eitaa logo
قصه های مریم
180 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸کرمی که اعداد را می دانست🌸 روزی، روز گاری کرمی در باغی زندگی می کرد. کرمی که اعداد را می دانست. یک روز صبح که برای بازی اش از لانه اش بیرون آمد، دختر کوچکی را دید. دختر کوچولو گریه می کرد کرم با مهربانی از او پرسید: چرا گریه می کنی دختر خانم؟ دختر کوچولو پاسخ داد: من اعداد را بلد نیستم. کرم گفت: خوب، پس دوست داری اعداد را یاد بگیری؟ دخترک گفت: آه، بله، بله. چه قدر خوب می شود. خیلی عالی می شود. کرم گفت: پس شروع می کنیم. کرم: اول باید به سوالات من جواب بدهی. تو چند تا بینی داری؟ دختر کوچولو سعی کرد بینی اش را ببیند، ولی نتوانست. چون می دانست که یک بینی بیشتر ندارد، گفت: یکی، من یک بینی دارم .کرم گفت: تو می دانی که عدد یک شکل چیست؟ دخترک گفت: نه! نمی دانم کرم گفت: ببین! شکل من است. و خود را به شکل عدد یک درآورد. کرم دوباره گفت: سوال دیگری هم دارم. تو چند تا پا داری؟ دختر کوچولو به پاهایش نگاه کرد و با خود گفت: شمردن پاها خیلی راحت تر از نگاه کردن به بینی است. بعد به کرم گفت: من دو تا پا دارم. کرم گفت: درست است .تو دوتا پا داری ولی من پا ندارم. بعد خود را به شکل عدد دو در آورد. دختر کوچولو گفت: عدد دو همین شکل است؟ کرم با خنده گفت: بله .درست است. عدد دو به همین شکل است. کرم از دختر کوچولو پرسید: بعد از دو چه عددی است؟دختر کوچولو گفت: نمی دانم! کرم گفت: سه. عدد سه بعد از دو است. دو هم بعد از یک. بعد به دختر کوچولو گفت: آن جا را نگاه کن! درآن باغ سه درخت است. و خود را به شکل عدد سه در آورد. دختر کوچولو گفت: یک، دو ،سه. و کرم گفت: درست است. آفرین! کرمی که اعداد را می دانستکرم گفت: بعد از عدد سه، چهار است. آن درخت را نگاه کن! روی شاخه ی آن چهار تا گنجشک نشسته است. آن ها رابشمار! دختر کوچولو شمرد: یک، دو، سه، چهار. کرم لبخند زنان گفت: آفرین! و خود را به شکل عدد چهار در آورد. کرم و دختر کوچولو به طرف دروازه نرده ای رفتند کرم پرسید: این دروازه چند تا نرده دارد؟ دختر کوچولو از نرده ها بالا رفت و آن ها را یکی یکی شمرد: یک، دو، سه، چهار، پنج. و کرم در حالی که خود را به شکل عدد پنج می ساخت گفت: این هم عدد پنج. بچه های گلم امید وارم از خواندن این داستان لذت برده باشیدبعد از شنیدن داستان تصاویر آن را آن گونه که دوست دارید، بکشید. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸جوجه‌تیغی که می‌خواست برق بزند!🌸 در دل جنگل، جوجه‌تیغی کوچولویی به نام "پَری" زندگی می‌کرد. پری با خارهای کوچکش همیشه احساس می‌کرد با دیگران فرق دارد. وقتی خرگوش‌ها می‌دویدند و سنجاب‌ها از درخت بالا می‌رفتند، پری آهی می‌کشید و می‌گفت: «من نه سریع هستم، نه بالا می‌رم... فقط خار دارم!» روزی، مسابقه‌ی استعدادهای جنگل برگزار شد. همه حیوانات هیجان‌زده بودند. خرگوش‌ها می‌پریدند، پرنده‌ها آواز می‌خواندند، و سنجاب‌ها نمایش اجرا می‌کردند. پری گوشه‌ای نشست و گفت: «من هیچ استعدادی ندارم...» اما جغد پیر با لبخند گفت: «پری جان، استعداد یعنی چیزی که فقط تو داری. خارهای تو هم می‌تونن خاص باشن!» پری فکر کرد و فکر کرد... تا اینکه ایده‌ای به ذهنش رسید. با کمک برگ‌ها، گل‌ها و کمی رنگ، خارهایش را تزئین کرد. وقتی نوبت او شد، با لبخند وارد صحنه شد و گفت: «من پری هستم، و این خارهای من، مثل ستاره‌ها می‌درخشند!» همه حیوانات کف زدند و گفتند: «وای! چه خلاقیتی!» از آن روز به بعد، پری فهمید که یعنی باور داشتن به چیزهایی که فقط خودش دارد—حتی اگر با دیگران فرق داشته باشد. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸 صف نانوایی و نانِ مهربانی 🌸 صبح زود بود و آفتاب تازه از پشت کوه بالا آمده بود. جلوی نانوایی محله، صفی از آدم‌ها شکل گرفته بود. همه منتظر بودن تا نان تازه‌ی داغ و خوش‌بو بگیرن. در میان صف، پسر کوچولویی به نام آرش ایستاده بود. دست مامانش رو گرفته بود و با هیجان به نانوایی نگاه می‌کرد. «مامان! بوی نون سنگک میاد! دلم می‌خواد زودتر برسه نوبتم!» مامان لبخند زد و گفت: «همه دلشون می‌خواد زودتر برسه، ولی نوبت یعنی احترام به بقیه. مثل بازی‌ای که همه باید صبر کنن تا نوبتشون بشه.» در همین لحظه، پیرمردی با عصا به صف نزدیک شد. بعضی‌ها جا باز کردن، ولی یکی از آقایون گفت: «من از قبل اینجا بودم، چرا باید جلو بره؟» آرش با صدای بلند گفت: «ولی اون پیرمرده‌ست، پاهاش درد می‌کنه. شاید بشه نوبتشو داد، مثل وقتی که تو مدرسه نوبت آب رو به دوستم دادم چون تشنه‌تر بود.» همه ساکت شدن. پیرمرد لبخند زد و گفت: «من عجله ندارم، فقط اگه کسی اجازه بده، ممنون می‌شم.» مامان آرش گفت: «ما نوبتمون رو به شما می‌دیم. آرش خودش پیشنهاد داد.» پیرمرد با مهربانی دست آرش رو گرفت و گفت: «این نون، نون مهربانیه. چون با دل پاک و نوبت‌داری به دست میاد.» وقتی نوبت آرش رسید، نانوا یک نون اضافه بهش داد و گفت: «برای کسی که نوبت رو رعایت می‌کنه و دلش بزرگه، همیشه جا هست.» رعایت نوبت یعنی احترام به دیگران. گاهی با یک صبر کوچیک، دل بزرگ‌تری پیدا می‌کنیم. و نون مهربانی، خوش‌بوترین نونه! 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸 شتر کوچولوی کنجکاو🌸 روزی روزگاری، در دل کویر طلایی، شتری کوچولو به نام «سامی» زندگی می‌کرد. سامی با خانواده‌اش در کنار نخل‌های بلند و شن‌های داغ زندگی آرامی داشت، اما همیشه دلش می‌خواست بدونه اون‌طرف کویر چه خبره. یه روز صبح، وقتی خورشید تازه از پشت کوه‌های شنی بالا اومده بود، سامی با خودش گفت: «من باید برم و دنیای بیرون رو ببینم! شاید اون‌طرف کویر چیزهای جالبی باشه.» مامان شتر با نگرانی گفت: «سامی جان، اون‌طرف کویر خیلی دوره. باید آب و خوراکی کافی داشته باشی و مراقب باشی گم نشی.» سامی با لبخند گفت: «من کوهان دارم، آب ذخیره می‌کنم، و نقشه‌ی ستاره‌ها رو بلدم!» و این‌طور شد که سامی راه افتاد. در مسیرش با حیوانات مختلفی آشنا شد: با مارمولک دانایی که بهش یاد داد چطور از سایه‌ی سنگ‌ها برای خنک شدن استفاده کنه. با پرنده‌ای به نام «پَرپَر» که از بالا مسیر رو براش دیدبانی می‌کرد. و با مورچه‌هایی که بهش یاد دادن چطور ردپاها رو دنبال کنه تا گم نشه. بعد از یک سفر طولانی، سامی به یک باغ سبز رسید که وسط کویر بود! اونجا درخت‌های میوه، برکه‌ی آب و حیوانات مهربون زندگی می‌کردن. همه از دیدن شتر کوچولوی کنجکاو خوشحال شدن و ازش خواستن بمونه. اما سامی گفت: «من باید برگردم و اینجا رو به خانواده‌م نشون بدم. ما می‌تونیم با هم بیایم و اینجا رو ببینیم.» و با کمک دوستان جدیدش، سامی به خونه برگشت. حالا همه‌ی شترها می‌دونستن که کنجکاوی، اگر با آمادگی و دقت همراه باشه، می‌تونه درهای دنیای جدیدی رو باز کنه. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸جیرجیرک و عاقبت تنبلی🌸 در یک تابستان گرم، زیر آفتاب داغ، مورچه ای دانه ای رابغل کرده بود. او برای فصل زمستان که سرد بود غذا جمع می کرد. کمی دورتر، جیر جیرک تنبلی در سایه ی برگی روی شاخه درخت بزرگی نشسته بود و استراحت می کرد. او وقتی مورچه را دید گفت: چرا کمی استراحت نمی کنی؟ تا فصل زمستان مدت زیادی باقی مانده بیا کنار من بنشین تا با هم آواز بخوانیم. مورچه گفت: نه نمی توانم. چون هر روز باید کار همان روز را انجام بدهم و گرنه عقب می مانم.بهتر است تو هم برای زمستان غذا جمع کنی چون زمان خیلی زود می گذرد. کمی به فکر آینده باش. حرف مورچه هنوز تمام نشده بود که جیرجیرک شروع کرد به آواز خواندن. او آخرین جمله های مورچه را که بسیار مهم بود را نشنید. مورچه در تمام فصل زمستان کار کرد اما جیرجیرک فقط آواز خواند و وقت گذراند. زمستان خیلی زود از راه رسید. برگ های درختان زرد شدند و مدتی بعد به زمین ریختند. شاخه های درختان همه خشک شدند و درختان به خواب زمستانی رفتند . برف آمد و با خود سوز سرما آورد. جیرجیرک گرسنه اش بود اما غذایی نداشت. سردش بود اما خانه اینداشت. او به در خانه مورچه رفت. وقتی مورچه در را باز کرد، جیر جیرک التماس کنان گفت: دوست من کمی غذا به من بده دارم از گرسنگی می میرم. مورچه گفت: یادت می آید تمام فصل تابستان آواز خواندی و به حرف های من گو ش نکردی؟ جیرجیرک با خجالت سرش را پایین گرفت و گفت: آن قدر گرسنه ام که چیزی به یاد نمی آورم. کمی غذا بده تا بخورم و جان بگیرم. مورچه به خانه رفت و کمی غذا برای جیر جیرک آورد. جیرجیرک آن را گرفت و التماس کنان گفت: اجازه بده لحظه ای هم از گرمای خانه ات گرم شوم. مورچه پاهای لرزان جیر جیرک را دید، او را به خانه اش راه داد. چون خونه مورچه خیلی کوچک بود جیر جیرک همان جا کنار در نشست. آن قدر گرسنه بود که غذاها را نجویده قورت داد. کمی بعد مورچه گفت: حالا که دیگر سیر شده ای باید بروی. چون من هم باید بروم و به بچه هایم غذا بدهم که وقت خوابشان است. جیر جیرک گفت: اما من جایی ندارم اگر از این جا بروم از سرما یخ می زنم. بگذار این زمستان را در خانه ات بمانم. مورچه گفت: این جا برای خود من هم کوچک است. اما در پایین جاده لانه ای خالی است که برف ان را پر کرده است. اگر برف ها را بیرون بریزی می توانی درآن جا زندگی کنی. نزدیک لانه کمی دانه خشک شده زیر برف ها مانده است. می توانی آن را هم به لانه ات ببری و این زمستان را بگذرانی. جیر جیرک گفت: کار خیلی سختی است. مورچه در را باز کرد و گفت: هر چه زودتر شروع کنی زودتر آن را می سازی و غذایت را هم تهیه می کنی. مورچه جیر جیرک را به بیرون خانه هدایت کرد. جیرجیرک که دیگر گرم شده بود و پاهایش توان راه رفتن داشت از خانه مورچه بیرون رفت. مورچه صدای آواز جر جیرک را که کم کم دور و ضعیف می شد شنید. چند روز گذشت. یکی از آن روزهای سرد بود که مورچه دوباره صدای ضربه های در را شنید. وقتی در را باز کرد جیرجیرک که از سرما به شدت می لرزید التماس کنان گفت: دوست عزیز بگذار بیایم داخل کمی گرم شوم و غذایی بخورم تا جان بگیرم. جیر جیرک سرش را زیر گرفت و گفت: هوا خیلی سرد است. مورچه همان طور که در را به شدت می بست گفت: حالا هم برو و آواز بخوان تا گرم شوی. جیر جیرک این بار با نا امیدی از در خانه خانه مورچه دور شد. در تمام فصل زمستان مورچه از آن غذای خوشمزه ای که با زحمت جمع کرده بود خورد و بچه هایش را هم سیر کرد. آن ها از گرمای خانه در آن روزها و شب های سرد لذت بردند. اما جیرجیرک تا فصل بهار گرسنگی کشید و سرما راتحمل کرد. در روزهای راحتی باید به فکر سختی ها بود و با زحمت و تلاش برای روزهای سخت آماده شد. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸عینک سعید 🌸 سعید کوچولو علاقه زیادی به دیدن فیلم و کارتون داشت. هر روز از مدرسه که به خانه می‌آمد بعد از این‌که تندتند تکالیفش را انجام می‌داد، می‌نشست جلوی تلویزیون و کارتون و فیلم می‌دید، تا آخر شب که خوابش می‌برد. مشکل اینجا بود که سعید تلویزیون دیدن را از فاصله نزدیک دوست داشت و هر قدر مادر و پدر با او صحبت می‌کردند و به او می‌گفتند بیا عقب بشین اصلا گوش نمی‌کرد. مادر سعید پیش خودش فکر کرد که شاید سعید چشم‌هایش ضعیف است که از فاصله دور نمی‌بیند و تصمیم گرفت او را نزد دکتر ببرد، اما پسر کوچولو نیامد. آنقدر گریه کرد تا مادر دلش به حالش سوخت. یک روز سعید از خواب که بلند شد و خواست چشم‌هایش را باز کند نتوانست. احساس کرد چشم‌هایش به هم چسبیده است. مادرش را صدا زد و گفت: مادر مادر بیا بیا من چشم‌هایم را نمی‌توانم باز کنم، من کور شدم.مادر سعید که ترسیده بود به سمت پسرش دوید و متوجه شد که از چشم‌های سعید ماده‌ای ترشح شده که باعث چسبندگی چشم‌هایش شده بود. مادر یک مقدار پنبه آورد و چشم‌های او را با آب تمیز شست و گفت کمی استراحت کن تا خوب شود و ادامه داد: سعید جان چقدر گفتم جلوی تلویزیون نشین و با فاصله نزدیک تلویزیون نگاه نکن. حالا چشم‌هایت خسته شده است و حتما باید پیش دکتر چشم پزشک برویم. فردای آن روز، مادر سعید را پیش دکتر برد. آقای دکتر پسر کوچولو را روی صندلی معاینه نشاند و بعد از این‌که او را معاینه کرد متوجه شد که چشم‌هایش ضعیف شده و باید عینک بزند. سعید وقتی موضوع را شنید خیلی ناراحت شد و از دکتر خواست به او عینک ندهد؛ ولی آقای دکتر گفت اصلا نمی‌شود، اگر عینک نزنی خوب نمی‌شوی و روز به روز چشم‌هایت ضعیف‌تر می‌شود. مادر سعید طبق نظر دکتر برای سعید عینک سفارش داد. فردای آن روز عینک او آماده شد و از همان ساعت سعید عینکی شد و عینکش را بر چشم گذاشت. اما در مدرسه با مسخره کردن و سر کار گذاشتن چند تا بچه بی‌تربیت مواجه شد. هر روزی که به مدرسه می‌رفت او را صدا می‌کردند سعید عینکی. سعید کوچولو از گفته‌های آنها خیلی ناراحت می‌شد. یک روز از این روزها به مادرش گفت: مادر من نمی‌خوام عینک بزنم یا باعینک به مدرسه نمی‌روم. مادر گفت: چرا؟ سعید موضوع را برای مادرش تعریف کرد و مادر جواب داد: تو به حرف‌های آنها چی کار داری؟ مهم سلامتی توست. یادت می‌آید آن روزها که می‌رفتی جلوی تلویزیون می‌نشستی چقدر می‌گفتم بیا عقب نگاه کن... با فاصله نگاه کن... گوش نکردی حالا این هم نتیجه آن.هر بچه‌ای اگر به حرف‌های بزرگ‌ترهایش گوش کند، کمتر گرفتار مشکل و ناراحتی می‌شود. حالا تو هم سعی کن با این مشکل کنار بیایی تا چشم‌هایت خوب شود. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸آفتاب آمد دلیل آفتاب🌸 ابر سیاهی صورت خورشید را پوشاند. هوا تاریک شد. همه‌ی گل‌ها، گیاهان و حیوان‌های جنگل منتظر خورشید بودند. خورشید که می‌تابید، هوا گرم می‌شد. گل‌ها باز می‌شدند. برگ‌ها شاداب می‌شدند و خرگوش و راسو و "آفتاب پرست" بازی می‌کردند؛ اما حالا همه دلتنگ بودند: انگار ابر سیاه نمی‌خواست دست از سر خورشید بردارد. آفتاب پرست از همه غمگین‌تر بود. هیچ حیوانی آفتاب را به اندازه‌ی آفتاب پرست دوست نداشت. اسمش بیخود که آفتاب پرست نبود. از وقتی‌که ابر سیاه صورت خورشید را پوشاند، دنیا برای آفتاب پرست تیره‌و تار شد. حوصله نداشت توی لانه بنشیند. یا روی درخت چُرت بزند. دلش می‌خواست با کسی درد دل کند تا غم و غصه‌اش کم بشود؛ اما با چه کسی؟ این طرف را نگاه کرد. آن‌طرف را نگاه کرد. هیچ حیوانی را ندید: انگار راستی راستی شب شده بود و همه به لانه رفته بودند. آفتاب پرست با یک عالم غصه راه افتاد. رفت و رفت تا به یک "موش کور" رسید. موش کور از لانه بیرون آمده بود و سرش را به این طرف و آن‌طرف می‌چرخاند. آفتاب پرست به موش کور گفت: «سلام، تو هم ناراحتی؟» موش کور سبیلش را تکان داد و گفت: «برای چی ناراحت باشم؟ اتفاقاً خیلی هم خوشحالم! چون سیر و پر غذا خورده‌ام و حالا می‌خواهم کمی هوا بخورم.» آفتاب پرست گفت: «بله، اگر آفتاب بود، هواخوری مزه می‌داد.» موش کور باتجیب پرسید: «آفتاب چه مزه ای دارد؟ چه غذایی است؟» آفتاب پرست جواب داد: «اگر آفتاب نباشد، غنچه‌ها، گل نمی‌شوند. گیاهان سبز نمی‌شوند. اصلاً بدون آفتاب زندگی خیلی سخت است.» موش کور که همه‌ی عمر زیر زمین زندگی کرده بود و حرف‌های آفتاب پرست را نمی‌فهمید گفت: «چه دروغ بزرگی! بدون غذا، زندگی خیلی سخت می‌شود نه بدون آفتاب. اصلاً آفتاب چی هست؟» آفتاب پرست هرچه گفت: موش کور نفهمید آفتاب چیست. آفتاب پرست از گرما، از قشنگی خورشید، از روشنایی آفتاب برای موش کور دلیل آورد؛ اما موش کور فقط به فکر غذا خوردن بود. آفتاب پرست خسته شد و دیگر حرفی نزد. اتفاقاً «خفاشی» از آنجا می‌گذشت. آفتاب پرست، خفاش را صدا کرد و گفت: «تو برای موش دلیلی بیاور تا قبول کند که آفتاب چقدر نورانی و زیبا و خوب است.» خفاش روی شاخه‌ای نشست و گفت: «چه چیزی نورانی و زیبا و خوب است؟» آفتاب پرست گفت: «آفتاب! به موش بگو که اگر آفتاب نباشد، گیاهان سبز نمی‌شوند. گل‌ها نمی‌شکفتند. آب‌ها بخار نمی‌شوند و خیلی چیزهای دیگر.» خفاش با چشم‌های ریزش که معلوم نبود، می‌بیند یا نمی‌بیند به آفتاب پرست نگاه کرد و گفت: «آفتاب دیگر چیست؟ چه حرف‌هایی می‌زن، اصلاً تو کی هستی؟» موش کور پیف پیفی کرد و به آفتاب پرست گفت: «نگفتم حرف‌های عجیبی می‌زنی؟ برای حرف‌های عجیب که دلیل نمی‌آورند.» آفتاب پرست که دیگر حوصله‌اش سر رفته بود و نمی‌دانست چه کار کند به خفاش گفت: «چطور آفتاب را نمی‌شناسي؟ مگر بدون آفتاب می‌شود زندگی کرد؟» موش کور و خفاش با تعجب به هم نگاه کردند. خفاش آهسته در گوش موش کور گفت: «حتماً دیوانه است. حرف‌های عجیب و غریبی می‌زند. تازه دلیل هم می‌خواهد.» موش کور پیف پیفی کرد که یعنی: بله آقا خفاش، درست می‌گویی. ناگهان باید تندی وزید و ابر سیاه را از صورت خورشید کنارزد و همه جا آفتاب شد. هوا روشن روشن شد. آفتاب پرست از خوشحالی فریادی کشید و گفت: «نگاه کنید! آفتاب آمد!» صدای جیغ ترسناکی در گوش آفتاب پرست پیچید. آفتاب پرست به طرف موش کور و خفاش برگشت و با صدای بلند گفت: «نگاه کنید! آفتاب آمد، دلیل آفتاب!» اما موش کور و خفاش فرار کرده بودند. بچه‌ها، یه آفتاب‌پرست کوچولو بود که خورشید رو خیلی دوست داشت. اما بعضی وقتا ابرهای سیاه می‌اومدن و خورشید قشنگ رو قایم می‌کردن. اون وقت آفتاب‌پرست ناراحت می‌شد و می‌خواست به دوستاش موش کور (که همیشه تو تاریکی زیرزمین زندگی می‌کرد) و خفاش (که شب‌ها بیداره) بگه خورشید چقدر قشنگ و روشنه، اما اونا چون خورشید رو ندیده بودن، حرف‌های آفتاب‌پرست رو باور نمی‌کردن و فکر می‌کردن اون خیالاتی شده! ما هم مثل اون آفتاب‌پرست کوچولو هستیم. امام زمان ما مثل خورشید قشنگی هست که الآن پشت ابرهاست (یعنی غیبت کرده) و ما منتظریم که یه روز ابرا کنار برن و اون بیاد و دنیا رو روشن و قشنگ کنه. بعضی از آدم‌ها هم که به چیزی جز آنچه که با چشم‌شون می‌بینن باور ندارن، حرف ما رو درست متوجه نمی‌شن. اما ما می‌دونیم که خورشید هست، حتی وقتی پشت ابره. فقط باید صبر کنیم و آماده باشیم که وقتی خورشید اومد، بتونیم از گرمای قشنگش لذت ببریم! 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸روباه و لک لک 🌸 روزی روزگاری روباه بدجنسی در جنگل زندگی می کرد که دوست داشت حیوانات دیگر را اذیت کند و به آنها بخندد. کسی از این کارهای او خوشش نمی آمد اما خودش از مسخره کردن دیگران لذت می برد و خیلی می خندید. در آن جنگل لک لکی زندگی می کرد که باادب و خوش اخلاق بود. روباه تصمیم گرفت لک لک را هم مسخره کند. یک روز به لک لک گفت: « من شما را برای ناهار به خانه ام دعوت می کنم. فردا ظهر به خانه ام بیایید تا با هم ناهار بخوریم.» لک لک که خیلی مهربان بود، دعوت او را قبول کرد و برای ناهار به خانه اش رفت. روباه بدجنس شیربرنج پخت و آن را داخل دو تا بشقاب صاف ریخت و سر سفره گذاشت. لک لک با منقار بلندش نمی توانست شیر برنج را از داخل بشقاب بخورد اما روباه با زبانش تا ته بشقاب را لیسید و شیربرنج را خورد و از طعم خوب آن تعریف کرد و به لک لک که نتوانسته بود از آن بخورد خندید و مسخره اش کرد. لک لک چیزی نگفت اما نقشه ای کشید و چند روز بعد روباه را به خانه اش دعوت کرد. آش خوشمزه ای پخت و آن را در دو کوزه با دهانه های تنگ و باریک ریخت و سر سفره آورد و به روباه تعارف کرد تا آش بخورد. لک لک منقار بلند و باریکش را داخل کوزه کرد و تندتند آش را خورد اما پوزه ی روباه داخل کوزه نمی رفت و روباه نتوانست آش بخورد. لک لک گفت:« من هم می توانم تو را به خاطر اینکه نمی توانی از درون کوزه آش بخوری مسخره کنم اما این کار را نمی کنم، چون مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست.» روباه که خیلی خجالت کشیده بود، به لک لک قول داد که دیگر کسی را مسخره نکند. از آن روز به بعد دیگر کسی ندید که روباه دیگران را مسخره کند و به آنها بخندد. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸 گروفالو 🌸 یکی بود، یکی نبود. موش کوچولو توی جنگل داشت قدم می‌زد که روباهی یه‌دفعه اونو دید و دهنش آب افتاد. گفت: «کجا می‌ری، موش کوچولوی قهوه‌ای؟ بیا بریم کلبه‌ی زیرزمینی من تا با هم ناهار بخوریم.» موش کوچولو گفت: «تو خیلی مهربونی، روباه، اما نمی‌شه. آخه می‌دونی، امروز گروفالو برای ناهار دعوتم کرده.» روباه گفت: «گروفالو؟ گروفالو دیگه چه جور جونوریه؟» موش گفت: «تو چطور گروفالو رو نمی‌شناسی؟ پنجه‌های ترسناک داره، دندون‌های ترسناک داره، غذای مورد علاقه‌شم روباه تنوریه! قراره همین‌جا کنار همین صخره‌ها ببینمش.» روباه گفت: «روباه تنوری؟! من رفتم! خداحافظ!» و تندی دوید و رفت. موش کوچولو با خودش گفت: «ای روباه پیر! چطور نفهمیدی که اصلاً چیزی به نام گروفالو وجود نداره؟» موش کوچولو همین‌طور که تو دل جنگل سبز قدم می‌زد، جغدی یه‌دفعه اونو دید و دهنش آب افتاد. گفت: «کجا می‌ری، موش کوچولو؟ بیا بریم بالای درخت، با هم چای بخوریم.» موش گفت: «خیلی لطف داری، جغد، اما نمی‌شه. امروز گروفالو برای عصرونه دعوتم کرده.» جغد گفت: «گروفالو؟ دیگه چه جور موجودیه؟» موش گفت: «زانوهای قلمبه‌قلمبه داره، ناخن‌های برگشته داره، یه زگیل سمی نوک دماغش داره، غذای مورد علاقه‌شم جغد بستنیه! کنار همین جوی آب می‌بینمش.» جغد گفت: «جغد بستنی؟! من رفتم! خداحافظ!» و پر زد و رفت. موش گفت: «ای جغد پیر! تو هم نفهمیدی که گروفالو اصلاً وجود نداره.» موش کوچولو راهشو ادامه داد که ماری یه‌دفعه اونو دید. گفت: «کجا می‌ری، موش کوچولوی قهوه‌ای؟ لونه‌ی من توی این درخته، بیا جشن بگیریم.» موش گفت: «تو خیلی مهربونی، اما نمی‌شه. امروز گروفالو برای جشن دعوتم کرده.» مار گفت: «گروفالو چیه؟» موش گفت: «چشم‌های نارنجی داره، زبون سیاه داره، پشتش پر از تیغ‌های بنفشه، غذای مورد علاقه‌شم املت ماره! کنار همین دریاچه می‌بینمش.» مار گفت: «املت مار؟! من رفتم!» و خزید و رفت. موش گفت: «ای مار پیر! تو هم نفهمیدی که گروفالو وجود نداره.» اما ناگهان… موش کوچولو یه موجود عجیب روبه‌روش دید که داشت نزدیک می‌شد. با خودش گفت: «وای! این دیگه چه جور جونوریه؟ پنجه‌های ترسناک، دندون‌های ترسناک، زانوهای قلمبه، ناخن‌های برگشته، چشم‌های نارنجی، زبون سیاه، و پشتش پر از تیغ بنفش!» گروفالو جلوتر اومد و گفت: «به‌به! غذای مورد علاقه‌ی من!» موش کوچولو سریع فکری به سرش زد و گفت: «خوشمزه به من نگو! من ترسناک‌ترین جونور این جنگلم! دنبالم بیا تا ببینی همه چقدر از من می‌ترسن.» گروفالو خندید و گفت: «باشه، تو جلو برو.» اول به مار رسیدن. مار تا گروفالو رو دید گفت: «وای! خداحافظ!» و فرار کرد. بعد به جغد رسیدن. جغد گروفالو رو دید و گفت: «وای کمک!» و پرید رفت. بعد به روباه رسیدن. روباه گفت: «وای بیچاره شدم!» و دوید توی لونه‌ش. موش گفت: «دیدی؟ بهت گفته بودم!» گروفالو گفت: «راست می‌گی… ولی الان خیلی گشنمه!» موش گفت: «اتفاقاً غذای مورد علاقه‌ی من گروفالوی سوخاریه!» گروفالو گفت: «گروفالو سوخاری؟!» و در یک چشم به هم زدن غیبش زد! جنگل آروم شد… موش کوچولو یه گردوی خوشمزه پیدا کرد و با خیال راحت نشست خورد. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸جورچین جدید🌸 یسنا مداد رنگی هایش را روی میز گذاشت، دفترش را باز کرد. یک مامان کانگورو کشید که توی کیسه اش یک کانگوروی کوچولو استراحت می‌کرد. مامان کانگورو داشت برای کانگورو کوچولو کتاب می خواند. یسنا نقاشی اش را رنگ کرد، دفترش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. مامان داشت کتاب می خواند، یسنا جلو رفت. گفت:« مامان چشمانت را ببند» مامان چشمانش را بست. یسنا نقاشی اش را جلوی صورت مامان گرفت. مامان محکم او را بوسید گفت:« آفرین خیلی نقاشی قشنگی کشیدی! تو یک هنرمندی!» یسنا نقاشی را روی مبل گذاشت. ماهان کوچولو را که تازه خوابش برده بود دید. رفت و کنار ماهان دراز کشید. کم کم خوابش برد. وقتی از خواب بیدار شد ماهان را کنارش ندید، سریع از جایش پرید. یاد نقاشی اش افتاد، اما نقاشی روی مبل نبود! این طرف و آن طرف را نگاه کرد. صدای خنده ماهان را شنید. ماهان را دید که گوشه ای نشسته و تکه های پاره نقاشی یسنا روی پایش ریخته است. یسنا اخم کرد ، چشمانش پر از اشک شد. سریع به سمت ماهان دوید. تکه های نقاشی را از ماهان گرفت، بلند گفت :«چرا نقاشی من را پاره کردی؟» اما ماهان که حرف زدن بلد نبود! اخم یسنا را که دید بغض کرد. می خواست گریه کند اما یسنا خیلی ماهان را دوست داشت. تکه‌های نقاشی را روی میز گذاشت. ماهان را بوسید و گفت:« نازی! نازی!» بعد هم با چشمان گریان و نقاشی پاره پیش مامان رفت. مامان لیوان را داخل کابینت گذاشت، دستش را روی موهای یسنا کشید و گفت:« می‌دانم که از این کار ماهان خیلی ناراحت شدی! اما من یک فکری دارم» مامان اشک های یسنا را پاک کرد، با هم به اتاق رفتند گفت:« ببین دخترم تو الان یک جورچین داری یک جورچین کانگورویی! جورچینت را بچین! » یسنا خندید و جورچین کانگرویی اش را چید. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
🌸 پسربچه ی بداخلاق🌸 پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يک ميخ به ديوار بكوبی. روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است... بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مساله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد. روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.» 👧🏻👦🏻@cafenojavan90
‍ 🌸 ببر خوشحال 🌸 صبح كه ببر از خواب بیدار شد، به دور و برش نگاه كرد. نفس عمیقی كشید و گفت: «چه قدر خو شحالم كه یک ببرم. باید بروم و خوشحالی ام را به یکی بگویم. رفت و رفت تا به یک لاك پشت رسید؛ گفت: «سلام لاك پشت!» لاك پشت جوابش را نداد و به راهش ادامه داد. ببر گفت: «یک حرفی دارم، گوش می دهی؟» لاك پشت جواب داد: «دیرم شده، تا غروب باید خودم را به نوك كوه برسانم. اول مرا برسان نوك آن كوه، بعد حرفت را بزن.» ببر لاك پشت را گذاشت روی كولش و دوید. چند دقیقه بعد روی نوك كوه گذاشتش زمین. لاك پشت گفت: «حالا كه زود رسیدم، خوبه یک چرتی بزنم.» و تا ببر آمد حرف بزند. خروپف لاك پشت بلند شد. ببر باز هم خو شحال بود كه یک ببر است و می خواست خو شحالی اش را به یکی بگوید. از كوه آمد پایین. به یک شغال رسید و گفت: «سلام شغال، یک حرفی دارم، گوش می دهی؟» شغال جواب داد: «آن قدر گرسنه ام كه نمی توانم هیچ حرفی را بشنوم. اول یک چیزی برایم شكار كن. بعد حرفت را بزن.» ببر جست زد. یک موش كور شكار كرد و به شغال داد. شغال غذایش را كه خورد، یادش افتاد كه كار دارد و باید برود. ببر باز هم خو شحال بود كه یک ببر است و می خواست خو شحالی اش را به یکی بگوید. رفت و رفت تا به یک الاغ رسید. همین كه چشم الاغ به ببر افتاد، شروع كرد به آه و ناله. از خودش گفت كه چه بدبخت است و نمی خواسته خر به دنیا بیاید و خر از دنیا برود. از صاحبش گفت كه چه قدر از او كار می کشد و ببر غمگین شد و فهمید كه دیگر خوشحال نیست. از الاغ پرسید: «چی تو را خو شحال می کند؟» الاغ گفت: «اگر دیگر خر نبودم. یا دست كم پوستم مثل پوست تو بود، حتما خو شحال بودم وحالا...» ببر پوستش را در آورد و با پوست الاغ عوض كرد. الاغ خو شحال شد و یک لحظه صبر نكرد. تند تند یورتمه رفت توی جنگل. ببر از یورتمه رفتن الاغ خوشحال شد و رفت تا خوشحالی اش را به یکی بگوید. 👧🏻👦🏻@cafenojavan90