eitaa logo
نیمه ماه .
1 دنبال‌کننده
99 عکس
35 ویدیو
0 فایل
- شروعمون : 1404/4/16
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم ‌، وقتی که فقط ده سال داشتم . عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ‌، و پونزده سال از خودم بزرگتر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من زنگ خونه‌ی ما رو میزد . منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛ اونم میگفت ممنون عزیزم . لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم . پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش یاد میداد . خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت . اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت . چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه . واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای آهنگ رو کش رفتم و نُت‌ها رو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم . روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه‌ی قو . شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید . روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید . تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم ! پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت ؛ متوجه نشد . همه چیز خوب بود . هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزم‌های هرروز و صدای بد پیانو . تا اینکه یه روز پیرزن مُرد . فکر کنم دق کرد :) . بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم . تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛ اما دیگه لاغر نبود . عینکی هم نبود . تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد . تا رسید به آهنگ آخر . دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ! اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید . دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ؛ سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها . از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچه‌ی قو نبود ! اسمش شده بود : وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] امشب هوا بوی انار میده و دل بوی دلتنگی . شمع رو روشن کردم ، نه واسه نورش ، واسه خاطره‌هات . صدای برف از بیرون میاد . آروم ، مثل حرف‌های ناگفته‌ی ما . پشت پنجره نشستم ، همون‌جا که هر سال چشم‌به‌راهت بودم . چای روی میز سرد شده اما دلم هنوز داغه ؛ داغ نبودنت . یادته اون شب گفتی : اگه شب یلدا بلنده ، پس عشقمون باید از اونم بلندتر باشه ؟ خندیدم ولی حالا می‌فهمم راست گفتی . یلدا هم تموم میشه ، اما عشق ، اگه واقعی باشه تو دل آدم جاودانه می‌مونه . بیرون رو برف گرفته . سطح شهر سفیدِ سفید شده . انگار دنیا هم دلش خواسته پاک بشه از تموم جدایی‌ها . من اما ، فقط اسم تو رو می‌نویسم روی بخار شیشه . همون‌جوری که بچه‌ها آرزوهاشونو روی آسمون برفی می‌نویسن . می‌دونم شاید نیای ، شاید حتی نخونی این حرفارو . ولی بذار بدونی : تو راست گفتی . یلدا یعنی دلت گرم باشه ، حتی وقتی خیالت سرد میشه . یعنی با همه‌ی نبودن‌ها ، هنوز یه گوشه‌ی قلبت چراغی روشن بمونه . عشق اگه از جنس واقعی باشه ، خودش هر سال تو بلندترین شب راهشو پیدا می‌کنه . بی‌دعوت ، بی‌سر و صدا ؛ میاد کنار دلت می‌نشینه 💙 : ) . یلداتون مبارک . به قلم : عاشق ِ او .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم ‌، وقتی که فقط ده سال داشتم . عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ‌، و پونزده سال از خودم بزرگتر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ؛ از قضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من زنگ خونه‌ی ما رو میزد . منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ؛ اونم میگفت ممنون عزیزم . لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم . پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو چایکوفسکی' رو بهش یاد میداد . خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت . اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت . چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه . واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادگی تمام یواشکی ده صفحه از نُتهای آهنگ رو کش رفتم و نُت‌ها رو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم . روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه‌ی قو . شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید . روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید . تنها کسی که لذت میبرد ؛ من بودم ! پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت ؛ متوجه نشد . همه چیز خوب بود . هر روز صدای زنگ در و ممنون عزیزم‌های هرروز و صدای بد پیانو . تا اینکه یه روز پیرزن مُرد . فکر کنم دق کرد :) . بعد از اون دیگه اون دختر رو ندیدم . تا بیست سال بعد ؛ فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش ؛ اما دیگه لاغر نبود . عینکی هم نبود . تمام آهنگا رو با تسلط کامل زد . تا رسید به آهنگ آخر . دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ! اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه ؛ تن خودمم داشت میلرزید . دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ؛ سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها . از جاش بلندشد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت ؛ اما اسم آهنگ دریاچه‌ی قو نبود ! اسمش شده بود : وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من و پسر حاج احمد ، از وقتی یادمه ؛ تو کوچه باهم بازی میکردیم . قایم موشک ، گرگم به هوا ، حتی لی‌لی ؛ اخه جز من دوست نداشت با هیچکس دیگه ؛ بازی کنه . همه‌ی بچه های کوچه یه طرف ؛ ما دوتا یه طرف . حال هوای اون روزا ؛ هیچوقت از یادم نمیره . هوای گرم تابستون بعد اینکه کلی باهم ؛ بازی میکردیم میرفتیم دور حوض مینشستیم ؛ میوه میخوردیم . محسن از تو حوض ؛ بهم یه پرتقال داد سریع گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : چرا هیچوقت یادت نمیره ؟ تو این بازی همیشه برنده‌ای ! خندیدم و چیزی نگفتم . یادم تورا فراموش ؛ یه بازی مرسوم بین ما بود . برعکس من ؛ محسن همیشه یادش میرفت ! کم کم گذشت شد چهارده سالم و محسن شد ۱۷ سالش . مامانش خیلی با اینکه من و محسن باهم رفت و امد داشته باشیم مشکل داشت ؛ میگفت در و همسایه راجع بهمون چی فکر میکنن ! محسن اصلا دوست نداشت ؛ همیشه می‌اومد کوچه پشتی مدرسه منو ببینه . میدونستم کارم اشتباست ولی دیدن محسنو ؛ انگار ترجیح میدادم . به چشمای درشت و مژه‌های بلندش نگاه کردم با لبخند خجولی گفتم : محسن دیدی بزرگ شدیم ؟ دیدی دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟ محسن خندید و گفت : مهم نباشه برات . من نمیزارم اینا مارو از هم جدا کنن ! لپام گل انداخت ؛ اینکه هر روز می‌اومد دنبالم ؛ و خیلی دوست داشتم حواسش به همه چی جمع بود ‌. اواسط اردیبهشت ماه شد ؛ هوا داشت کم کم رو به گرمی میرفت . نمیدونم چرا از صبحش دلشوره داشتم . محسنم یه هفته‌ای میشد ندیده بودم ؛ نگرانیم بیشتر شد . کل راه مدرسه تا خونه رو ؛ دوییدم وقتی رسیدم به کوچه مون ؛ دیدم یه ماشین بزرگ تو کوچه‌مون رو به روی خونه‌ی حاج احمد داره وسایلشونو بار میزنه . محسنم با سر و صورت کبود داشت از دور منو نگاه میکرد تلخندی زد . خشکم زد گفتم : محسن چیشده ؟ چیزی نیست دردونه داریم از اینجا میریم . چیزی نپرس سریع برو خونتون ؛ نمیخوام بلایی سر تو بیاد . همینطوری که اشکام میریخت گفتم : کجای شهر میرین ؟ کلا از این شهر میریم ! شوک بدی بهم وارد شد . دست کرد تو جیبش ؛ و یه گردنبند دراورد داد بهم . بین بغض و اشک گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : باشه بازم برنده تویی ؛ حالا برو از اینجا بابات نبینه . چیزی نگفتم و بدون اینکه بپرسم ؛ چرا سر و صورتت کبوده رفتم خونه . از اینکه اون روز کلا برام جهنم شد نگم . انگار یکی از همسایه ها محسنو دیده ؛ که میاد دنبال من ! حدسش سخت نبود که ؛ سر محسن چه بلایی اومده ، چون منم ؛ کلی کتک خوردم و تو خونه حبس شدم . یادش بخیر خان جونم میگفت : عشق نووجونی هیچوقت فراموش نمیشه . به خودت میای میبینی ۷۰ سالته ولی هنوز ؛ یادته اولین بار در چه حد عاشق بودی ! راست میگفت . نشد با محسن حرف بزنم ؛ دیگه هیچوقتم ازش خبری نشد . فقط میدونستم رفتن همدان : ) . با خودم عهد بسته بودم درس بخونم ؛ برم همدان پیداش کنم . گذشت و گذشت ؛ ترم دوم دانشگاه یه خواستگار خوب برام اومد ، میدونستم حق انتخابی ندارم . تنها چیزی که خواستم ازش این بود که ؛ بزاره درسمو ادامه بدم ؛ اونم قبول کرد . درسمو تموم کردم و تو داروخونه ی محلمون ؛ کار میکردم . تنها چیزی که میتونستم داشته باشم همین کار بود . شوهرم مرد بدی نبود ؛ اما من . . یه روز که سخت مشغول کار بودم ؛ یه نسخه دستم رسید که توش قرصایی مثله : دپاکین تجویز شده بود با کنجکاوی برگشتم ؛ به صاحب نسخه نگاه کردم . با دیدن محسن ؛ چند دقیقه ساکت موندم . انگار که روح از بدنم ؛ جدا شده بود . اونم منو نگاه میکرد ؛ برعکس من با لبخند گفت : گفتم منتظرم بمون دیدی نتونستی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ برگشتم محلم دیگه . ازدواج کردی ؟ طلاق گرفتم . خودمو مشغول اماده کردن نسخش نشون دادم ؛ نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم . بعد اینکه کارم تموم شد داروهاشو دادم بهش . - خوشبختی ؟ تو سکوت نگاش کردم ؛ یدفعه‌ای دست زد و ادامه داد : دیدی باختی ؟ فراموش کردی بگی ؛ یادم تورا فراموش . ایندفعه من بردم ! انقدر گفتی یادم تو را فراموش ؛ که بالاخره منو فراموش کردی . بعدم داروهاشو حساب کرد و رفت . همونطوری که داشتم رفتنشو نگاه میکردم ؛ زیر لب گفتم : اره من باختم ایندفعه تو بردی ؛ فراموشت نکردم عشق بچگی . دیدارمون باشه واسه یه جای دیگه ؛ این جهان که نشد ، یه جهان دیگه می‌بینمت 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد . خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم : « طفلک احمد آقا ، حتما بعد رفتن بلور‌ خانم ؛ خیلی دلتنگش میشه‌ . . » عزیز اشک گونه‌هاش رو پاک کرد و رو به من گفت : « آره عزیز شاید ؛ ولی خوب شد که مُرد ! » تا خواستم از تعجب دهنم باز کنم و بگم چرا ؟ گفت : « منو بلور از بچگی با هم دوست بودیم‌ . سال آخر دبیرستان ، بلور دلش پیش محسن ؛ پسر رحمان چلویی گیر کرد . برق چشمای بلور موقع دیدن محسن رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم . لیلی و مجنونی بودن برای خودشون . ماجرای عاشقی‌شون توی کل محل پیچید ؛ محسن اومد خواستگاری بلور ولی اقاش رضایت نداد ! اون موقع مثل الان نبود که مادر ؛ دختر و پسر برای خودشون تصمیم می‌گیرن . حالا بماند که اسم هوس‌هاشون رو هم می‌ذارن عشق ! بابای بلور با ازدواجش مخالفت کرد ؛ و مجبورش کرد زن احمد‌ آقا بشه ! جز من هیشکی از دل بلور خبر نداشت . تموم این سال‌هایی که کنار احمد‌ آقا زندگی می‌کرد ؛ داغ جداییش از محسن ؛ روی قلبش سنگینی می‌کرد . انقدر سنگین که دیروز از پا انداختتش ! » دیگه حرفی نزد . نگاهش رو دوخت به پرنده‌ی تنهایی که روی سیم نشسته بود . داشتم از پنجره به پسر بلور خانم نگاه می‌کردم ؛ که نشسته بود زیر درخت انجیر و سیگار می‌کشید . عزیز پرسید : « محسن هنوزم نشسته توی کوچه ؟! » گفتم : « اره عزیز ؛ داره سیگار می‌کشه . . » بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ؛ خوب شد بلور خانم مُرد . . یه بار مُردن خیلی بهتر از هر روز مُردنه ! اونم مُردن برای معشوقی که سهم تو نشده : ) .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] ۲۰ ساله‌م بود که عاشق فرفریای‌ زیر روسریش شدم ، لامصب‌ نمیشد چشم ازشون برداشت‌ .. هر وقت با ننه‌ی خدا بیامرزش‌ از در خونمون‌ رد میشدن‌ نمیتونستم‌ نگاش نکنم پری رو ؛ جدی پری بودا ، از اون خوشگلاش‌ . آقاش‌ نمیذاشت از خونه بیرون بیاد ؛ می‌گفت خوبیت‌ نداره دختر تنها بره بیرون .. اینو از سهیلا‌ آبجی‌ کوچیکم‌ شنیدم وقتی داشت با پری حرف می‌زد . خیلی تنم میخارید‌ ، اصن خیلی میخواستمش‌ .. دلو زدم به دریا و تو یه نامه حس و حالمو‌ براش نوشتم و پرت کردم تو حیاط خونشون‌ . از شانس بد همیشگی‌م آقاش نامه رو خونده بود و همون شب با داداشای‌ گردن کلفتش‌ اومدن و حسابی داغونم کردن .. ولی مگه من میگذشتم‌ ازش ؟ من و گذشتن‌ از پری ؟ محاله‌ . فهمیدم‌ اونم منو میخواد ، لحظه‌ای که با لپای‌ سرخش‌ و لبای مث انارش‌ بهم گفت دوسم داره انگار دنیا رو بهم داده بودن : ) . همو خیلی می‌خواستیم ؛ قرار گذاشتیم‌ کوچه پس کوچه‌های شهرستونک‌‌‌‌ تا بزنیم به دل دشت و بیابونو‌ فرار کنیم ؛ ننه باباش خیلی دنبالمون‌ گشتن ولی مگه میذاشتم‌ پری رو بگیرن ازم ؟ رفتم با آقاش‌ حرف زدم و گفتم به علی میخوامش ، نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره حضرت عباسی ؛ بازم یه مشت حواله‌ی صورت داغونم‌ کرد .. خلاصه که انقدر پاپیچ‌ شدیم و چند روز اعتصاب‌ غذا کردیم و .. که قبول کردن . همچنان داشتم به حرفای‌ آقاجون گوش میکردم که یهو گفت : یاد اون دوران بخیر ؛ مگه نه پری خوشگله‌ ؟ مامان بزرگم از اون طرف با خجالت و لپای‌ گل انداخته ریز خندید و من قند تو دلم آب شد برای عشقی که بینشونه .. عاشق میشید ؛ اینطوری عاشق بشید تباها‌ 💙 . به قلمِ : صائب ✍🏻 ‌.
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد . به هیچ کدوم از سوال‌ها جواب نداده بود فقط زیر سوال آخر نوشته بود : نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا . تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ، اتفاق بدی هم نیفتاده . دیشب تولد عشقم بود . گفتم سنگ تموم بذارم براش . بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها . بزن و برقص . شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم . بعد گفت : بریم دربند ؟ پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید . مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های ِسر میدون . بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ، دعا کنیم به هم برسیم . دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب . راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم . یعنی لای جزوتم باز کردما ، اما همش یاد قیافش می افتادم ! وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش . خنده‌ام می گرفت و حواسم پرت می شد . یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار . حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت . یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش . فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده . یه وقت ناراحت نشی .. چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونه‌م . گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید . گفتم : اگه لای ِبرگه‌ت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه . خندید و دست انداخت دور گردنم‌ . گفت‌ : بچمون هفت ماهشه استاد ؛ باورت میشه 💙 ؟
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] بهم گفت تو که انقدر تو عشق و عاشقی خوب مشاوره میدی ، خودت تا حالا کسی رو دوست داشتی ؟ گفتم چطور دوست داشتنی ؟ گفت اینکه خنده‌اش از تو ذهنت پاک نشه . اینکه وقتی می‌بینیش دست و پات رو گم کنی . اینکه وقتی تو زندگیت نباشه هیچ بودنی به چشم نیاد . تو چشماش نگاه کردم و لبخند زدم . بعد از چند لحظه زد زیر خنده و گفت چه سوالی پرسیدما : ) . آخه توام مگه احساس داری دیکتاتور ؟ قهوه ت رو بخور . شروع کردم به هم زدنِ قهوه‌ی بدون شکر ! اون نمی‌دونست خنده‌اش خیلی وقته از ذهنم پاک نمیشه . نمی‌دونست دست و پا که هیچی ، وقتی می‌بینمش همه‌ی وجودم رو گم می‌کنم . نمی‌دونست چون تو زندگیم نیست ؛ هیچ‌ بودنی رو نمی‌ بینم . - حسین حائریان ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقم ازدواج کردم . همدیگه‌ رو دوست داشتیم . اول زندگیمون خیلی خوب بود ، اما کمبود بچه رو حس میکردیم . میدونستیم بچه‌دار نمیشیم و نمیخواستیم بدونیم مشکل از کیه . با خودمون میگفتیم ، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه ، بچه نمیخوایم . اما خودمونو گول میزدیم . چون هر دوتامون عاشق بچه بودیم . تا اینکه یه روز علی گفت : اگه مشکل از من باشه ، چی ؟ گفتم : بخاطر تو از همه چی میگذرم . خیالش راحت شد ، گفتم : اگه مشکل از من باشه ؟ گفت : به عشق من شک داری ؟ تو رو با هیچی عوض نمیکنم . نفس راحتی کشیدم که هنوز دوسم داره ، فردا به همراه علی رفتیم آزمایشگاه . دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید . اگه عیب از من بود چی ؟ آزمایش دادیم . گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره . یه هفته اندازه‌ی صد سال طول کشید ، اضطراب داشتیم . ولی به هم اطمینان میدادیم که جواب آزمایش واسمون مهم نیست . هفته تموم شد . رفتم جوابو بگیرم ، دستام میلرزید . وارد آزمایشگاه شدم و .. علی پرسید جوابو گرفتی ؟ که زدم زیر گریه . فهمید که مشکل از منه . اما نفهمیدم تغییر چهرش از ناراحتی بود یا از .. بعدِ اون ، علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد . تا دیگه از رفتاراش طاقتم طاق شد ، گفتم : علی ،  چته ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ گفت : من بچه دوس دارم ، گناهم چیه ؟ که یه عمر بی بچه سر کنم ؟ دهنم خشک شد و چشمام پر از اشک ؛ گفتم تو خودت گفتی همه‌جوره دوسم داری و حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی . پس چیشد ؟ گفت : اشتباه کردم . دنبال یه جای خلوت میگشتم تا خودمو خالی کنم . من و علی به جایی رسیدیم که دیگه با هم حرفی نمیزدیم تا اینکه علی احضاریه رو آورد و گفت : میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم . نمیتونم خرج دو نفرو با هم بدم ، پس از فردا تو واسه خودت ؛ منم واسه خودم ، دلم شکست . باورم نمیشد که صاحب اون حرفای قشنگ ، حالا به همه‌چی پشت پا بزنه . طاقت نیاوردم ، ساکمو بستم . نامه رو گذاشتم رو برگه‌ی جواب آزمایش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم و از خونه زدم بیرون . توی نامه نوشتم : علی جان ، سلام . امیدوارم پای حرفت وایساده باشی ، چون اگه اینکارو نکنی ، خودم ازت جدا میشم . میدونی که دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه‌دار نمیشه جداشم . وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توعه باور کن اونقدر برام بی‌اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همونجا پاره کنم . اما نمیدونم چرا خواستم یه‌ بار دیگه عشقتو امتحان کنم ، توی دادگاه منتظرتم . - رامین میرعسگری ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] یادمه اولین باری که بهش نزدیک شدم و گفتم ازش حس خوبی میگیرم ، واکنشش برام خیلی جالب بود . فقط یک کلمه پرسید : چرا ؟ منم در جواب بهش گفتم : شاید چون چشماش زیباترین تصویریه که در طول این بیست و چند سال دیدم . اونم لبخند زد و با همون لحن نوک زبونی و جذابش گفت : شروع خوبی بود ! و این شروع دوستی من و سوزان بود . دوستی‌ای که هر دومون خوب میدونستیم قرار نیست به باهم بودن‌مون ختم بشه . سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و به شدت مذهبی داشت . من هم مسلمون بودم و توی خونواده‌ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم . ما سال ۷۰ توی دانشگاه اصفهان ، هم دانشگاهی بودیم . اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم و دانشجوی حسابداری . اون روز هم مثل همه‌ی دوشنبه‌ها هیچی از کلاس مالی‌ عمومی نفهمیدم . طبق معمول ، مثل هفته‌های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه‌ای برام دست تکون بده ؛ که یعنی کلاسش تموم شده . بعدشم دوتایی بریم همون کافه‌ی همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه . همیشه آرزوش این بود که یه کتاب‌فروشی بزرگ داشته باشه . بهش میگفتم اگه یه روزی کتاب‌فروشی رویاهات به واقعیت بدل شد . اسمش رو بذار ‹ کتاب‌فروشی باران‌های نقره‌ای › . اینجوری هروقت وارد کتاب‌فروشیت بشی یاد شهرِ من و خودم میفتی . سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هرچیزی که اون عاشقشون بود . وقتی دانشگاه‌مون تموم شد با خانواده‌ها صحبت کردیم . واکنش‌ها دقیقا همونی بود که انتظارشو داشتیم ؛ یک ‹نه›ی قاطعانه . به دلایل کاملاً مذهبی . ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم . اما عاشق خونواده‌هامون هم بودیم . اون زمان هم مثل الان نبود که خونواده‌ها کمی منطقی‌تر با این دست مسائل برخورد کنن . روزای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد . بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم ؛ از هم خداحافظی کردیم . بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم . اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد ، نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم . حس غریبی داشتم .. چیزی در حدود ۳۰ سال از اون روزا گذشته بود ؛ اما یه ترس ناشناخته‌ای روحم رو آزار میداد . وقتی دلیل این ترس رو فهمیدم که دست توی دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر رو قدم میزدیم . یه ساختمون بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد : ‹ کتاب‌فروشی باران‌های نقره‌ای › با اینکه از رفتن به داخل کتاب‌فروشی میترسیدم ، با اینکه از روبرو شدن دوباره با سوزان میترسیدم ، با وجود ترس از این‌ که ممکنه توی ۵۰ سالگی با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه ؛ اما یه نیروی ناشناخته من رو به داخل کتاب‌فروشی کشید . توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود . همسر و پسرم به بخش رمان‌ها رفتن و من درست وسط کتاب‌فروشی خشکم زده بود . دختر جوونی که داشت راهنمایی‌شون میکرد به نظرم آشنا اومد . وقتی که لبخند زد ؛ مطمئن شدم اون چشم‌ها . . اون لبخند . . اون کمان گوشه‌ی لب‌ها موقع خندیدن ، اون دختر بدون شک دخترِ سوزان بود . درست لحظه‌ای که خواستم صداش کنم و درباره‌ی صاحب کتاب‌فروشی ازش سوال کنم . چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد . عکس سوزان بود . مسن‌تر ، شکسته‌تر . . و شاید جذاب‌تر . گوشه‌ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک .. که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود : ‹ عشق ، زیباترین دین دنیاست . سوزان گروسیان ۱۲ ژوئن ۱۹۶۸ ۳۱ ژانویه ۲۰۱۹ › کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود . اشکام سرعت‌عمل‌شون خیلی از من بیشتر بود . همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید : چیشده علیرضا . . و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : چیزی نیست . . یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم‌ . فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم ؛ همین . و این اولین و آخرین دروغی بود که به همسرم گفتم . - علیرضا نژادصالحی 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] همه‌ی دانشکده خبر داشتند ، بدجور عاشق بود ! هم‌دانشگاهی بودیم و هم‌ اتاقی . خودم دیده بودم بعضی وقتها ، یواشکی از روی صفحه‌ی گوشی ، عکس کسی رو می بوسه و میذاره سرِ دلش ، یا کنجی پیدا می‌کنه و شماره ای می‌گیره و با لبخند به زمزمه های عاشقانه گوش میده . من کنجکاو بودم و پیگیر ، اون ساکت و تودار ! دلم می‌خواست سر دربیارم از رازش ، از نگفته‌هاش ! اونقدر پاپی شدم تا یک شب از اون شب های خوابگاه ، که هیچ رازی تو دلِ هیچ‌کسی نمی‌مونه ، سفره ی دلش رو وا کرد برام . گفت: سنتی ازدواج کردم . بعد خندید نه زوری مثلِ رُمانا ، ولی از سرِ عشق و علاقه هم نبود ؛ انتخابِ بابام بود ! با من خیلی فرق داشت ، خیلی . نمی‌دونم چرا هیچ وقت نخواستم درست و حسابی بشناسمش ، از همون اول باهاش لج داشتم انگار . الانمو نبین ، نفهم بودم ، بچه بودم ! تحقیر می‌کردم ، خودشو ، نماز خوندنشو ، اعتقادشو ، لباس پوشیدنشو ، حرف زدنشو حتی ! نمی‌دونم چرا ولی دلم می‌خواست آبروشو ببرم ، هر کاری که خلافِ مرامش بود می‌کردم که بچزونمش ، اذیتش کنم ، زجرش بدم . اونم می‌دید و دم نمی‌زد ، می‌دید و تلافی نمی‌کرد ، می‌دید و صبوری می کرد . تا اون جایی ادامه دادم بچه بازیامو که جونش رسید به لبش ، قصد کرد طلاقم بده ، نه بخاطر خودش و آبروش ، بخاطر من ! می‌ترسید سر این لج و لجبازیا کار دست خودم بدم . کلی جون کنده بودم تا برسم به جایی که بالاخره خودش خسته بشه و بی‌خیالم بشه ، اما حالا که رسیده بودم بهش ، نمی‌دونستم چه حسی دارم ، خوشحالم یا ناراحت ؟ داشت کم کم تموم می‌شد و من هر روز بی دلیل حالم بد و بدتر می‌شد . زود خسته می‌شدم ، تمرکز نداشتم ، همه چیزو فراموش می‌کردم ، جون نداشتم هیچ کاری کنم . ناچار کارم کشید به این دکتر و اون دکتر و عکس و آزمایش و .. آخرین جلسه ی دادگاهمون بود که فهمیدم اِم اِس دارم ، بابام که فهمید ، اونم فهمید .. زد زیر همه چی ، گفت زنمه ! گفت دوسِش دارم حتی اگه اون نداشته باشه ؛ گفت طلاقش نمیدم . اون موقع بود که چشمای کورم بینا شد انگار ، دیدم ! خودشو ، احساسشو ، باورشو ، خوبیشو . با اینکه معلوم نبود بیماریم توی چه سطحیه، معلوم نبود چقدر ممکنه پیشرفت کنه علائمش ، معلوم نبود چقدر زنده بمونم ، موند و ورِ دلش نگهم داشت . الانم هیشکی خبر نداره از حالم ، غیر خودش و خداش و بابام ، دلش نمی‌خواست از کسی طعنه و زخم زبون بشنوم . نگاهِ متعجبم رو که دید ، خندید حق داری! باور کردنش سخته . خودمم یه وقتا تعجبم می‌گیره از این آدم ، از بزرگیِ عشقش . گاهی بهش میگم خب برو پیِ زندگیت ، چرا موندی وقتی می‌تونستی بری ؟ می‌خنده ! میگه هنر همینه که وقتی می‌تونی بری و خراب کنی ، بمونی و بسازی . می‌دونی ؟ تازه فهمیدم اصلا عشق یعنی همین ! اگه راستکی باشه ؛ شفاست ، درمونه ، نجات میده آدمو ! توام از این به بعد اگه خواستی کسی رو دعا کنی ، بگو الهی خدا به عشق دچارت کنه ، یه عشق واقعی ♥️ .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] بغ کرده نشسته بود گوشه‌ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم . پسرم زیادی مرد بود ، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم . درست مثل ؛ بگذریم ! وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد و طلبکار با همون صدای گرفته ش گفت : اون برمیگرده ، خودش گفت . سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ؛ خوردنی شده بود پسر کوچولوم . با احتیاط گفتم : اگه میخواست برگرده که نمی رفت . اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش : خودش که نمی خواست بره ؛ به زور بردنش . تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر و کنارش نشستم رو زمین . قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم : به هرحال رفته ، خونه‌شونو عوض کردن ؛ بهتره فراموشش کنی . گریه‌ش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد : نخیرم . تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی : ) انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم و ادامه داد : اون دوتا دوستم داشت ، دوتا . منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت . میخواست با من عروسی کنه ، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم ؛ که جیرینگ صدا بده تو دستش . تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه ؛ تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت ، اما من گریه نکردم ، مردا که گریه نمیکنن ؛ ولی اون داشت واسه من گریه میکرد . تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه ؛ تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی ، آخه تو که .. به هق هق و سکسکه افتاده بود ؛ سرشو بغل گرفتم ، شروع کرد مشتای کوچیکشو ؛ حواله ی سر و سینه‌م کرد و با هق هق زار زد : فراموشش نمیکنم ، میرم دنبالشو پیداش میکنم ؛ بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم . بهش قول دادم گمش نکنم ، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم . من . . ب . . بهش قول دادم . . من . . یاد حرفای تو افتادم ، یاد قول و قرارامون ؛ یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون . هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم ؛ پسرم به تو رفته ؛ حرفش حرفه . میدونه دوست داشتن یعنی چی ؛ میدونه دوتا یعنی چی . چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو ؛ ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم . پسر بچه‌ی آروم گرفته تو آغوشم ، با صدای خش دار و هق هق جواب داد : دیگه اسممو صدا نزن ؛ دیگه دوستت ندارم .