چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
🔹خاطره بازدیدمقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای در تاریخ چهارشنبه ۱۳۷۰/۱۲/۷ از صبحگاه مشترک لشکر
پادگان(یزله توسط برادر رزمنده"مجید حلمی" کرخه دزفول سال 1367)
🔹نظرات دو نفر از رزمندگان حاضر در میدان صبحگاه پادگان کرخه:
🔹 محمدحسن ژولاپور:
سلام حاج محمدحسین عزیز
اگر درست خاطر مبارک باشه
پس از جلو نظام یگانهای حاضر در میدان توسط معاون محترم لشکر و فرمانده میدات و دعوت از ریاست محترم جمهوری جهت سخنرانی و فاصلهی ۱۰ ۱۵ متری نیروها با جایگاه از آن لحظه ب بعد ک نیروها در اختیار آقای خامنهای بودند فرمودند ک اون حائلها (ک بوسیلهی طناب و پوکهه درست شده بود) را بردارید و نیروها آزاد باشند تا بیان جلوتر این را ک فرمود
همهی نیروها هجوم آوردند رو بجلو و برخیها هم روی سکوی جایگاه رفتند از جمله خودم ک از قبل در قسمت بالای سمت راست جایگاه بودم ایشان با خندهی ملیحی گفتند: گفتم بیایید جلو ن تا این اندازه
بعد من هم ک حدود ۳ متری با آقا فاصله داشتم در جوابشون ی چیزی گفتم آقا چرخیدن و نگاهی و خندهی بیشتری...
🔹پاسخ محمدحسین دُرچین به برادر محمدحسن ژولاپور
سلام
آره پس از آنکه بنده حضرت آقا را دعوت کردم برای سخنرانی، ایشان خطاب به بنده فرمودند با اجازه مجری تمام حضار به جلو جایگاه بیایند فیلمش هم موجود است که نیروهای حفاظت شوکه شدند واقعا صحنه ای بیاد ماندنی بود این فیلم اگر دست تهرانیها بود چه می کردند...
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
🔹نظرات دو نفر از رزمندگان حاضر در میدان صبحگاه پادگان کرخه: 🔹 محمدحسن ژولاپور: سلام حاج محمدحسین عز
🔹نظر یکی از رزمندگان از آن روزهای بیاد ماندنی
سلام
يادمه اگر اشتباه نکنم در همین ديدار بود فرماندهی گردان خیلی روی نظم تاکید می کرد که اینجا بشینید و در یک خط و ستون حضرت آقا که دیدند ديدار خیلی داره رسمي می شود به فرماندهی گفتند بگذارید هر کسی هر جا دوست دارد بشیند که یکدفعه همه صفها بهم خورد حتی تا نزدیک جایگاه رزمندگان نشستند کاش عکس یا فیلم از آن ديدار بیشتر بود
تشکر
🔹پاسخ محمدحسین دُرچین:
سلام
آره کاملا درسته
بنده در جایگاه بودم و به سفارش فرماندهان و مسئولین و حفاظت حضرت آقا تاکید داشتم که همه رزمندگان در جای خود و با نظم مشخص بنشینند ولی آقا در اول کلام فرمودند با اجازه مجری برنامه حضار بیایند جلو که ناگهان هجوم به طرف جایگاه آعاز شد در یک چشم بهم زدن دیدیم که همه تا کنار جایگاه جای گرفته اند که حتی یکی از دوربین ها افتاد و حفاظت یکه خورد که یه دفعه چی شد !!!
🔹 آدرس کانال چمدان آبی
@chamadaneabi
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
🔹خاطره مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای از برنامه ای که در سال 1367 در پادگان کرخه اجرا شد و
🔹 اینجانب محمدحسین درچین مجری برنامه پس از مراسم صبحگاه پادگان کرخه در دفتر فرماندهی لشکر ۷ ولی عصر عج، نزد حضرت آقا رفته و بر دستانش بوسه زدم، معظم له مرا در آغوش گرفته و مورد لطف قرار دادند و فرمودند: متن خوش آمد را خوب خواندی، صدای خوبی هم داری، برنامه را قشنگ اجرا کردی، من که از حرف زدنت لذت بردم، خداوند شما را حفظ کند.
✍ با پایان یافتن مراسم، ریاست جمهوری و هیئت همراه به مقر ستاد فرماندهی لشکر تشریف بردند و من هم به محل تبلیغات لشکر برگشتم پس از دقایقی از فرماندهی لشکر با من تماس گرفتند و گفتند: که حضرت حجت الاسلام و المسلمين حاج سيدعلي خامنه اي(ریاست جمهوری) شما را خواسته است. پس از لحظاتی یکی از برادران به تبلیغات لشکر مراجعه کرد و با موتور تریل مرا به مقر ستاد فرماندهی لشکر برد.
با مراجعه به ستاد، فرماندهی لشکر حاج مهدی کیانی و حجت الاسلام والمسلمین شیخ محسن اراکی امام جمعه دزفول مرا به مقام محترم ریاست جمهوری معرفی کرده و گقتند: که ایشان(محمدحسین دُرچین) مجری نماز جمعه دزفول و از بچه های رادیو دزفول هستند. اینجانب نزد آقا رفته و دستشان را بوسه زدم، ایشان مرا در آغوش گرفته و مورد لطف قرار دادند و فرمودند که: متن را خیلی خوب خواندی، صدای خوبی هم داری، برنامه را قشنگ اجرا کردی، من که از حرف زدنت لذت بردم. خداوند شما را حفظ کند. سپس ایشان سؤال کردند که: متنی که خواندی نوشته خودت بود؟ عرض کردم، خیر؛ متن را آقای محمدرضا سنگری نوشته اند. حضرت آقا باز فرمودند که: ولی شما آن را خیلی خوب خواندی و ادامه دادند که نویسنده متن را بگوئید بیاید او را ببینم.
در این فاصله تا آقای سنگری بیاید، حضرت آیت الله حاج سیدمحمدعلی موسوی جزایری نماینده امام خمینی در استان خوزستان و امام جمعه اهواز و دیگر روحانیون و فرماندهان ارتش و سپاه از من تقدیر می نمودند، تا اینکه امام جمعه دزفول حجت الاسلام والمسلمین شیخ محسن اراکی خطاب به آقا گفتند که: آقا صلاح بدانید صله ای به آقای دُرچین مرحمت بفرمایید. ایشان نیز لطف فرموده و هدیه ای و صله ای به اینجانب مرحمت فرمودند.
و اما آقای محمدرضا سنگری را هم بچه ها سریع آوردند ایشان موقعی که مرا دید گفت: آقای دُرچین چه شده؟ گفتم: آقای سنگری متنی را که نوشتی گل کرده و آقای خامنه ای از آن تعریف کرده و می خواهند شما را ببینند. ایشان گفتند که: خودمونیم شما متن را خیلی خوب خواندی. من گفتم که نه شما متن را خیلی خوب نوشتی بالاخره ایشان گفتند: که شما ما را به اینجا آوردی. سر انجام ایشان یعنی آقای محمدرضا سنگری محضر آقا رسیدند و مورد لطف آقا قرار گرفتند و آقا قلم او را ستودند و ایشان را تحسین کرده و آرزوی سلامتی برای ایشان نمودند.
آن روز در جمع با صفای روحانیون و فرماندهان و با حضور رياست محترم جمهوري حضرت حجت الاسلام و المسلمين حاج سيد علي خامنه اي رئیس شورای عالی دفاع و امام جمعه تهران و هیئت همراه در مقر ستاد فرماندهی لشکر 7 حضرت ولی عصر(عج) صرف صبحانه نمودیم و خوشحال از اینکه برنامه های اجرا شده مورد رضایت نماینده محترم حضرت امام خمینی قرار گرفته اند.
✳️ شما جهت عضویت در کانال 🔵 (چمدان آبی) 🔵
در پیامرسان ایتا می توانید روی آدرس زیر کلیک نمائید.
┏━━ °•🖌•°━━┓
@chamadaneabi
┗━━ °•🖌•°━━┛
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
🔹خاطره مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای از برنامه ای که در سال 1367 در پادگان کرخه اجرا شد و
🔹و سر انجام در تابستان 1391 خاطره مقام معظم رهبری حضرت آیت الله سیدعلی خامنه ای از پايگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيتاللهالعظمی سيدعلی خامنهای(مدّ ظله العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی استخراج و انتشار یافت و موجب شد که افتخاری دیگر برای مردم قهرمان دزفول و سندی معتبر و افتخار آمیز برای رادیو دزفول وکارکنان آن باشد چرا که تلاش و فعالیت بر و بچه های رادیو دزفول در زمان دفاع مقدس از نظر مقام معظم رهبری دور نمانده بلکه مورد تشویق آقا نیز قرار گرفته اند. 🔹راوی : محمدحسین درچین
🔹منبع : وب سایت چمدان آبی
🔹برگرفته از کتاب(یزله ص 115)محمدحسین دُرچین
صبحگاه پادگان کرخه لشکر هفت حضرت ولی عصر(عج)
جمعه= 7/5/1367 =14/ذی الحجه/1408 =29/جولای 1988
🔹بیانات مقام معظم رهبری در جمع مدیران مراکز سازمان صدا و سیما در استانها
چهارشنبه=7/12/1370 =22/شعبان المعظم/1412 =26/فوریه/1992
🔹 ملا محمدعلی جولای دزفولی و شرح منصوب شدن ایشان به مقام سربازی امام زمان(عج) در سایت چمدان آبی(دانشنامه دزفول):
... و اما بعد … در كتاب « الشمس الطالعه » و كتاب شرح زندگانی« شيخ اعظم انصاري » به نقل آمده است که : ⬇️
✍ آقاي حاج محمدحسين تبريزي كه از تجّار محترم تبريز بوده و فرزندي نداشته و آنچه از وسايل مادّي از قبيل دارو و دوا برايش ممكن بوده استفاده كرده و باز هم داراي فرزندي نشده ميگويد: من به نجف اشرف مشرّف شدم و براي قضاء حاجتم به مسجد سهله رفتم و متوسل به امام زمان (عج) گرديدم، شب در عالم مكاشفه ديدم، كه آقاي بزرگواري به من فرمودند: برو دزفول نزد محمدعلي جولاگر(بافنده) تا حاجتت برآورده شود. من به دزفول رفتم و از آدرس آن شخص تحقيق كردم، او را به من نشان دادند وقتي او را ديدم، از او خوشم آمد زيرا او مرد فقير روشن ضميري بود، مغازهي كوچكي داشت و مشغول كرباس بافي بود. به او سلام كردم، او گفت: عليك السّلام آقاي حاج محمدحسين حاجتت برآورده شد، من از آنكه او هم اسم مرا ميدانست و هم گفت: ...
... ادامه دارد ...
🔹سایت و کانال
چمدان آبی
🔹 آدرس کانال چمدان آبی
@chamadaneabi
🔹ملا محمدعلی جولای دزفولی و شرح منصوب شدن ایشان به مقام سربازی امام زمان(عج) – چمدان آبی
https://chamadaneabi.ir/mohammadali-joola-dezfuli/
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
🔹 ملا محمدعلی جولای دزفولی و شرح منصوب شدن ایشان به مقام سربازی امام زمان(عج) در سایت چمدان آبی(دانش
شوادون مسجد کجبافان یا قزبفون و ادامه روایت ملاقات با امام زمان عج و سرباز گمنام و محمدعلی جولاگر دزفولی در سایت و کانال چمدان آبی⬇️
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
شوادون مسجد کجبافان یا قزبفون و ادامه روایت ملاقات با امام زمان عج و سرباز گمنام و محمدعلی جولاگر دز
سایت چمدان آبی(دانشنامه دزفول): و اما بعد … در كتاب « الشمس الطالعه » و كتاب شرح زندگانی« شيخ اعظم انصاري » به نقل آمده است که :
آقاي حاج محمدحسين تبريزي كه از تجّار محترم تبريز بوده و فرزندي نداشته و آنچه از وسايل مادّي از قبيل دارو و دوا برايش ممكن بوده استفاده كرده و باز هم داراي فرزندي نشده ميگويد: من به نجف اشرف مشرّف شدم و براي قضاء حاجتم به مسجد سهله رفتم و متوسل به امام زمان (عج) گرديدم، شب در عالم مكاشفه ديدم، كه آقاي بزرگواري به من فرمودند: برو دزفول نزد محمدعلي جولاگر(بافنده) تا حاجتت برآورده شود. من به دزفول رفتم و از آدرس آن شخص تحقيق كردم، او را به من نشان دادند وقتي او را ديدم، از او خوشم آمد زيرا او مرد فقير روشن ضميري بود، مغازهي كوچكي داشت و مشغول كرباس بافي بود. به او سلام كردم، او گفت: عليك السّلام آقاي حاج محمدحسين حاجتت برآورده شد، من از آنكه او هم اسم مرا ميدانست و هم گفت: حاجتت برآورده شده تعجب كردم و از او تقاضا نمودم، كه شب را خدمتش بمانم. گفت: مانعي ندارد. من وارد دكان كوچك او شدم، موقع مغرب، اذان گفت و نماز مغرب و عشا را با هم خوانديم، مختصري كه از شب گذشت، سفرهاي را پهن كرد، مقداري نان جو در آن سفره بود و مقداري هم ماست آورد، با هم شام خورديم. من و او همانجا خوابيديم، صبح برخاست و نماز صبح را خوانديم و مختصري تعقيب خواند و دوباره مشغول كرباس بافي خود شد. به او گفتم: من كه خدمت شما رسيدهام دو مقصود داشتم يكي را فرموديد كه برآورده شد، دومي اين است كه شما چه عملي انجام دادهايد، كه به اين مقام رسيدهايد؟ که امام (عج) مرا به شما حواله ميدهد!! از اسم و لقب من اطّلاع داريد !! گفت: اي آقا، اين چه سؤالي است كه ميكني؟! حاجتت برآورده شده، راهت را بگير و برو. گفتم: من ميهمان شمايم و بايد ميهمان را اكرام كني، من تقاضايم اين است كه شرح حال خودت را برايم بگويي و بدان تا آن را نگويي نخواهم رفت. گفت:
🔹ادامه روایت ان شاالله در پُست بعدی ...
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
سایت چمدان آبی(دانشنامه دزفول): و اما بعد … در كتاب « الشمس الطالعه » و كتاب شرح زندگانی« شيخ اعظم ا
سنگ مزارین متبرکه انصارالمهدی(سربازان امام زمان عج) در دزفول حدودا سال ۱۲۶۴ هجری قمرب دوران حکومت قاجار ⬆️
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
سنگ مزارین متبرکه انصارالمهدی(سربازان امام زمان عج) در دزفول حدودا سال ۱۲۶۴ هجری قمرب دوران حکومت قا
🔹 ادامه روایت حقیقی ملا محمدعلی جولاگر دزفولی و منصب سربازی امانم زمان عج در سایت و کانال چمدان آبی ⬇️
🔹 ... در ادامه پُست قبلی... ✍ ...
گفتم: من ميهمان شمايم و بايد ميهمان را اكرام كني، من تقاضايم اين است كه شرح حال خودت را برايم بگويي و بدان تا آن را نگويي نخواهم رفت. گفت: من در همين محل مشغول همين كسب بودم، در مقابل اين دكان يك نفر از اعضاي دولت بود، او بسيار مرد ستمگري بود. سربازي از او و خانه اش نگهداري ميكرد، يك روز آن سرباز نزد من آمد و گفت: شما براي خودتان از كجا غذا تهيه ميكنيد؟ من به او گفتم: سالي صد من جو و گندم ميخرم، آرد ميكنم و نان ميپزم و ميخورم، زن و فرزندي هم ندارم. گفت: من در اينجا مستحفظم(نگهبانم) و دوست ندارم، از غذاي اين ظالم كه حرام است بخورم، اگر براي تو مانعي ندارد صد من جو هم براي من تهيه كن و روزي دو قرص نان براي من درست كن، متشكر خواهم بود. من قبول كردم و هر روز دو عدد نان خود را از من ميگرفت و ميرفت، يك روز كه نان را تهيه كرده بودم و منتظرش بودم از موعد مقرر گذشت ولي او نيامد. رفتم و از احوالش جويا شدم. گفتند: مريض است! به عيادتش رفتم، از او خواستم اجازه دهد، برايش طبيب ببرم. گفت: لازم نيست من بايد امشب بميرم نصفه هاي شب وقتي من مُردم كسي ميآيد و به تو خبر مرگم را ميدهد، تو بيا اينجا و هر چه به تو دستور دادند عمل كن و بقيه آرد هم مال تو باشد، من خواستم شب در كنارش بمانم، به من اجازه نداد، من به دكان آمدم. نیمه هاي شب متوجه شدم، كه كسي دَرِ دُكانم را ميزند و ميگويد: محمدعلي بيا بيرون، من بيرون آمدم، مردي را ديدم كه او را نميشناختم، با هم به مسجد رفتيم ديدم، آن سرباز از دنيا رفته و جنازهاش آنجا است دو نفر كنار جنازهاش ايستادهاند. به من گفتند: بيا كمك كن، تا جنازه او را به طرف رودخانه ببريم و غسل دهيم. بالاخره او را به كنار رودخانه برديم و غسل داديم و كفن كرديم و نماز بر او گذارديم و آورديم كنار مسجد دفن كرديم. سپس من به دكان برگشتم. چند شب بعد، باز در دكان را زدند، من از دكان بيرون آمدم ديدم، يك نفر آمده و ميگويد: آقا تو را ميخواهند با من بيا تا به خدمتش برسيم! من اطاعت كردم و با او رفتم، به بياباني رسيديم كه فوق العاده روشن بود مثل شبهاي چهاردهم ماه با اينكه آخر ماه بود و من از اين جهت تعجب ميكردم. پس از چند لحظه، به صحراي لور(كه در شمال دزفول واقع شده) رسيديم، از دور چند نفر را ديدم كه دور هم نشستهاند و يك نفر هم خدمت آنها ايستاده است، در ميان آنهايي كه نشسته بودند يك نفر خيلي با عظمت بود، من دانستم كه او حضرت « صاحب الزمان(عج) » است ترس و هول عجيبي مرا گرفته بود و بدنم ميلرزيد. مردي كه به دنبال من آمده بود، گفت: قدري جلوتر برو، من جلوتر رفتم و بعد ايستادم. آن كس كه خدمت آقايان ايستاده بود، به من گفت جلوتر بيا نترس من باز مقداري جلوتر رفتم. حضرت بقيه الله (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به يكي از آن افراد فرمودند: منصب سرباز را به خاطر خدمتي كه به شيعهي ما كرده به او بده. عرض كردم: من كاسب و بافندهام چگونه ميتوانم سرباز باشم(خيال ميكردم مرا به جاي سرباز مرحوم ميخواهند نگهبان منزل آن مرد كنند) آقا با تبسّمي فرمودند: ما ميخواهيم منصب او را به تو بدهيم، من هم باز حرف خودم را تكرار كردم. باز فرمودند: ما ميخواهيم مقام سرباز مرحوم را به تو بدهيم نه آنكه سرباز باشي برو و تو به جاي او خواهي بود. من تنها برگشتم، ولي در مراجعت هوا خيلي تاريك بود و بحمدلله از آن شب تا به حال دستورات مولايم حضرت«صاحب الزمان(عج)» به من ميرسد و با آن حضرت ارتباط دارم كه مِن جمله همين جريان تو بود كه به من گفته بودند.
🔹 آدرس کانال چمدان آبی
@chamadaneabi