#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہصَدُهَشتادُهَشتُم
سایلس که انگار در مرز خروش بود بلافاصله نفر بعدی ای بود که کالش رو قطع کرد
ابروهام بالا پرید
حالا سناتور مورگانا و صفحه سیاه دارک وب که در این محاکمه کاملا بی طرف و ساکت بود هنوز باقی مونده بودند
منتظر به حاضرین نگاه کردم که مورگانا با کاریزماتیک همیشه در وجود قوی زنانهاش داشت تاره ای از مو هاش رو کنار زد و گفت
مورگانا: "Up until now, this was a trial. But now, as a partner. congratulations, Ghost."‹تا الان این یه محاکمه بود،اما حالا به عنوان یک شریک بهت تبریک می گم شبح!›
به هر حال به عنوان کسی که بخش اعظمی از سهام شرکت قولاسای ES به نامم بود می تونستم اسم شریک رو از جانبش قبول کنم
و با آرامش و بی تغییر لب زدم
حامی: thanks Morgana ‹ممنون،مورگانا›
تایی به ابروی کمانیش داد و مثل همیشه کلمات رو به بازی گرفت
مورگانا:wish you the very best and as a friend, let me give you one piece of advice
‹ برات آرزو بهترین رو دارم ولی به عنوان یه دوست،بهت توصیه می کنم...›
مکث با سیاستش نگاهم رو تنگ کرد و این زن..واقعا می تونست جذاب باشه
و همین حربه ی اصلی شهرت و قدرتش بود اما حرفی که در ادامه زد..درگیر کننده بود
مورگانا:Don't forget... even your soldiers won't always follow you into the fire, Godshadow.
‹یادت نره...حتی وفادارترین سربازهات هم همیشه دنبالت وارد شعلهها نمیشن، گادشادو.›
اخطاری که در کلمه گاد شادو بود بی اختیار نگاهم رو سمت ریک و ای کشید
پلکی زدم این بار برای چند ثانیه طول کشید و آخرین جمله مورگانا در گوشم پیچید
مورگانا: "As for this debt between us... I suppose we'll settle it by force. I'll be waiting for you in Italy."‹با این حساب فکر کنم به زوری می بینمت...تو ایتالیا منتظرتم!›
و کال خودش رو قطع کرد
با نفسی بلند پلک زدم..اون زن زیرک دقیقا وسط خال زده بود
خالی که از حالا به بعد تبعات حرف های من و تصمیمات من بود
سناتور:هی پسر
و بلاخره بعد از مکالمه ای سخت..جمله ای که به فارسی بیان شد نگاهم رو جلب کرد سناتور لبخندی زد و گفت
سناتور: یادت که نرفته..تو شکست ناپذیری!
نفسی بلند کشیدم و این بار انحنای لبام نه از تمسخر
بلکه از اطمینان خاطر به فردی بود که در چشمان روشنش درد بی داد می کرد نگاهم بی اختیار به سمت صفحه منحوس و سیاه کشیده شد
و تنها همون D قرمز پررنگ کافی بود که انحنای لبم هیچ بشه و قائله رو ختم کنم
حامی: "End of call."‹پایان تماس›
و با کلیک ریک به روی لبتاب صفحه بسته شد و در من نقاب سرسختی ترک برداشت
خسته سر به روی میز نهادم و در دل گفتم:تموم شد..
تموم شدی که می دونستم هیچ چیز رو به اتمام نمی رسوند
اما بین ثانیه ای تنفس لفظش پررنگ شد
و خب..
اون ثانیه تنفس طولی نکشید که با صدای آلارم،چشم هایی که روی هم نیوفتاده بودند پریدند و این بار مغزم آژیر کشید: شروع شد!
و من حبس ابد در این پایان وآغاز های بی شمار بودم...
...
"آرام"
با صدای مهیب برخورد در به دیوار قلبم از ترس یک تپش جا انداخت
اما با دیدن افرادی سیاه پوش و غریبه کلا دیگه نتپید
بزاق دهانم رو خشک پایین فرستاده
با وحشت عقب کشیدم
اما نگاه سرخی که بین تمام اون افراد روی من نشست ترسناک تر از چیزی بود که بشه با عقب رفتن به امنیت رسید
انگار حتی در این فاصله هم می خواست با نگاهش خرخره ام رو بجوه
دستش که بالا امد و اشاره اش که به من رفت چیزی به زبان بی گانه بلغور کرد که نفهمیدم
اما همون لحظه قامت یاشا در راستای من ایستاد و این پسر همیشه من رو حیرتزده می کرد
جوری که انگار حوصلش سر رفته باشه گفت
یاشا: آه..دیگه داشتم ناامید می شدم از دایر..چقدر دیر خبرا بهتون رسید
و منی که دقیقا بی خبر عالم بودم هم می دونستم واقعهی پیش روم یک جنگ سخته..وقتی مردی که مشخص بود ایرانی نیست نگاهش سمت یاشا رفت و در کمال تعجب به فارسی غرید
ـــهیچ معلوم هست چه خبره؟یک غریبه تو پادگان شادو؟
و اگر بی خیالی مسابقه بود یاشا قطعا کاپ قهرمانی رو بی رقیب به دست میورد
که انقدر ریلکس خنجرش رو چرخوند و با سری کج کرد
یاشا: من نمی دونم چرا جدیدا همه منو با چت جی پی تی اشتباه می گیرن..همهی سوالاشونو میارن پیش من
و دیدم که چطور مرد خورشید و وقتی با یک دست یقه لباسش یاشا رو به چنگ گرفت من بی اختیار هینی کشیدم
ـــشبح حق تیر رو شکسته!این دختر هم شاهدی بوده که کی اس دی لو رفته..این یعنی کل تشکیلات شادو رو هواست...
و ناگهان صداش به عربده تبدیل شد و من چشم فشردم
ـــاونوقت تو از من می خوای واسه شبح صبر کنم که کی تشریف میاره و جواب میده؟؟؟!!!
اما هرچقدر من از ترس رو به مرگ بودم
یاشا بدون اینکه حتی در ولوم صداش تغییری ایجاد کنه گفت
یاشا:دقیقا باید همین کارو بکنی
و همین دامنه زد به خشم خوروشیده مرد وحشی...
...
ولی بچه ها خدااشاهده از این به بعد چنلو شلوغ کنید بعدش پاک نکنید من میدونم و شماهاا🤣🤣💔
«رِواقْــــ..؛»
‹پژواک›یا ‹اکو›...می دونید چیه!؟
یه افسانه یونانی هست که می گه:
سال ها پیش دختری بین مردم زندگی می کرد...به نام "اکو"
اکو دختری خوش صدا بود که زیبایی حنجرهاش در کل شهر آوازه کوچه و خیابان بود
صدای نرم و زیرش مردم رو به وجد میورد
و اون هم همیشه حرف می زد و مردم با علاقه بهش گوش می دادند
انقدر صداش خاص بود که حتی می گفتند یکی از الهه هاست و سحر اون صداشه
به قدری که ملائک هم مسخ صدا و حرف هاش می شدند
حتی زئوس...که خدای قدرت بود
اما بین همه اون ها...همسر زئوس فکر می کنه اکو بیش از حد حرف می زنه تا توجه زئوس رو جلب کنه و هواس بقیه رو پرت کنه
و برای همین...اکو رو نفرین می کنه
تا دیگه نتونه حرف بزنه
ولی این نفرین یک وجه دیگه هم داشت
و اون این بود که اکو فقط می تونست کلمه آخر حرف های بقیه رو تکرار کنه...
اکو که از این اتفاق خیلی قلبش می شکنه با گریه به جنگل فرار می کنه و پشت درختی شروع می کنه به غصه خوردن
اما با شنیدن صدای قدم های کسی از پشت درخت ها سرک می کشه و وقتی چشمش به یک جوان زیبا روی میوفته عاشق و دلباخته اون می شه
جوانی به نام نارسیس که مانند خورشید بر روی زمین زیبا و گیرا بوده
نارسیس متوجه نگاه اکو می شه می گه؟
"کسی اونجا هست؟"
و اکو از لای درخت ها جواب میده
"هست...هست..."
نارسیس از صدای زیبای اکو تعجب می کنه اما با غرور دوباره میگه
"بیا"
و اکو باز تکرار می کنه
"بیا...بیا..."
از پشت درخت بیرون میاد و سمت نارسیس میره
اما نارسیس که جوان مغرور و خودشیفته ای بوده دست رد به سینه اکو می زنه و این بار اونقدر قلب اکو می شکنه که به کوه و دره پناه میبره
و به قدری گریه می کنه که از زمین محو میشه
و تنها...صداش در دره ها باقی می مونه!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہصَدُهَشتادُنُهُم
نگاهم بین افراد سیاه پوش پشت سرش گشتی زد و تعداد زیادشون هر لحظه بیشتر هشدار می داد که اوضاع خرابه!
ولی انگار یاشا اصلا متوجه الائم و جوارم نبود که با قدرت در اتش خشم مرد هیزم می ریخت
در همون حال که یقه دورس یاشا رو در چنگ می فشرد با خشم بهش غرید
ـــ این دختر باید همین الان از شادو دور بشه! یک ثانیه دیگه بمونه هیچ توضیحی...
اما یاشا انگار اصلا حوصله اتمام حرفاشو نداشت چرخی به گردنش داد و گفت
یاشا: این دختر دیگه قرار نیست از شادو جدا شه...
و فقط یه جمله خبری بود...ولی بهت ناشی از اون در تمام افراد حاضر پیچید
و مرد با ته مانده خشم و گیجی یقه یاشا رو به شدت تکون داد و همزمان لب زد
ـــچی داری می گی؟ این دختر..
اما..
با نشستن ناگهانی دست یاشا روی مچش متوقف شد و...یک حمله مستقیم
یاشا:هرا! این دختر نه...هرا!
سرما و جدیت صداش کافی بود تا حتی تن من بلرزه و هرا...
انگار قرار نبود یه اسم عادی برای من باشه
چون نگاه مرد گرد و ذهنش از کلمات خالی شد
در اون سکوت چند ثانیه ای جز صدای نفس های لرزان من چیز دیگه ای به گوش نرسید
و شاید...چند لحظه و بعد...موج دوم انفجار!
ـــچییییییی!!!!؟
فریاد پر خشمش حتی به دیوار ترک انداخت
یقه لباسش رو بیشتر فشرد و بهش نزدیک تر شد
در حالی که سرخی خون در سفیده چشم هاش مشخص بود غرید
ـــ داری به من میگی...شبح چه غلطی کرده!؟
و در مقابل،فشار دست یاشا و رگ های برجسته روش با بی حسی صداش یک پارادوکس خوفناک بود
یاشا: انگار پیر شدی استپ!...گوشات سنگین شده...ولی چون خیلی راه امدی تا اینجا،زحمت می کشم و تکرار می کنم
و فشار عمیق انگشتاش مثل یک مامبا به دور طعمه،شریان خون رو بست
و با نزدیک کردن سرش با چاشنی پوزخند...زهرش رو ریخت
یاشا: اون دختر..الان ملکه شادوعه!
و همین کافی بود تا ترادژی نبرد خاموش...بشه یک جنگ تن به تن که استب با فریاد بگه
ـــشبح دیگه از حدش فرا تر رفته...
و ناگهان یاشا رو هل داد به عقب به سمت من خشک شده نیم خیز کرد که...
سه ثانیه..نه..شاید هم کمتر از اون اتفاق افتاد
از لحظه ای که یورش برد..
و تیزی خنجر به روی شاه رگ مرد فرود امد
تا لحظه ای که نفس ها برید و چشمای گرد شده استپ و بعد...در ثانیه سوم صدای کشیده شدن ضامن اسلحه ها با کوبیده شدن دست من به روی دهانم در یک زمان
همه چیز در اون بازه زمانی متوقف شد تا اینکه
یاشا...همون که خنجرش رو به روی گلوی مرد قرار داده بود
همون که حالا مورد هدف چند اسلحه بود
آروم سر به طرفی انداخت و چشم در چشم مرد لب زد
یاشا:اینکه شبح چی کار می تونه بکنه یا نکنه به من ربطی نداره..ولی من..خیلی کارا ازم بر میاد!
اشاره ای به تیزی در مرز گلوی مرد و دستان خودش زد و ادامه داد
یاشا:مخصوصا با خنجر..کارم عالیه!
مرد که نفس هاش از خشم و آز تند شده بود و هیچ تکونی نمی تونست بخورع زیر لب غرید
ـــهیچ می دونی رو کی خنجر کشیدی؟
من هم نمی دونستم..ولی حدسش سخت نبود که روی فرد قدرتمندی تیزی کشیده
یاشا تکانی به شانه اش داد که خنجر بر پوست مرد سر خورد و گردن مرد از ترس بریدن راست تر شد
و این پسر یا کور بود..یا دیوانه..که انگار اصلا اون سلاح ها رو نمی دید و بی خیال سر تکون داد
یاشا:می دونم...
و کمی خودش رو جلو کشید و خنجر هم بیشتر فشار اورد که نرد چشم بست و یاشا و پچ زد
یاشا:ولی تو نمی دونی من کیم استپ
و حالا می فهمم چرا انقدر اون خنجر رو تیز کرده بود
چون حتی یک فشار ریز هم به نظر کافی میومد تا تیغ خنجر رگ مرد رو بدره
اما استپ باز با سخط در حالی که عرق به پیشانیش نقش بسته بود گفت
ـــکاری نکن که پشیمون بشی
و حتی من کوبش قلبم روی هزار بود
تنش خیلی بالا بود و فضا خیلی سنگین
با وجود خنجری روی گلوی یک نفر و هزاران اسلحه نشانه رفته بر یک نفر دیگه
حتی اکسیژن هم جرئت ورود به این اتاق رو نداشت
البته انگار برای یاشا چیزی به نام خطر معنی نداشت..اون خود خطر بود!
شونه ای بالا انداخت
یاشا:من که فکر نکنم اما..تو چطور؟
می دونی افرادت رو کی اسلحه کشیدن؟
سوال نهاییش بوی تهدیدی خفه شده می داد که ناگهان لب زد
یاشا:داریش؟
بی ربط بود
استپ که گویا کامل از لحاط ذهنی فرو ریخته بود و با گیجی لب زد
ـــچی؟
و یاشا لب هاش فاصله گرفت اما پیش از اینکه چیزی بگه نیم نگاهی به سمت من انداخت و..نیشخند عجیبی زد و...
یاشا:حیف که یه خانوم محترم اینجاست..پس بزار بگیم "جیگرشو"!
و سنگینی مفهوم پشت جملش به حدی بود که حریفش رو در هم بشکنه
و با ارامش درآخر "هوک" این نبرد رو زد
یاشا:داریش که رو هرا نه..رو همسر شبح اسلحه بکشی؟
و در چند ثانیه خیرگی وقتی که مطمئن شد حرفاش تاثیرش رو گذاشته خنجرش رو قلاف کرد و نفس مرد بلند رها شد
اسلحه ها هنوز پایین نیومده بودند ولی یاشا انگار می دونست برنده قائله است و آسه به قدمی عقب گرفت
...
«رِواقْــــ..؛»
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور #بَرگِــہصَدُهَشتادُنُهُم نگاهم بین افراد سیاه پوش پشت سرش گشتی
ولی هیچ وقت با یاشا در نیوفتید🤣😎