وقتی حضرتامیر دو انگشت خود را باز کرد و از بین انگشت خود، جایگاه رفیع و بلند او را در بهشت به او نشان داد؛ سلمان گفت: یاعلي، من بهشت را بدون تو میخواهم چه کنم؟! بهشتِ من تویی.
بَچِّههِیئَتي
یکی از بزرگترین ترسایی هم که هرشب سراغم میاد اینه که اگه ایوونطلا ندیده بمیرم چی؟
خیلهخب. ایوونطلا رو هم دیدم.
دیگه میتونم راحت سرمو بذارم زمین و بمیرم.
جایی بوده که خواسته باشی در آنجا بمانی؟
مرتضي به یاد آن ساعتی افتاد که در بابالقبلهی
حرم امیرمؤمنان، روی زمین نشسته بود و گویی آن قطعه
از زمین، مأنوسترین جای عالم برای او بود؛
چنان که گمان کرده بود تا ابد در همان نقطه خواهد نشست.
- نخلونارنج..📚¹
بَچِّههِیئَتي
آه ای کعبهی دلم.. کعبه از شما گرفته آبرو.
منزل یار نجف.
مرکزِ حکومتِ حیدرِ کرار نجف.
در هر تشرف، اُبُهت ایوان مرا میخ میکند و چنان است
که گویا قرار نیست در دیدهام این صحنه تکراری شود.