هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
۲۰ سالهم بود که عاشق فرفریای زیر روسریش شدم ، لامصب نمیشد چشم ازشون برداشت ..
هر وقت با ننهی خدا بیامرزش از در خونمون رد میشدن نمیتونستم نگاش نکنم پری رو ؛ جدی پری بودا ، از اون خوشگلاش .
آقاش نمیذاشت از خونه بیرون بیاد ؛
میگفت خوبیت نداره دختر تنها بره بیرون ..
اینو از سهیلا آبجی کوچیکم شنیدم وقتی داشت با پری حرف میزد .
خیلی تنم میخارید ، اصن خیلی میخواستمش ..
دلو زدم به دریا و تو یه نامه حس و حالمو براش نوشتم و پرت کردم تو حیاط خونشون .
از شانس بد همیشگیم آقاش نامه رو خونده بود و همون شب با داداشای گردن کلفتش اومدن و حسابی داغونم کردن ..
ولی مگه من میگذشتم ازش ؟
من و گذشتن از پری ؟ محاله .
فهمیدم اونم منو میخواد ، لحظهای که با لپای سرخش و لبای مث انارش بهم گفت دوسم داره انگار دنیا رو بهم داده بودن : ) .
همو خیلی میخواستیم ؛
قرار گذاشتیم کوچه پس کوچههای شهرستونک تا بزنیم به دل دشت و بیابونو فرار کنیم ؛ ننه باباش خیلی دنبالمون گشتن ولی مگه میذاشتم پری رو بگیرن ازم ؟ رفتم با آقاش حرف زدم و گفتم به علی میخوامش ، نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره حضرت عباسی ؛ بازم یه مشت حوالهی صورت داغونم کرد ..
خلاصه که انقدر پاپیچ شدیم و چند روز اعتصاب غذا کردیم و .. که قبول کردن .
همچنان داشتم به حرفای آقاجون گوش میکردم که یهو گفت : یاد اون دوران بخیر ؛ مگه نه پری خوشگله ؟
مامان بزرگم از اون طرف با خجالت و لپای گل انداخته ریز خندید و من قند تو دلم آب شد برای عشقی که بینشونه ..
عاشق میشید ؛ اینطوری عاشق بشید تباها 💙 .
به قلمِ : صائب ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
داشتم برگه های دانشجوهامو
تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی
حواسمو به خودش جلب کرد .
به هیچ کدوم از سوالها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ،
اتفاق بدی هم نیفتاده .
دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دستمون از سرما ترک برداشت
ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ
چرخی های ِسر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش .
خندهام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که
بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی ..
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونهم .
گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید .
گفتم : اگه لای ِبرگهت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه .
خندید و دست انداخت دور گردنم .
گفت : بچمون هفت ماهشه استاد ؛
باورت میشه 💙 ؟
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بهم گفت تو که انقدر تو عشق و عاشقی
خوب مشاوره میدی ،
خودت تا حالا کسی رو دوست داشتی ؟
گفتم چطور دوست داشتنی ؟
گفت اینکه خندهاش از تو ذهنت پاک نشه .
اینکه وقتی میبینیش دست و پات رو گم کنی .
اینکه وقتی تو زندگیت نباشه هیچ بودنی به چشم نیاد .
تو چشماش نگاه کردم و لبخند زدم .
بعد از چند لحظه زد زیر خنده و
گفت چه سوالی پرسیدما : ) .
آخه توام مگه احساس داری دیکتاتور ؟
قهوه ت رو بخور .
شروع کردم به هم زدنِ قهوهی بدون شکر !
اون نمیدونست خندهاش خیلی وقته
از ذهنم پاک نمیشه .
نمیدونست دست و پا که هیچی ،
وقتی میبینمش همهی وجودم رو گم میکنم .
نمیدونست چون تو زندگیم نیست ؛
هیچ بودنی رو نمی بینم .
- حسین حائریان ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقم ازدواج کردم .
همدیگه رو دوست داشتیم .
اول زندگیمون خیلی خوب بود ،
اما کمبود بچه رو حس میکردیم .
میدونستیم بچهدار نمیشیم و نمیخواستیم
بدونیم مشکل از کیه . با خودمون میگفتیم ،
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه ،
بچه نمیخوایم . اما خودمونو گول میزدیم .
چون هر دوتامون عاشق بچه بودیم .
تا اینکه یه روز علی گفت : اگه مشکل از من باشه ، چی ؟ گفتم : بخاطر تو از همه چی میگذرم .
خیالش راحت شد ، گفتم : اگه مشکل از من باشه ؟
گفت : به عشق من شک داری ؟
تو رو با هیچی عوض نمیکنم .
نفس راحتی کشیدم که هنوز دوسم داره ، فردا به همراه علی رفتیم آزمایشگاه .
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
اگه عیب از من بود چی ؟ آزمایش دادیم . گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره .
یه هفته اندازهی صد سال طول کشید ، اضطراب داشتیم . ولی به هم اطمینان
میدادیم که جواب آزمایش واسمون مهم نیست .
هفته تموم شد . رفتم جوابو بگیرم ، دستام
میلرزید . وارد آزمایشگاه شدم و ..
علی پرسید جوابو گرفتی ؟ که زدم زیر گریه .
فهمید که مشکل از منه .
اما نفهمیدم تغییر چهرش از ناراحتی بود یا از ..
بعدِ اون ، علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد . تا دیگه از
رفتاراش طاقتم طاق شد ، گفتم : علی ،
چته ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ گفت :
من بچه دوس دارم ، گناهم چیه ؟
که یه عمر بی بچه سر کنم ؟
دهنم خشک شد و چشمام پر از اشک ؛
گفتم تو خودت گفتی همهجوره دوسم داری و حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی .
پس چیشد ؟ گفت : اشتباه کردم .
دنبال یه جای خلوت میگشتم تا خودمو
خالی کنم . من و علی به جایی رسیدیم که
دیگه با هم حرفی نمیزدیم تا اینکه علی احضاریه رو آورد و گفت :
میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم .
نمیتونم خرج دو نفرو با هم بدم ،
پس از فردا تو واسه خودت ؛ منم واسه خودم ، دلم شکست .
باورم نمیشد که صاحب اون حرفای قشنگ ،
حالا به همهچی پشت پا بزنه .
طاقت نیاوردم ، ساکمو بستم .
نامه رو گذاشتم رو برگهی جواب آزمایش
و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم و از خونه زدم بیرون .
توی نامه نوشتم : علی جان ، سلام .
امیدوارم پای حرفت وایساده باشی ،
چون اگه اینکارو نکنی ، خودم ازت جدا
میشم .
میدونی که دادگاه این حقو به من میده که
از مردی که بچهدار نمیشه جداشم .
وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توعه باور کن اونقدر برام بیاهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همونجا پاره کنم .
اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقتو امتحان کنم ، توی دادگاه منتظرتم .
- رامین میرعسگری ✍🏻 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
یادمه اولین باری که بهش نزدیک شدم و گفتم ازش حس خوبی میگیرم ،
واکنشش برام خیلی جالب بود .
فقط یک کلمه پرسید : چرا ؟
منم در جواب بهش گفتم :
شاید چون چشماش زیباترین تصویریه که در طول این بیست و چند سال دیدم .
اونم لبخند زد و با همون لحن نوک زبونی و جذابش گفت : شروع خوبی بود !
و این شروع دوستی من و سوزان بود . دوستیای که هر دومون خوب میدونستیم قرار نیست به باهم بودنمون ختم بشه .
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و به شدت مذهبی داشت .
من هم مسلمون بودم و توی خونوادهای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم .
ما سال ۷۰ توی دانشگاه اصفهان ،
هم دانشگاهی بودیم .
اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم و دانشجوی حسابداری .
اون روز هم مثل همهی دوشنبهها هیچی از کلاس مالی عمومی نفهمیدم .
طبق معمول ، مثل هفتههای گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشهای برام دست تکون بده ؛
که یعنی کلاسش تموم شده .
بعدشم دوتایی بریم همون کافهی همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه .
همیشه آرزوش این بود که یه کتابفروشی بزرگ داشته باشه .
بهش میگفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد .
اسمش رو بذار ‹ کتابفروشی بارانهای نقرهای › .
اینجوری هروقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهرِ من و خودم میفتی .
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هرچیزی که اون عاشقشون بود .
وقتی دانشگاهمون تموم شد با خانوادهها صحبت کردیم .
واکنشها دقیقا همونی بود که انتظارشو داشتیم ؛
یک ‹نه›ی قاطعانه .
به دلایل کاملاً مذهبی .
ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم .
اما عاشق خونوادههامون هم بودیم .
اون زمان هم مثل الان نبود که خونوادهها کمی منطقیتر با این دست مسائل برخورد کنن . روزای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد .
بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم ؛
از هم خداحافظی کردیم .
بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم .
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد ،
نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم . حس غریبی داشتم ..
چیزی در حدود ۳۰ سال از اون روزا گذشته بود ؛ اما یه ترس ناشناختهای روحم رو آزار میداد .
وقتی دلیل این ترس رو فهمیدم که دست توی دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر رو قدم میزدیم .
یه ساختمون بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد :
‹ کتابفروشی بارانهای نقرهای ›
با اینکه از رفتن به داخل کتابفروشی میترسیدم ،
با اینکه از روبرو شدن دوباره با سوزان میترسیدم ،
با وجود ترس از این که ممکنه توی ۵۰ سالگی با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه ؛
اما یه نیروی ناشناخته من رو به داخل کتابفروشی کشید .
توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود .
همسر و پسرم به بخش رمانها رفتن و من درست وسط کتابفروشی خشکم زده بود .
دختر جوونی که داشت راهنماییشون میکرد به نظرم آشنا اومد .
وقتی که لبخند زد ؛
مطمئن شدم اون چشمها . .
اون لبخند . .
اون کمان گوشهی لبها موقع خندیدن ،
اون دختر بدون شک دخترِ سوزان بود .
درست لحظهای که خواستم صداش کنم و دربارهی صاحب کتابفروشی ازش سوال کنم . چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد .
عکس سوزان بود .
مسنتر ، شکستهتر . . و شاید جذابتر .
گوشهی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک ..
که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود :
‹ عشق ، زیباترین دین دنیاست .
سوزان گروسیان
۱۲ ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ ژانویه ۲۰۱۹ ›
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود .
اشکام سرعتعملشون خیلی از من بیشتر بود .
همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید :
چیشده علیرضا . .
و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : چیزی نیست . .
یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم .
فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم ؛ همین .
و این اولین و آخرین دروغی بود که
به همسرم گفتم .
- علیرضا نژادصالحی 💙 .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
همهی دانشکده خبر داشتند ، بدجور عاشق بود ! همدانشگاهی بودیم و هم اتاقی .
خودم دیده بودم بعضی وقتها ، یواشکی از روی صفحهی گوشی ، عکس کسی رو می بوسه و میذاره سرِ دلش ، یا کنجی پیدا میکنه و شماره ای میگیره و با لبخند به زمزمه های عاشقانه گوش میده .
من کنجکاو بودم و پیگیر ، اون ساکت و تودار ! دلم میخواست سر دربیارم از رازش ، از نگفتههاش ! اونقدر پاپی شدم تا یک شب از اون شب های خوابگاه ، که هیچ رازی تو دلِ هیچکسی نمیمونه ، سفره ی دلش رو وا کرد برام .
گفت: سنتی ازدواج کردم .
بعد خندید
نه زوری مثلِ رُمانا ، ولی از سرِ عشق و علاقه هم نبود ؛ انتخابِ بابام بود ! با من خیلی فرق داشت ، خیلی . نمیدونم چرا هیچ وقت نخواستم درست و حسابی بشناسمش ، از همون اول باهاش لج داشتم انگار .
الانمو نبین ، نفهم بودم ، بچه بودم ! تحقیر میکردم ، خودشو ، نماز خوندنشو ، اعتقادشو ، لباس پوشیدنشو ، حرف زدنشو حتی ! نمیدونم چرا ولی دلم میخواست آبروشو ببرم ، هر کاری که خلافِ مرامش بود میکردم که بچزونمش ، اذیتش کنم ،
زجرش بدم .
اونم میدید و دم نمیزد ، میدید و تلافی نمیکرد ، میدید و صبوری می کرد .
تا اون جایی ادامه دادم بچه بازیامو که جونش رسید به لبش ، قصد کرد طلاقم بده ، نه بخاطر خودش و آبروش ، بخاطر من ! میترسید سر این لج و لجبازیا کار دست خودم بدم .
کلی جون کنده بودم تا برسم به جایی که بالاخره خودش خسته بشه و بیخیالم بشه ، اما حالا که رسیده بودم بهش ، نمیدونستم چه حسی دارم ، خوشحالم یا ناراحت ؟
داشت کم کم تموم میشد و من هر روز بی دلیل حالم بد و بدتر میشد . زود خسته میشدم ، تمرکز نداشتم ، همه چیزو فراموش میکردم ، جون نداشتم هیچ کاری کنم .
ناچار کارم کشید به این دکتر و اون دکتر و عکس و آزمایش و ..
آخرین جلسه ی دادگاهمون بود که فهمیدم اِم اِس دارم ، بابام که فهمید ، اونم فهمید ..
زد زیر همه چی ، گفت زنمه ! گفت دوسِش دارم حتی اگه اون نداشته باشه ؛ گفت طلاقش نمیدم .
اون موقع بود که چشمای کورم بینا شد انگار ، دیدم ! خودشو ، احساسشو ، باورشو ، خوبیشو .
با اینکه معلوم نبود بیماریم توی چه سطحیه، معلوم نبود چقدر ممکنه پیشرفت کنه علائمش ، معلوم نبود چقدر زنده بمونم ، موند و ورِ دلش نگهم داشت .
الانم هیشکی خبر نداره از حالم ، غیر خودش و خداش و بابام ، دلش نمیخواست از کسی طعنه و زخم زبون بشنوم .
نگاهِ متعجبم رو که دید ، خندید
حق داری! باور کردنش سخته .
خودمم یه وقتا تعجبم میگیره از این آدم ، از بزرگیِ عشقش . گاهی بهش میگم خب برو پیِ زندگیت ، چرا موندی وقتی میتونستی بری ؟ میخنده ! میگه هنر همینه که وقتی میتونی بری و خراب کنی ، بمونی و بسازی .
میدونی ؟
تازه فهمیدم اصلا عشق یعنی همین ! اگه راستکی باشه ؛ شفاست ، درمونه ، نجات میده آدمو !
توام از این به بعد اگه خواستی کسی رو دعا کنی ، بگو الهی خدا به عشق دچارت کنه ، یه عشق واقعی ♥️ .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بغ کرده نشسته بود گوشهی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم . پسرم زیادی مرد بود ، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم . درست مثل ؛ بگذریم !
وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد
و طلبکار با همون صدای گرفته ش گفت :
اون برمیگرده ، خودش گفت . سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ؛ خوردنی شده بود پسر کوچولوم . با احتیاط گفتم :
اگه میخواست برگرده که نمی رفت .
اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش :
خودش که نمی خواست بره ؛ به زور بردنش .
تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر
و کنارش نشستم رو زمین .
قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم : به هرحال رفته ، خونهشونو عوض کردن ؛ بهتره فراموشش کنی .
گریهش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد : نخیرم .
تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی : )
انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم
و ادامه داد : اون دوتا دوستم داشت ، دوتا . منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت . میخواست با من عروسی کنه ، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم ؛ که جیرینگ صدا بده تو دستش . تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه ؛ تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت ، اما من گریه نکردم ، مردا که گریه نمیکنن ؛ ولی اون داشت واسه من گریه میکرد . تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه ؛ تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی ، آخه تو که ..
به هق هق و سکسکه افتاده بود ؛
سرشو بغل گرفتم ، شروع کرد مشتای کوچیکشو ؛ حواله ی سر و سینهم کرد و با هق هق زار زد : فراموشش نمیکنم ، میرم دنبالشو پیداش میکنم ؛ بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم . بهش قول دادم گمش نکنم ، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم .
من . . ب . . بهش قول دادم . . من . .
یاد حرفای تو افتادم ، یاد قول و قرارامون ؛
یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون .
هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم ؛
پسرم به تو رفته ؛ حرفش حرفه .
میدونه دوست داشتن یعنی چی ؛
میدونه دوتا یعنی چی .
چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو ؛ ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم .
پسر بچهی آروم گرفته تو آغوشم ،
با صدای خش دار و هق هق جواب داد :
دیگه اسممو صدا نزن ؛ دیگه دوستت ندارم .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون ؛
سه روز توی نوبت بودم .
سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم .
- گوش میکنم .
راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش ،
وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم !
من نقشه کشی میخوندم و دیوونهی بازیگری ،
اونم ریاضی میخوند . اما جای معادله و عدد ؛
دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره .
سال اخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود ،
نیم ساعت قبل از زنگ آخر ؛ از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و
هنوز زنگشون نخورده بود جلو در مدرسه منتظرش بودم .
اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینهی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه ها رو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون .
حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور ،
من از کنکور متنفرم خانوم دکتر .
از تغییر مسیرای یهویی متنفرم .
به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول شیم ! انتخابمونم شیراز بود .
من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوریمون ترجیح داد و رفت .
منم باید میرفتم سربازی ،
این دوری منو عاشق تر میکرد و اونو دلسردتر . حق داشت خب ،
اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم .
اخه من وقتی از سربازی برگشتم ؛
مجبور بودم برم سرکار و جایگزین پدر از کار افتادم باشم .
لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم ؛ که برگشت بهم گفت : من و تو راهمون خیلی وقته از هم جدا شده .
بهتره دچار سوءتفاهم نباشیم !
به همین راحتی گفت سوءتفاهم .
و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت ،
الا دلِ من که براش لرز میگرفت .
بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینمو کارت ویزیتشو گذاشته بود و رفته بود .
اسمشو که روی کارت دیدم ، اول باورم نشد ؛
اما بعد از کلی پیگیری فهمیدم خودشه .
ماشینم قراضه تر از این حرفاس که برم پی خسارت ؛ اما به عنوان مریض وقت گرفتم .
مریضش بودم خب .
انقدر تو کارش بزرگ شده که واسه دیدنش ؛
سه روز توی نوبت بودم .
انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن ؛ هنوز داره نگام میکنه و نفهمیده من همون سوءتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیمو ازم گرفت .
اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر ،
اما نیازی به نسخه نیست .
شما سیزده سال پیش نسخه ی منو پیچیدی .
یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت ؛ همه ی اون روزامون از جلو چشمم ردشد . اون تصادف ساختگی روهم ترتیب دادم که ببینمت .
که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم .
- میخوام فردا ظهر جلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت .
+ فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما ،
بعدش بریم فلافلی .
همون فلافلیه نزدیک مدرستون .
راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام ،
بازیگر خوبیام شدم .
سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم ؛
یه بازی بینقص : )