امشب تا مدتها میتونم برای اون لحظهای که
#حضرترباب فهمید بیرونِ خیمه چه خبره، ولی بیرون نیومد تا همسرش #شرمندهش نشه؛ گریه کنم و زجههام تموم نشه💔.
قدمی پیش میرفت
و بعد به عقب باز میگشت،
کمی میایستاد،
قدری خیمه را نگاه میکرد .. و دوباره زیر عبایش را . .
بارالها !
#توبگوحسینچهکند . .؟!💔
بَچِّههِیئَتي
- رباب دمِ در منتظره .. پردهی گوشهی خیمه رو بالا داد دید آقا هی میاد سمتِ خیمه ، هی برمیگرده ..
- قنداقه غرقِ خونِ علي رو گرفته دورِ سرِ #أبیعبدلله میگردونه .. هی میگه :
* تو فقط غصه نخور ؛ صد #علياصغر به فدات ؛
اصلا دادمش، بلکه بگیری سپَرش گردانی💔(:...
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- چنین لطمهزنی میانِ مقامِ اصغرت مارا آرزوست ...!
تا ابد بابت اون دردی که پنهون کردی
تا أبيعبدلله درد نکشه ، دردت به قلبَم؛ حضرتربابخاتون .
¹
* میگویند مادر وقتی به کودک #شیرمیدهد،
شیرهی جانش را به او میبخشد،
اما من تو را که شیر میدادم احساس میکردم.
این تویی که #جاندوباره به من میدهی، اگر در کربلا هزار بار جان دادم و ماندم؛ برای آن بود که در این #ششماه هزار باز از تو #جانگرفته بودم . .(((:
²
* کاری ندارم به اینکه کسی باور میکند یا نه،
اما وقتی شیر وارد دهانت میشد و اندکی از آن، از گوشهی دهانت بیرون میریخت،
ذره ذرهاش را ملائک به تبرک میان اهل آسمان تقسیم میکردند ..(((:
³
* از همان لحظه که پدرت قصد مکّه را به مقصد کوفه تبدیل کرد #بویخون به مشامم رسید،
از مکه تا کربلا؛
حنجرهاَت درخشش دیگری برای مادر داشت ..💔((:
⁴
* من تا به حال شمشیر دست نگرفتهام، #جنگیدن هم بلد نیستم، اما نمیدانم چرا وقتی که از مکه بیرون آمدیم، تورا که در آغوش میگرفتم، حسَم این بود که #شمشیری در دست دارم ..
و شعر #لالاییاَت را که میخواندم،
گویی درحال تمرین ِرزمی جانانهام ..(((:
⁵
* پدرت میگفت:
ایمردم! چوب ِملامت به سر خود بکوبید و بنگرید من کیستم.. آیا کشتن و #شکستنحرمت من رواست..؟💔
#اصغرِمن!
این حرفا ها برای من که پدرت را میشناختم،
حتیٰ بوی التماس هم نمیداد،
پدرت برای دیدار ِخدا آن هم با پیکری خونین، لحظهها را یکی یکی میشمرد..
اگر این حرفها را بر زبان میآورد، #آرزوداشت، حتیٰ شده یکنفر را از #آتشخشمخدا بیرون بکشد ..(((: