بهم گفتن امادهشو بریم گوشاتو سوراخ کنیم
الان رفتن منو نبردن(یساعت نشسته بودم منتظرشون)
هدایت شده از خواربارفروشی نامیا/از دور خارج شده
من دوتا حالت دارم، یا انقدر حرف میزنم که دلت میخواد خفه ام کنی، یا انقدر ساکتم که فکر میکنی لالم
کشتی ناخدا جِفرسون؛
حالم حالت
دلم میخواد خودمو از پنجره پرت کنم پایین ولی پنجره فاصله زیادی با زمین نداره
هدایت شده از ﹎ 𝖻𝗅𝗎𝖾 𝗀ı𝗋𝗅 ᭡ فورجبرانی
هیچ هاگوارتزی وجود نداره، هیچ خرگوشی نیست که منو به سرزمین عجایب ببره، چارلی و کارخونه ی شکلات سازی وجود ندارن، اسباب بازیام هیچ وقت در نبود من حرف نمیزدن، هیچ در مخفی پشت کمدم وجود نداره، با یه قطره اشک فرشته ی نجات به دیدنم نمیاد تا همه چیو درست کنه. چون که زندگی واقعی همینه .
کشتی ناخدا جِفرسون؛
هیچ هاگوارتزی وجود نداره، هیچ خرگوشی نیست که منو به سرزمین عجایب ببره، چارلی و کارخونه ی شکلات سازی
منظورت چیه من هنوزم منتظر ی جغدم که نامهمو بیاره،هرجا درختی ببینم کامل نگاهش میکنم که شاید ی تونل زیرش ببینم،به امید پیدا کردن اون بلیت طلایی شکلات میخرم،اسباب بازیامو میچینم جلوم تا شاید باهام حرف بزنن،تمام کلیدایی که دیدمو جمع کردم که شاید یروزی ی در پیداکنم