هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
همهی دانشکده خبر داشتند ، بدجور عاشق بود ! همدانشگاهی بودیم و هم اتاقی .
خودم دیده بودم بعضی وقتها ، یواشکی از روی صفحهی گوشی ، عکس کسی رو می بوسه و میذاره سرِ دلش ، یا کنجی پیدا میکنه و شماره ای میگیره و با لبخند به زمزمه های عاشقانه گوش میده .
من کنجکاو بودم و پیگیر ، اون ساکت و تودار ! دلم میخواست سر دربیارم از رازش ، از نگفتههاش ! اونقدر پاپی شدم تا یک شب از اون شب های خوابگاه ، که هیچ رازی تو دلِ هیچکسی نمیمونه ، سفره ی دلش رو وا کرد برام .
گفت: سنتی ازدواج کردم .
بعد خندید
نه زوری مثلِ رُمانا ، ولی از سرِ عشق و علاقه هم نبود ؛ انتخابِ بابام بود ! با من خیلی فرق داشت ، خیلی . نمیدونم چرا هیچ وقت نخواستم درست و حسابی بشناسمش ، از همون اول باهاش لج داشتم انگار .
الانمو نبین ، نفهم بودم ، بچه بودم ! تحقیر میکردم ، خودشو ، نماز خوندنشو ، اعتقادشو ، لباس پوشیدنشو ، حرف زدنشو حتی ! نمیدونم چرا ولی دلم میخواست آبروشو ببرم ، هر کاری که خلافِ مرامش بود میکردم که بچزونمش ، اذیتش کنم ،
زجرش بدم .
اونم میدید و دم نمیزد ، میدید و تلافی نمیکرد ، میدید و صبوری می کرد .
تا اون جایی ادامه دادم بچه بازیامو که جونش رسید به لبش ، قصد کرد طلاقم بده ، نه بخاطر خودش و آبروش ، بخاطر من ! میترسید سر این لج و لجبازیا کار دست خودم بدم .
کلی جون کنده بودم تا برسم به جایی که بالاخره خودش خسته بشه و بیخیالم بشه ، اما حالا که رسیده بودم بهش ، نمیدونستم چه حسی دارم ، خوشحالم یا ناراحت ؟
داشت کم کم تموم میشد و من هر روز بی دلیل حالم بد و بدتر میشد . زود خسته میشدم ، تمرکز نداشتم ، همه چیزو فراموش میکردم ، جون نداشتم هیچ کاری کنم .
ناچار کارم کشید به این دکتر و اون دکتر و عکس و آزمایش و ..
آخرین جلسه ی دادگاهمون بود که فهمیدم اِم اِس دارم ، بابام که فهمید ، اونم فهمید ..
زد زیر همه چی ، گفت زنمه ! گفت دوسِش دارم حتی اگه اون نداشته باشه ؛ گفت طلاقش نمیدم .
اون موقع بود که چشمای کورم بینا شد انگار ، دیدم ! خودشو ، احساسشو ، باورشو ، خوبیشو .
با اینکه معلوم نبود بیماریم توی چه سطحیه، معلوم نبود چقدر ممکنه پیشرفت کنه علائمش ، معلوم نبود چقدر زنده بمونم ، موند و ورِ دلش نگهم داشت .
الانم هیشکی خبر نداره از حالم ، غیر خودش و خداش و بابام ، دلش نمیخواست از کسی طعنه و زخم زبون بشنوم .
نگاهِ متعجبم رو که دید ، خندید
حق داری! باور کردنش سخته .
خودمم یه وقتا تعجبم میگیره از این آدم ، از بزرگیِ عشقش . گاهی بهش میگم خب برو پیِ زندگیت ، چرا موندی وقتی میتونستی بری ؟ میخنده ! میگه هنر همینه که وقتی میتونی بری و خراب کنی ، بمونی و بسازی .
میدونی ؟
تازه فهمیدم اصلا عشق یعنی همین ! اگه راستکی باشه ؛ شفاست ، درمونه ، نجات میده آدمو !
توام از این به بعد اگه خواستی کسی رو دعا کنی ، بگو الهی خدا به عشق دچارت کنه ، یه عشق واقعی ♥️ .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بغ کرده نشسته بود گوشهی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم . پسرم زیادی مرد بود ، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم . درست مثل ؛ بگذریم !
وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد
و طلبکار با همون صدای گرفته ش گفت :
اون برمیگرده ، خودش گفت . سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ؛ خوردنی شده بود پسر کوچولوم . با احتیاط گفتم :
اگه میخواست برگرده که نمی رفت .
اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش :
خودش که نمی خواست بره ؛ به زور بردنش .
تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر
و کنارش نشستم رو زمین .
قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم : به هرحال رفته ، خونهشونو عوض کردن ؛ بهتره فراموشش کنی .
گریهش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد : نخیرم .
تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی : )
انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم
و ادامه داد : اون دوتا دوستم داشت ، دوتا . منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت . میخواست با من عروسی کنه ، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم ؛ که جیرینگ صدا بده تو دستش . تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه ؛ تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت ، اما من گریه نکردم ، مردا که گریه نمیکنن ؛ ولی اون داشت واسه من گریه میکرد . تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه ؛ تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی ، آخه تو که ..
به هق هق و سکسکه افتاده بود ؛
سرشو بغل گرفتم ، شروع کرد مشتای کوچیکشو ؛ حواله ی سر و سینهم کرد و با هق هق زار زد : فراموشش نمیکنم ، میرم دنبالشو پیداش میکنم ؛ بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم . بهش قول دادم گمش نکنم ، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم .
من . . ب . . بهش قول دادم . . من . .
یاد حرفای تو افتادم ، یاد قول و قرارامون ؛
یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون .
هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم ؛
پسرم به تو رفته ؛ حرفش حرفه .
میدونه دوست داشتن یعنی چی ؛
میدونه دوتا یعنی چی .
چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو ؛ ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم .
پسر بچهی آروم گرفته تو آغوشم ،
با صدای خش دار و هق هق جواب داد :
دیگه اسممو صدا نزن ؛ دیگه دوستت ندارم .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون ؛
سه روز توی نوبت بودم .
سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم .
- گوش میکنم .
راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش ،
وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم !
من نقشه کشی میخوندم و دیوونهی بازیگری ،
اونم ریاضی میخوند . اما جای معادله و عدد ؛
دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره .
سال اخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود ،
نیم ساعت قبل از زنگ آخر ؛ از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و
هنوز زنگشون نخورده بود جلو در مدرسه منتظرش بودم .
اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینهی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه ها رو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون .
حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور ،
من از کنکور متنفرم خانوم دکتر .
از تغییر مسیرای یهویی متنفرم .
به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول شیم ! انتخابمونم شیراز بود .
من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوریمون ترجیح داد و رفت .
منم باید میرفتم سربازی ،
این دوری منو عاشق تر میکرد و اونو دلسردتر . حق داشت خب ،
اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم .
اخه من وقتی از سربازی برگشتم ؛
مجبور بودم برم سرکار و جایگزین پدر از کار افتادم باشم .
لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم ؛ که برگشت بهم گفت : من و تو راهمون خیلی وقته از هم جدا شده .
بهتره دچار سوءتفاهم نباشیم !
به همین راحتی گفت سوءتفاهم .
و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت ،
الا دلِ من که براش لرز میگرفت .
بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینمو کارت ویزیتشو گذاشته بود و رفته بود .
اسمشو که روی کارت دیدم ، اول باورم نشد ؛
اما بعد از کلی پیگیری فهمیدم خودشه .
ماشینم قراضه تر از این حرفاس که برم پی خسارت ؛ اما به عنوان مریض وقت گرفتم .
مریضش بودم خب .
انقدر تو کارش بزرگ شده که واسه دیدنش ؛
سه روز توی نوبت بودم .
انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن ؛ هنوز داره نگام میکنه و نفهمیده من همون سوءتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیمو ازم گرفت .
اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر ،
اما نیازی به نسخه نیست .
شما سیزده سال پیش نسخه ی منو پیچیدی .
یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت ؛ همه ی اون روزامون از جلو چشمم ردشد . اون تصادف ساختگی روهم ترتیب دادم که ببینمت .
که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم .
- میخوام فردا ظهر جلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت .
+ فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما ،
بعدش بریم فلافلی .
همون فلافلیه نزدیک مدرستون .
راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام ،
بازیگر خوبیام شدم .
سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم ؛
یه بازی بینقص : )
.
شده دلتنگ كسي باشي و از درد بخندي!
يا كه از حال بد و رنگ رخ زرد بخندي؟
شده آيا كه به حالت بکند بغض، خدا هم؟
پشت ديوار غرورت، به تب سرد بخندي!
لحظه تلخ سفر آه ... به چه دردي، به چه بغضی
شده با گريه بگويي نرو ... برگرد... بخندي؟!
زير شلاق غمش خنده به لب آسان نيست!
به عذابي كه كشيدى، شده چون مرد بخندي؟
صحبت از حوصله پيش غم تو جايز نيست
شده يك بار به هر آن چه خدا كرد بخندي!؟
بوى آغوش نمي آيد ازين چاك گريبان!
شده یک شب تو به این خسته ی شبگرد بخندي؟