نگاه میکردم ؛
زیر لب گفتم :
اره من باختم ایندفعه تو بردی ؛
فراموشت نکردم عشق بچگی .
دیدارمون باشه واسه یه جای دیگه ؛
این جهان که نشد ،
یه جهان دیگه میبینمت 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد .
خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم :
« طفلک احمد آقا ، حتما بعد رفتن بلور خانم ؛ خیلی دلتنگش میشه . . »
عزیز اشک گونههاش رو پاک کرد و رو به من گفت :
« آره عزیز شاید ؛ ولی خوب شد که مُرد ! »
تا خواستم از تعجب دهنم باز کنم و بگم چرا ؟
گفت : « منو بلور از بچگی با هم دوست بودیم .
سال آخر دبیرستان ، بلور دلش پیش محسن ؛ پسر رحمان چلویی گیر کرد .
برق چشمای بلور موقع دیدن محسن رو
هیچوقت فراموش نمیکنم .
لیلی و مجنونی بودن برای خودشون .
ماجرای عاشقیشون توی کل محل پیچید ؛
محسن اومد خواستگاری بلور
ولی اقاش رضایت نداد !
اون موقع مثل الان نبود که مادر ؛
دختر و پسر برای خودشون تصمیم میگیرن .
حالا بماند که اسم هوسهاشون رو هم میذارن عشق !
بابای بلور با ازدواجش مخالفت کرد ؛
و مجبورش کرد زن احمد آقا بشه !
جز من هیشکی از دل بلور خبر نداشت .
تموم این سالهایی که کنار احمد آقا زندگی میکرد ؛
داغ جداییش از محسن ؛
روی قلبش سنگینی میکرد .
انقدر سنگین که دیروز از پا انداختتش ! »
دیگه حرفی نزد . نگاهش رو دوخت
به پرندهی تنهایی که روی سیم نشسته بود .
داشتم از پنجره به پسر بلور خانم نگاه میکردم ؛
که نشسته بود زیر درخت انجیر و سیگار میکشید .
عزیز پرسید : « محسن هنوزم نشسته توی کوچه ؟! »
گفتم : « اره عزیز ؛ داره سیگار میکشه . . »
بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ؛
خوب شد بلور خانم مُرد . .
یه بار مُردن خیلی بهتر از هر روز مُردنه !
اونم مُردن برای معشوقی که سهم تو نشده : ) .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
۲۰ سالهم بود که عاشق فرفریای زیر روسریش شدم ، لامصب نمیشد چشم ازشون برداشت ..
هر وقت با ننهی خدا بیامرزش از در خونمون رد میشدن نمیتونستم نگاش نکنم پری رو ؛ جدی پری بودا ، از اون خوشگلاش .
آقاش نمیذاشت از خونه بیرون بیاد ؛
میگفت خوبیت نداره دختر تنها بره بیرون ..
اینو از سهیلا آبجی کوچیکم شنیدم وقتی داشت با پری حرف میزد .
خیلی تنم میخارید ، اصن خیلی میخواستمش ..
دلو زدم به دریا و تو یه نامه حس و حالمو براش نوشتم و پرت کردم تو حیاط خونشون .
از شانس بد همیشگیم آقاش نامه رو خونده بود و همون شب با داداشای گردن کلفتش اومدن و حسابی داغونم کردن ..
ولی مگه من میگذشتم ازش ؟
من و گذشتن از پری ؟ محاله .
فهمیدم اونم منو میخواد ، لحظهای که با لپای سرخش و لبای مث انارش بهم گفت دوسم داره انگار دنیا رو بهم داده بودن : ) .
همو خیلی میخواستیم ؛
قرار گذاشتیم کوچه پس کوچههای شهرستونک تا بزنیم به دل دشت و بیابونو فرار کنیم ؛ ننه باباش خیلی دنبالمون گشتن ولی مگه میذاشتم پری رو بگیرن ازم ؟ رفتم با آقاش حرف زدم و گفتم به علی میخوامش ، نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره حضرت عباسی ؛ بازم یه مشت حوالهی صورت داغونم کرد ..
خلاصه که انقدر پاپیچ شدیم و چند روز اعتصاب غذا کردیم و .. که قبول کردن .
همچنان داشتم به حرفای آقاجون گوش میکردم که یهو گفت : یاد اون دوران بخیر ؛ مگه نه پری خوشگله ؟
مامان بزرگم از اون طرف با خجالت و لپای گل انداخته ریز خندید و من قند تو دلم آب شد برای عشقی که بینشونه ..
عاشق میشید ؛ اینطوری عاشق بشید تباها 💙 .
به قلمِ : صائب ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
داشتم برگه های دانشجوهامو
تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی
حواسمو به خودش جلب کرد .
به هیچ کدوم از سوالها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ،
اتفاق بدی هم نیفتاده .
دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دستمون از سرما ترک برداشت
ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ
چرخی های ِسر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش .
خندهام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که
بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی ..
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونهم .
گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید .
گفتم : اگه لای ِبرگهت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه .
خندید و دست انداخت دور گردنم .
گفت : بچمون هفت ماهشه استاد ؛
باورت میشه 💙 ؟
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بهم گفت تو که انقدر تو عشق و عاشقی
خوب مشاوره میدی ،
خودت تا حالا کسی رو دوست داشتی ؟
گفتم چطور دوست داشتنی ؟
گفت اینکه خندهاش از تو ذهنت پاک نشه .
اینکه وقتی میبینیش دست و پات رو گم کنی .
اینکه وقتی تو زندگیت نباشه هیچ بودنی به چشم نیاد .
تو چشماش نگاه کردم و لبخند زدم .
بعد از چند لحظه زد زیر خنده و
گفت چه سوالی پرسیدما : ) .
آخه توام مگه احساس داری دیکتاتور ؟
قهوه ت رو بخور .
شروع کردم به هم زدنِ قهوهی بدون شکر !
اون نمیدونست خندهاش خیلی وقته
از ذهنم پاک نمیشه .
نمیدونست دست و پا که هیچی ،
وقتی میبینمش همهی وجودم رو گم میکنم .
نمیدونست چون تو زندگیم نیست ؛
هیچ بودنی رو نمی بینم .
- حسین حائریان ✍🏻 .