الهی به امید تو
آغاز سال تحصیلی توی خونهی ما از امروز شروع شد
با گریه دخترم که منم می خوام برم مدرسه😭
چرا من بزرگ نیستم😭
علی منم باخودت ببر😭
و با خونسردی پسرم برای شروع سال جدید😏😏 انگار داره میره سوپری سر کوچه😬😬😬
رنگیترین سیاه
توی کلاس ردیف چهارم نشستهام. لیلا میز جلوی من است.
سر برمیگرداند.لبخند میزند. او هم مثل من عاشق نقاشی کردن است.
:_آوردیشون؟
مداد رنگیهایم را میگوید. قرار گذاشتهایم باهم نقاشی کنیم. هفتهی پیش بابا برایم خرید. پارسال که همه نمرههایم خیلیخوب شد بابا قولش را داد. سیوشش رنگ جعبه فلزی.
سرتکان میدهم.
:_آره
صبح دلتویدلم نبود زودتر بیایم مدرسه و به لیلا نشانشان دهم. مادر اما مثل من خوشحال نبود، یک جوری بود که من نمیفهمیدم. نه مثل هر سال از زیر قرآن ردم کرد، نه بوسیدم. تندتند یک لقمه نان و پنیر پیچید و چپاند توی کیفم.
:_زود راه بیوفت روز اولی دیر نرسی،ظهر اگه اومدی من نبودم برو خونهی لیلا.
صدایش انگار میلرزید.
مامان سعیده و سارا آمد دنبالش.تا مرا دید اشکش را پاک کرد. مادر چادر انداخت سرش و از خانه زد بیرون.
جلوی آینه لبهی مقنعهام را مرتب کردم.
گوشهی لبهام کش آمد بالا. نقاشیهام را که بابا زده دیوار خانه از توی آینه پیدا بود. بابا عاشق نقاشی و رنگها است. مامان میگوید از بس طفلک سر کار سیاهی دیده.
با صدای ضربهی در همه میایستیم. خانم معلم وارد کلاس میشود. مانتو و شلوار طوسی پوشیده. اسمش را روی تخته مینویسند. [ خانم ریاحی ]
وقتی میخندد روی لپش چال میافتاد مثل بابا. مامان میگوید این قشنگترین خنده دنیاست.
حالا نوبت بچههاست. باید بایستیم و خودمان را معرفی کنیم، بعد هم شغل پدرهامان را بگوییم.
:_اجازه خانوم زهرا آزادگر، شغل بابامون هم نونواست.
:_اجازه خانوم سعیده محمدی، بابای ما کارگر معدنه
:_اجازه خانم سارا محمدی، ما با سعیده دوقلوییم
:_اجازه، لیلا شریفی بابای ما راننده است.
حالا نوبت من است.بلند می شوم. لبخند می زنم:
:_ اجازه خانم پروانه پور مهر، بابای ماهم کارگر معدنه.
نمیدانم چرا خانم معلم دیگر لبخند نمیزند.
🖊شکوهی
#بابانانداد
#باباجانداد
#حادثهمعدن_طبس_تسلیت
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
سلام
میخوام امشب براتون یه داستان به قلم مهدیه ی عزیزم بذارم
ولی از الان قول بدید بعدش نظرتون رو براش بفرستید
البته میدونم تا چند دقیقه بعدش نمیتونید از حال و هوای داستان خارج بشید
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
#داستان_کوتاه
✍ محمد
« حالا واجب بود تو این حال و اوضاع آبجی؟»
خجالت کشیدم. پر چادر را توی مشت عرق کردهام فشار دادم:« نذر هرساله دیگه صفدر خان. محمد تا از آش ربیع نخوره سالش سال نمیشه»
گوشهی چشمهاش چروک شد. لابد داشت میخندید. غروب افتاده بود به جان جاده. هرچه آبی و نارنجی و سیاه بود باهم قاطی شده بود. سرم را چسباندم به شیشه. صفدرخان پیچ رادیو را چرخاند. از لابلای گیز گیز و خش خش موج، سرود پخش میشد:« والا پیامدار...محمد!...»
صلوات فرستادم. محمد حتما خوشحال میشد. ننه حلیمه دم حرکت، روی آش روغن و نعناداغ که میریخت چشمهاش برق میزد:« ننه سلام برسون به ممد. بهش بوگو نذر امسالش از هردفه با برکتتر رفت.»
ماشین افتاد روی دستاندازی. دستم را گذاشتم روی قابلمهی آش. پسرم شروع کرد به سکسکه. از زیر چادر شکمم را نوازش کردم و توی دلم قربان صدقهاش رفتم.
صفدرخان خمیازه کشید. لیوان شیشهای و فلاسک چای را از توی سبد برداشتم. تنم را نیموری کردم. فلاسک را جلوتر از شکمم گرفتم و سرازیر کردم توی لیوان. بوی هل و زعفران با بخار زد بالا.
« بفرما عمو»
صفدرخان همانطور که چشمش به جاده بود گردنش را کج کرد.دستش را از روی دنده برداشت و لیوان را گرفت:«سالی که خدا ممد رِ گذاشت تو دامن ننه حلیمه، قحطی آمده بود. زمینامان شده بود عینهو کویر.»
اشاره کرد به بیابان کنار جاده:« از اینا خشک تر»
گفتم:« ننه حلیمه برام گفته. انقد که از گرسنگی شیر نداشته به محمد بده»
دلش میخواست حرف بزند. شاید میخواست خوابش نبرد. ساکت شدم. کلاهش را برداشت و به تارهای سفید خلوتش دست کشید:« جنگ رفته بود. خیلی از مردا و پسرای ده رفته بودن خرمشهر. زنا مونده بودن و بچه های سر و نیمسر. تا که نمدونُم چطور مِره که میوفتن به نذر و نیاز. ننه حلیمه هم همون موقع آش هیفده ربیعو نذر ممد کرد. گفت هرسال روز پیغمبر، همون وقتی که محمد دنیا آمده آش تقسیم مُکنِم تو در و همسایه. نگاه نکن که حالا کل ده صف مِکشن برا ای آش. او سالا چار پنج تا کاسه بیشتر نبود.»
دوباره گردن چرخاند و گوشهی چشمش چروک شد:« آبجی حالا این آقا ممد ما امسال چندساله رفته؟»
سعی کردم دلتنگیام را قایم کنم. چه خوب بود که پشت صندلی شاگرد نشسته بودم. گفتم:« چهل سال عمو»
صفدرخان سرش را تکان داد:«ها همین چهل باید بِشه.»
چای را هورت کشید و زل زد به جاده. پیکان، شبیه لاکپشتهای مریض جلو میرفت. دل توی دلم نبود. هوا داشت تاریک میشد. ترسیدم مثل آن دفعه نتوانم سیر دل محمد را ببینم. اما فکر کردم اصلا شاید اینطوری بهتر باشد. توی تاریکی دیگر معذب نیست. خوشش نمیآمد با صورت دود زده و تن عرق کرده ببینمش. هروقت مرخصیاش بود ترتمیز و ادکلن زده میآمد خانه. کاش امروز هم آمده بود. تولد چهل سالگی باید خیلی خاص باشد. کیک میگرفتیم و بادکنک میترکاندیم. خانه را تزیین میکردم. با آویزهای براق آبی و صورتی. چهمیدانم،شبیه این جشنهای تعیین جنسیت که توی اینستا پر شده. شلوغش نمیکردم. میخواستم فقط خودم باشم و محمد. سی و هشت روز از وقتی برگشته بود معدن میگذشت. آش را بهانه کردم تا ببینمش. دلم برای برق چشمها و دستهای زبرش غنج میرفت.
از رادیو بهجز صدای خش خش چیزی درنمیآمد. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. چشمهام خسته بود. داشتم به دنیا آمدن پسرم فکر میکردم. شنیده بودم نوزادها از این جور صداها خوششان میآید. توی سرم چرخید که بعدها هروقت گریهاش گرفت بیاورمش توی پیکان صفدرخان. خندهام گرفت. توی هپروت بودم که یکهو پرت شدم جلو. مثل برق گرفتهها پریدم. صفدر خان از من هولتر بود. نگاهش روی صفحهی سرعت و بنزین و آمپر میچرخید. پاهاش روی پدالها تند تند جابجا میشد. ماشین چند بار ریپ زد و وسط جاده ایستاد. دلم هری ریخت. هوا تاریک بود و جاده خلوت.
« چی شد عمو؟»
جواب نداد. کلاه نمدی را گذاشت روی سر و پیاده شد. به نظرم آمد کمرش از زیاد نشستن پشت فرمان خم شده. کاپوت را زد بالا. سرم را چرخاندم. تک و تنها مانده بودیم توی راهباریکهی وسط بیابان. به دقیقه نکشیده دوباره آمد نشست توی ماشین و استارت زد. لاکپشت ناله میکرد اما روشن نمیشد. زبانم قفل شده بود. گوشی محمد حتما خاموش بود. کاش یک ماشین از اینجا رد میشد.
« پیاده برو. باید هولش بِدم.»
پیاده شدم. زانوهام به صدا درآمد. چراغ قوهی گوشی را روشن کردم و رفتم کنار جاده. صفدر خان با یک دست لبهی در را گرفته بود و با آن یکی فرمان را. کاش میتوانستم کمکش کنم. با آن قد و قامت کوتاه و دستهای لاغر حتما خیلی برایش سخت بود. بالاخره ماشین را چندمتر جلوتر کنار جاده کشاند. اشاره کرد بروم توی ماشین. رفتم جلو ولی ننشستم. چشمم به جاده بود بلکه کمکی چیزی برسد.
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
صفدرخان ادای مردهای قوی را درآورد:«هه هه هه. نترس آبجی. او وقتا که ما جوون بودِم هر دفه مخواستِم بِرم شهر، مینیبوس وسط جاده خراب مِرفت. هه هه هه...»
حوصلهی خاطره بازی نداشتم. هرچند میدانستم میخواهد دل من را آرام کند. آستینش را کشید به پیشانی:« حیف که خوردم به شب؛ اگه روز بود حتما ماشینای معدن از اینجه رد مرفتن.»
خسته شدم. نمیخواستم بروم توی ماشین. نفسم تنگ میشد. صفدرخان هنوز داشت حرف میزد. من هم یا سرتکان میدادم یا آره و نه میگفتم. دو کلام میگفت، میرفت یک استارت میزد دوباره میآمد به حرف زدن. نمیدانم چقدر گذشت که هردو ساکت شدیم. شکمم به قار و قور افتاده بود و پسرم مثل ماهی توی تنگ میچرخید. انگار آش امسال قسمت محمد نبود. با خودم گفتم این پیرمرد بیچاره هم حتما ضعف کرده.
تا خواستم بروم قابلمه را بیاورم صدای صفدرخان بلند شد:«چندتا ماشین دره میه ای طرف»
از سمت چپ جاده چند جفت نور به سرعت داشت به ما نزدیک میشد.صفدرخان دست تکان میداد اما انگار هیچ کس ما را نمیدید. گوشی روشن را توی هوا تکان دادم. بی فایده بود. چندتا ماشین آتشنشانی و هلال احمر با سرعت باد از جلوی ما رد شدند. صفدرخان پشت سر یکی از ماشینها شروع کرد به دویدن. قدمهاش کوتاه بود و نفسهاش بلند. ماشین هفت هشت متر جلوتر ایستاد. یک دست مردانه از شیشه آمده بود بیرون و توی هوا تکان میخورد. اشاره میکرد به ته جاده. ته جاده میرسید به معدن. صدای مرد گنگ بود. سلانه سلانه رفتم جلوتر. لابلای حرفها چیزی شبیه ریزش و انفجار به گوشم خورد. صفدر خان یک نگاه به من کرد و دوباره برگشت سمت مرد توی ماشین. دستش رفت روی کلاه نمدی و چیزی به مرد گفت.
گلویم طبله کرد و قلبم به یورتمه افتاد. ماشین با سرعت برق رفت توی سیاهی. صفدرخان برگشت عقب. کفشهاش را میکشید روی آسفالت. راه چندمتری هزارسال طول کشید. ایستاد روبروم. زل زد بهم. سیبل گلوش تکان خورد. دل و رودهام داشت میآمد بالا. پشت کردم بهش و گفتم:« برر....م آش بیارم چندتا قاشق بخورید. اونقدر هست که برا محمدم بمونه»
انگار کسی روی صدام ارّه میکشید.
نتوانستم جلوی اشکهام را بگیرم. دستگیره را گرفتم. انگشتهام بی حس شده بود. با هر بدبختی بود در ماشین را باز کردم. نور انداختم تو. ظرف آش چپه شده بود کف ماشین. بوی کشک و نعناداغ، ماشین را برداشته بود.
🖌مهدیهصالحی
❌لطفا کپی نکنید.❌
#انفجارمعدن
#طبس_تسلیت
#ایران
#دچار_یعنی_عاشق
@pichakeghalam
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
من اینجام👈@M5566M
منتظر نظرهاتون هستم
@pichakeghalam
«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ»
#مرگبراسرائیل
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man