واقعا آدمیزاد ذره ذره به همه چی عادت میکنه. مثلا روز اولی که رسیدم اینجا، تقریبا داشتم از گرما تبخیر میشدم، ولی الان دیگه هوا یه طوری عادی شده که وسط گرمای ۴۰ درجهی ظهر میرم چای عراقی لیوانی میخورم تا جیگرم حال بیاد.
بَچِّههِیئَتي
آه. دهین🥹.
این دهین ابوعلی انقد خوبه که اصن میخوام
اسم بچهمو بذارم دهین. نازنین دهین.
امشب از عمود ۷۰۰ باید برسیم کربلا. رسیدم حرم
باید برم یه جفت پای نو بگیرم اینا دیگه کار نمیکنه.
از سر شب تا الان من هم دونات و دوغ خوردم، هم قیمهنجفی و سوخاری، هم پفیلا و خروجم رو از ماتریکس کاملا حس میکنم.
هرکی از هرجایی این پیامو میبینه بدونه به نیابتش در مشایه، چند پرس کبابترکی و چندظرف سیبزمینی سرخشده خورده شد.
خوشحالم که امشب به جای گفتنِ
« یه شبجمعه دور از کربلا »
بلند میشم میام حرمت، عزیز دلم.
⁴⁸ هفتهی آزگار دور بودم ازش، از سنگ صبورم، از شنوندهی حرفام و نظارهگر احساساتم؛ ایندفعه چقد حرف برای گفتن و چقد ماجرا برای تعریف کردن دارم براش. بله آقایاباعبداللهجان؛
من آمدهام که نفس به تنم بدهی. قربونت برم.