🔹شهید راه اسلام و آزادی عبده دُرچین معروف به(عبده سقا)
🔹اولین شهید قبل از انقلاب اسلامی در استان خوزستان و دزفول
🔹بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۳۰
عبده دُرچین معروف به(عبده سقا)
فرزند خدائی فرزند غلام فرزند حسین فرزند محمد
محل تولد: دزفول
شماره شناسنامه: ۳۷۸۰۱
تولد: شنبه هفتم خرداد ماه سنه ۱۲۷۷ خورشیدی(( ۱۲۷۷/۳/۷ ))
شهادت: بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و سوم بهمن ماه سال۱۳۳۰ هجری شمسی (( ۱۳۳۰/۱۱/۲۳ ))
علت شهادت: تیراندازی مستقیم مزدوران و عمال رژیم پهلوی به انقلابیون دزفول
محل شهادت: فلکه یا میدان مجسمه ، میدان مرکزی شهر(امام خمینی فعلی)
سن: ۵۳ سالگی
اسناد و مدارک: روزنامه اطلاعات سال ۱۳۳۰
(سروان آثار رئیس پلیس همراه با عده ای از پاسبانان در صدد متفرق کردن جمعیت بر می آیند که مانع عملیات آنان شوند در این موقع شخصی به نام عبده سقا دستور گرفتن اسلحه رئیس پلیس را می دهد که در نتیجه تیر اندازی مأموران دولتی مرحوم عبده دُرچین معروف به عبده سقا به قتل”شهادت”می رسد.)
محل دفن: دزفول – مکان فعلی حسینیه ثارالله مقابل مرکز فرهنگی دفاع مقدس – قبرستان امام زاده رودبند(سلطان علی سیاهپوش رودبندی)
منبع: وب سایت چمدان آبی (محمدحسین دُرچین)
✳️ آدرس سایت
🔵 (چمدان آبی) 🔵
دانشنامه شهرستان دزفول⬇️
https://chamadaneabi.ir/
✳️ جهت عضویت در کانال
🔵 (چمدان آبی - دانشنامه دزفول) 🔵
در پیامرسان ایتا می توانید روی آدرس و یا لینک زیر کلیک نمائید.⬇️
@chamadaneabi
https://eitaa.com/chamadaneabi
🔹شرحی بر عملیات
والفجر هشت ۸
و اسامی شهیدان دزفول در این عملیات پیروزمند
✍عملیات والفجر ۸ در ششمین سال جنگ تحمیلی و در روز ۲۰ بهمن سال ۱۳۶۴ در مرز جنوبی استان خوزستان و در جنوب جزیره آبادان، در منطقه فاو، در آن سوی رودخانه اروندرود، محدود به منطقه رأس البیشه و خورعبدالله صورت گرفت. این عملیات در منطقه بسیار حساسی انجام شد، زیرا از یک طرف در مرز اروندرود قرار داشت که رژیم بعثی عراق به بهانه تسلط بر آن، جنگ با ایران را آغاز کرده بود و از طرفی در تنها مسیر ارتباطی کشور عراق با دریای خلیج فارس قرار داشت و ارتباط بندر ام القصر را از طریق خورعبدالله با خلیج فارس برقرار میکرد …
لشکر هفت حضرت ولیعصر (عج) در عملیات پیروزمند والفجر ۸ با حضور ۹ گردان، ۳۴۴۰ نیرو و با تقدیم ۲۲۵ شهید معظم، ۱۲۴۳ مجروح دلاور، ۲۲۰ مصدوم شیمیایی در میدان نبرد و ۱۱ مفقودالاثر نقش ویژه و ارزنده ای را در تاریخ دفاع مقدس ثبت نمود.
🔹عملیات والفجر هشت ۸ – چمدان آبی
https://chamadaneabi.ir/amaliyat-valfajr-8/
✳️ آدرس سایت
🔵 (چمدان آبی) 🔵
دانشنامه شهرستان دزفول⬇️
https://chamadaneabi.ir/
✳️ جهت عضویت در کانال
🔵 (چمدان آبی - دانشنامه دزفول) 🔵
در پیامرسان ایتا می توانید روی آدرس و یا لینک زیر کلیک نمائید.⬇️
@chamadaneabi
https://eitaa.com/chamadaneabi
با تشکر و سپاس
محمدحسین دُرچین
🔵 ✍️ شرحی بر عملیات خیبر و اسامی شهیدان دزفول در این عملیات
🔹 با زدن روی این لینک
هم توضیحات عملیات خیبر را بخوانید و هم اسامی شهیدان دزفول در این عملیات را ببینید. – چمدان آبی
https://chamadaneabi.ir/amaliyat-kheibar/
✳️ جهت عضویت در کانال
🔵 (چمدان آبی - دانشنامه دزفول) 🔵
در پیامرسان ایتا می توانید روی آدرس زیر کلیک نمائید.⬇️
@chamadaneabi
شهدای شهرستان دزفول در عمليات خيبر – سوم اسفند ماه ۱۳۶۲
بترتیب حروف الفبا عبارتند از:
محمد آخوندکناری
غلامعلي آهوزاده
عليرضا ابوالهدایی
محمدعلي افروشه
محمدرضا ایستان
مجيد حسين منصوري
حسن حسيني
عليرضا حلوائي نتاج
عليرضا خرمي
حبیب اله ربانی خواه
عبدالنبي رحيم كوسه
محمدحسن رزاز
صفرعلي رضازاده خلقه
رستم رفيعيان
غلامرضا ريسمانباف
برزو زلقي
نجفقلي زلقي
نادعلی سامانی
یعقوب سلیمانی
سيداحمد سيدقلندر
مسعود شاکر
محمود شيرك زاده
مسعود صالح فر
عبدالعلي صفربناء
كاظم صفرپورمنصوري
عبدالرحمن صلواتی زاده
عبدالمهدي ضيائي فر
غلامرضا عارفیان
غلامرضا عباس نژاد
محمدرضا عبداله پور
محمدعلي قالوندي
علیرضا کاوندی
علی محمدپور
سيدمصطفي محمدي زاده
حميدرضا مريدي اصل(بندبالي)
ميرزاحسن معلم
علیرضا میرشکارزاده
عبدالجليل نوروزي پورزارع
مجید نیسی(تخشاء)
احمد یوسفی
عملیات خیبر و اسامی شهیدان دزفول در این عملیات – چمدان آبی
https://chamadaneabi.ir/amaliyat-kheibar/
اشکی به پای گل نرگس
(گل نرگس) … سالهاست نام تو را می شنوم.سالهاست نام تو را می خوانم.
آقا … تا به حال سؤالاتی در باره وجود نازنینت مرا به خویش مشغول داشته است و من با این سوالات زندگی کرده
و منتظرم … اینکه آقا در کجایی؟ … و چکارمی کنی؟ … و چرا نمی آیی؟ …
خوانده ام که شب ستارگان را می شماری ودعا می کنی، از خود پرسیده ام که شاید یارانت را می شماری تا اینکه ۳۱۳
(سیصد و سیزده) گل بشوند و آنگاه تو، گل نرکس شان باشی.
آقا شود که گوشه ی چشمی به ما کنی
آقا از تو در دعای ندبه خوانده ام
صبحهای جمعه را می گویم. بعضی وقتها هم نم نم اشکی را بر گونه هایم احساس کرده ام.
آقا سالهاست که احساس می کنم گمشده ای دارم و نمی دانم چرا احساس می کنم گمشده ام تویی فقط تو.
آقا … یک طوری به من بگو … آیا تویی آن گم شده ام؟
آقا همه ی گلها خوبند ولی گل نرگس چیز دیگری است و بالاخره بگویم که من امسال نام گل نرگس را جایی دیگر هم دیده ام.
آری … صبحها را می گویم حدود چهل (۴۰) صبح است هنگام خواندن دعای عهد در مفاتیح الجنان، خانه مان را به نورت منور و نورانی نموده ام. در آن دعای شریف نام تو مرا می بَرَد و در فرازی مرا به قیام وا می دارد و در فرازی دیگر از آن آماده ام جهت شمشیر زدن در رکابت و خصوص آن فراز از دعا مرا به گریه وا می دارد …
که خدایا : آن صورت نورانی را به من بنما وسرمه ی دیدارش را به مژگانم بکش.
وتصمیم دارم همیشه در یادم باشی و با گریه و انتظار و امید با تو زندگی کنم.
و در پایان دعای دوست داشتنی “عهد” روی زانوی خویش می زنم ومی گویم …
… العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
دلنوشته:محمدحسین درچین
چمدان آبی(دانشنامه دزفول)
اتوبوس آسمانی شهادت
https://chamadaneabi.ir/otoboos-shahadat
روز ۵ اسفند ماه سال ۱۳۶۴ (پس از عملیات غرورآمیز والفجر ۸ – آزادسازی شهر فاو عراق) یادآور روایت شهادت ۳۴ نفر از مردانی است که عمر کوتاه و پر ثمرشان را در حفظ کیان وطن و اعتقادشان در مرزهای ملکوت به عشق لقاء الله هزینه کردند و خداوند خریدار جان های پاکشان شد.
پس از عملیات پیروزمند و غرور آفرین والفجر ۸ حادثه ای برای بچه های گردان بلال می افتد که شهر دزفول را در بهت فرو برده و در شوکی عمیق قرار می دهد و آن هم شهادت ۳۴ نفر در اتوبوسی است که در روستای ابوشانک آبادان مورد اصابت بمباران جت های جنگنده حزب بعث قرار می گیرد.
اسامی شهدای گردان بلال در بمباران هوایی عراق در روستای ابوشانک آبادان بترتیب حروف الفبا عبارتند از :
احمد اردی زاده
سیدمرتضی اشتاء
محمد اکبریان
علیرضا باقریان(اهواز)
عبدالرضا بصیری فر(اندیمشک)
منصور بصیری فر(اندیمشک)
ناصر بوش
عبدالحسین بویزه
حمید(اردشیر) بهرامی بُسجاق
جمعه بیاد
عبدالمحمد پاطلا(شوش)
محمدرضا پرموز
عبدالعلی پوریارقلی(مؤیدی فر)
احمد جهانبخش نبوتی
منصور حسینی فر
عبدالحسین غیاثی(خیاط غیاثی)
محمود دوستانی دزفولی
عبدالحسین دینوی زاده
غلامرضا رضایی نژاد
محمدرضا شاه حیدر
محمدعلی صالحی(اهواز)
عبدالحسین صحتی
ریاض صفار(شوش)
سلطانعلی طاهردناک
عبدالمحمد(عبدالمهدی) طاهری نیا(عباسعلی طاهر)
محمودرضا فرزانه جیبری
غلامرضا فرهی
مصطفی کمال
حمید گیمدیلی(فضیلت)
محمد(بهزاد) لامی
شاهگل محبی(راننده اتوبوس)
حسن معتمدی نیا
عبدالامیر ناجی دزفولی
علیرضا ناخدا
* اتوبوس آسمانی به آسمان رفته بود و فقط ۵ نفر را با خود نبرده بود.
* اسامی بازماندگان اتوبوس شهادت:
غلام پورپنبه چی
عباس سنبل
علی شدایی
محمدعلی نصرتیان
محمدحسین نوروزی نژاد
✳️ لینک کانال
🔵 (چمدان آبی) 🔹
در پیامرسان ایتا ⬇️
@chamadaneabi
شهید سلطانعلی طاهردناک، بر فراز دستها تا آسمان
✍ صبح روز پنج شنبه 8 اسفند ماه 1364 مسجد جامع دزفول مملو از جمعیت عزادار بود. تا دقایقی دیگر پیکرپاک و معطّر 33 شهیدگردان بلال از لشکر 7 ولی عصر(عج) که یک جا در( اتوبوس آسمانی شهادت )پس از عملیات والفجر 8 و در منطقه ی عملیاتی، کنار رودخانه ی بهمنشیرِ آبادان(روستاههای ابوشانک و خضر) به شهادت رسیده بودند به طرف شهیدآباد دزفول تشییع می شد.....
🔹او را از تابوت بیرون آورده و در قبر قرار دادیم، کفن را کنار زدند نگاه صورتش کردم، صورتش سوخته بود. نگاه کردم دیدم که شهید ما سلطانعلی، از ران به پایین پاهایش قطع شده و بدنش هم بر اثر اصابت راکت هواپیمای عراقی سوخته بود.
🔹مادرش(حاجیه خانم طاهره معرف زاده) یعنی خاله ام را آوردند که وداع آخرین کند و برای آخرین بار از شهیدش خداحافظی نماید. مادرش به او نگاه می کرد و شیر مردانه خطاب به او می گفت:
(پسرم منزل نو مبارک) و مادرانه می گفت و می گفت: تا آخرین کلام که (پسرم به خدا می سپارمت)
مادر شهید کناری رفت و شهید را بر بالشی خشتین خواباندیم ... تلقین میت خوانده شد و برای همیشه خاک را در حفره ی قبرش ریختیم، فاتحه ای و ...
او رفته بود و بر فراز دستها تا آسمان پرواز کرده بود، نیازی به چشم و گوش و دست و پا نداشت و در یک کلام راحت شده بود، راحتِ راحت.
و ما مانده بودیم با چشم و گوش و دست و پا که در ظاهر، به زندگی ادامه دهیم.
✍ راوی و نویسنده: محمدحسین دُرچین
(پسر خاله شهید)
🔹 تمام خاطره در سایت ⬇️
شهید سلطانعلی طاهردناک، بر فراز دستها تا آسمان – چمدان آبی
https://chamadaneabi.ir/shahid-taher-dannak/
شهید سلطانعلی طاهردناک، بر فراز دستها تا آسمان
صبح روز پنج شنبه 8 اسفند ماه 1364 مسجد جامع دزفول مملو از جمعیت عزادار بود. تا دقایقی دیگر پیکرپاک و معطّر 33 شهیدگردان بلال از لشکر 7 ولی عصر(عج) که یک جا در( اتوبوس آسمانی شهادت )پس از عملیات والفجر 8 و در منطقه ی عملیاتی، کنار رودخانه ی بهمنشیرِ آبادان(روستاههای ابوشانک و خضر) به شهادت رسیده بودند به طرف شهیدآباد دزفول تشییع می شد.
جمعیت مردم در حالیکه تابوتها بر دوششان بود در مسیر خیابان امام خمینی شمالی به راه افتادند هر کسی سعی می کرد از فیض تشییع تک تک شهیدان بهره ای ببرد، با بیشتر شهیدان از نزدیک آشنا بودم. حتی چند شبِ قبل 3 ساعتِ تمام 3 نوارِ کاست از خاطرات شهید محمود دوستانی را که از خیل این شهیدان بود، ضبط کرده بودم، اسامی شهیدان را که جلوی تابوتشان نصب شده بود یکی یکی می خواندم چند قدمی با آنان می رفتم فاتحه ای می خواندم و به دنبال پسر خاله ام می گشتم نمی توانستم او را پیدا کنم تا اینکه به پیچ شهیدآباد رسیدیم دیدم هیچ خبری نیست بسیار ناراحت شدم. عده ای دیگر را دیدم که جداگانه تابوتی بر دوششان است امیدوارانه نگاه کردم، دیدم نوشته است(سلطانعلی طاهردناک) ناخود آگاه بر مظلومیت او گریه ام گرفت، بر یتیمی او، بر حالات او، دستم را به هر زحمتی که بود به تابوت رساندم و باز زدم زیر گریه، از حالات معنوی شهید چیزهایی به یادم می آمد که گریه ام زیادتر می شد.
او را بر روی دوش و در پرواز دستها با چشمان گریان تا مسجد شهیدآباد بردیم، نماز میت را حاج آقا مدرسیان خواندند و سپس او را به سوی منزل ابدیش حرکت دادیم.
در راه او را چند بار روی زمین گذاشتیم یکباره یادم آمد سلطانعلی یتیم است، به مردمی که بر سر و سینه می زدند گفتم: همه با هم بگویید و تکرار کنید که( ای شهید بُوِه ندارَه ) یعنی( این شهید پدری ندارد که تشییعش کند و یتیم است.)
آنقدر گفتم و گفتم و تکرار کردم که صدایم گرفت، او را بر دستانمان بلند کرده روی قبر مرحوم آیت الله سیدمجدالدین قاضی نماینده امام خمینی و امام جمعه ی فقید دزفول گذاشتیم.
لحظاتی سینه زدیم و دوباره حرکت بطرف مزار، قبر آماده نبود بلاخره زمانی گذشت تا اینکه لَحد مهیّا شد.
او را از تابوت بیرون آورده و در قبر قرار دادیم، کفن را کنار زدند نگاه صورتش کردم، صورتش سوخته بود. نگاه کردم دیدم که شهید ما سلطانعلی، از ران به پایین پاهایش قطع شده و بدنش هم بر اثر اصابت راکت هواپیمای عراقی سوخته بود.
مادرش(حاجیه خانم طاهره معرف زاده) یعنی خاله ام را آوردند که وداع آخرین کند و برای آخرین بار از شهیدش خداحافظی نماید. مادرش به او نگاه می کرد و شیر مردانه خطاب به او می گفت:
(پسرم منزل نو مبارک) و مادرانه می گفت و می گفت: تا آخرین کلام که (پسرم به خدا می سپارمت)
مادر شهید کناری رفت و شهید را بر بالشی خشتین خواباندیم ... تلقین میت خوانده شد و برای همیشه خاک را در حفره ی قبرش ریختیم، فاتحه ای و ...
او رفته بود و بر فراز دستها تا آسمان پرواز کرده بود، نیازی به چشم و گوش و دست و پا نداشت و در یک کلام راحت شده بود، راحتِ راحت.
و ما مانده بودیم با چشم و گوش و دست و پا که در ظاهر، به زندگی ادامه دهیم.
ناراحتِ بر حال خویشتن بودیم، فاتحه ای خواندیم و به شهر و غوغای شهری برگشتیم و آمدیم تا ببینیم که ما پس از او و 33 شهید( اتوبوس آسمانی)) راهشان را چگونه ادامه می دهیم ...
✍ راوی و نویسنده: محمدحسین دُرچین
(پسر خاله شهید)