لباس مشکی را تنش کردم.
سربند یا امام رضا را بستم دور سرش. خرمای نذری را ریختم توی ظرف.
کنارش چند شاخه گل گذاشتم.
قبل از شروع مراسم آمدیم که خلوت باشد، اما نبود. نتوانستیم برویم خیابان اصلی. موکب کوچکمان را توی همان فرعی راه انداختیم. سهم دختر کوچکم برای بدرقه از شهدا، صلواتهایی بود که به آسمان میرفت.
#مشهد_تشییع_شهید_رئیسی
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
گفت از مراسم که برگشتم، پشت دیوار خانه، مردم را دیدم که نشستهاند روی زمین.
فرش آورده بود بعد هم چای.
#مشهد_حاشیههای_مراسم
#تشییع_شهدا
#خادمالرضا
دیروز که توی شلوغی مراسم از زیارت شهدا جا ماندم. غم دوباره نشست روی دلم. توی خیالم، مثل مراسم حاجقاسم خودم را پشت ماشین شهدا تصور می کردم با گُلی تبرکی توی دست.
اما دریای دیروز خیلی خروشان بود.
نیت کردم امشب بروم حرم زیارت. هم امام و هم خادمش.
حالا وقتی میرسی به صحن آزادی. از در ایوان طلا که وارد شوی.
چند قدم مانده تا ضریح.
سمت چپ. مردی با عمامه مشکی کار جدیدش را شروع کرده. درست از صبح جمعه.
خادم امام رضا هنوز به درد و دل مردم گوش میدهد.
حواسش پی حل شدن مشکل مردم است.
خودش نامه ها را دسته میکند، میبرد خدمت امام رضا.
فکر میکردم یک سال از خدمتش مانده، اما ایستاده بود برای عمری خدمت.
🖊شکوهی
#زیارت_نیابتی_همین_امشب
#پست_جدید_خدمت
#خادم_الرضا
#کشیک_تمام_وقت
#شهید_ابراهیم_رئیسی
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
هدایت شده از چهل روز زیارت عاشورا
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
السلام علیک یا ابا عبدالله (ع)
ان شاءالله از دوشنبه ۷ خرداد تا ۱۵ تیر هر روز زیارت عاشورا را به نیت تعجیل در فرج امام عصر عجل الله فرجه شریف
و انتخاب بهترین جایگزین برای شهید جمهور شروع می کنیم
https://eitaa.com/joinchat/2735341963C59c515b87a
برای خواندن چهل روز زیارت عاشورا در کنار هم می توانید به کانال از طریق لینک بپیوندید
آنبالا
صدای اذان بلند شد. سرم توی گوشی بود. از این کانال به آن کانال میچرخیدم. الله اکبر آخر را که گفت به خودم گفتم نماز را اول وقت بخوان. فاز معنویت را یک کم ببر بالا. ناسلامتی کسی که دلش شهادت بخواهد، باید شهید هم زندگی کند.
چادر را بستم دور سر. با این فکر که نماز اول وقت را، فرشته ها صاف میبرند آن بالا و میشود مایه فخر خدا. تکبیر را گفتم و ایستادم به نماز. تمام حواسم را دادم پی ادای حروف حلقی و کشیدن ضالّین.
رکوع اول نماز از جلویم رد شد.
رفتم به سجده که پرید روی پشتم. دست ها را گره کرد دور گردن.
سر از سجده برداشتم. جایش را روی پشتم تنظیم کرد، سُر نخورَد. با دست پایش را گرفتم. کشیدم پایین. رفتم سجده ی دوم. اما قفل دستهاش باز نشد. دوباره آمد بالا. قیام که کردم مثل بچه کوآلا به گردنم آویز ماند. خون خونم را میخورد. نمیدانستم حواسم را بدهم پی باز نشدن چادر یا باز شدن گره دست ها.
دفعه اولش نبود. از همان بچهگی هر دفعه یک بلایی سر نمازم میآورد. از برداشتن مهر و جویدنش و خوابیدن توی سجاده بگیر تا همین کولی گرفتن.
البته قبلتر، زورش برای ماندن آن بالا، چند ثانیه بیشتر نمیشد.
چند وقتی پیله مهر و جانمازم بود. یک سجاده کوچک انداختم کنار خودم. تا چند وقتی از نماز و سجدههای دراز کشش لذت میبردم. اما حالا آن محیطآرایی برایش مزه این کولی ها را نداشت.
دوباره پایش را گرفتم، کشیدم. ول کن نبود. انگار بازی تازه جدی شده بود. با هر شکست من، صدای خنده اش بیشتر می رفت بالا.
مانده بودم توی برزخ. غیر نماز بود، اقلا محکمتر میکشیدمش بیفتد پائین. بعد هم میگفتم از بلندی افتادن خطرناک است. اما توی نماز باید حواسم به حسی که از نماز خواندن من میگرفت هم بود.
غیر اینها توی این اوضاع قمر در عقرب، قرائت و تمرکز که هیچ، همین پوشاندن مو و دست و پا، با تغییر هر رکن، خودش کار حضرت فیل بود.
هر لحظه که نقطه جوشم می رسید به انفجار با یک، خدایا خودت شاهد باش به خاطر تو نمیزنم توی سرش، دما را می آوردم پایین. اما دوباره که گره دست ها را محکم میکرد و راه نفس را میبست، میرفت بالا.
سلام نماز را که دادم، برگشتم توی صورتش:« وقتی دست هات رو میندازی دور گردنم خفه می شم.»
داد نزدم ولی محکم گفتم.
یک تای ابرو را داد بالا و گوشه ی لب هاش آمد پایین:«خب دوست دارم پرواز کنم.»
نفس عمیق را با فوت دادم بیرون.
آرام تر گفتم:«ولی من که آماده پرواز نبودم.»
انگشت گرفت به دهان:«الان آماده شو.»
از جا بلند شدم:«خب! باید یکم صبر کرد.»
دراز کشید کنار سجاده.
نماز دوم را سلام دادم.
منتطر نگاهم میکرد.
چادر را باز کردم :«حالا بیا پرواز.»
از جا پرید. دست هاش را گرفتم توی دستم. انداختمش روی کول. بلند شدم . چرخیدم و چرخاندمش. اوج گرفت. صدای خنده اش رفت آن بالاها.
ماجرا ادامه دارد......
🖊شکوهی
#نماز_خواندن_یک_مادر
#بچهها_بال_پرواز_اند
#کتاب_چگونه_با_فرزند_خود_گفتگو_کنیم
#تمرین_گفتگو_منطقه_یک_دو_سه
#خدابیامرزت_هایم_گینات
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
بار اولی است که از سرعت کم نت راضیم.
راستش.....
نگرانم...
کودکی از زیر آوار بیرون بکشند هم قد دختر من یا دختر همسایه
و تا چند روز دنبال شباهتها، نم زیر چشم را بگیرم.
میترسم....
از بوی گوشت سوخته پشت قاب تصویر، وقتی فردا غذایم روی گاز جزغاله شود و راه گلویم بسته.
دلش را ندارم...
مادری ضجه بزند برای رفتن میان آتش،
و من فقط نظاره کنم سوختن را.
کاش.....
تمام ندیده هایم اشتباه باشد.
کاش.....
آتش و سوختن غم به دلمان نمیکرد.
#اردوگاه_رفح
#بمباران_سوختن
#جرأت_دیدن_ندارم
#ابراهیم_در_آتش
🖊شکوهی
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
این روزها دچارم به کلمه. تو انگار کن ماهی به دریا!
شب که میخوابم، غزه و دود و آتش دم میگیرند، صبح که بیدار میشوم مه و جنگل و پرواز اردیبهشت!
وسط روز هم پاتک میزنم به دختر موقرمز آمریکایی که زیر شکنجهی پلیس، فلسطین از زبانش نمیافتد.
این روزها که بیشتر از همیشه دچارم به کلمه، از همیشه ساکت ترم! ساکت تر و آشوبتر و بیتابتر ...
و امروز،
درست وسط همین بلبشو، اسیر نامهای میشوم که پیشتر، دلبستهی نویسندهاش بودم!
نویسنده، نامه را خطاب به دانشجوهای ایالات متحده نوشته.
هیچوقت نخواسته بودم جای آنها باشم بهجز همین ثانیهای که دارم نورِ این نامه را کلمه به کلمه میبلعم.
دارم فکر میکنم،
اگر من جای آن دختر موقرمز بودم، حتما از اینکه تاثیرگزارترین رهبر جهان،
از دورترین سکوی جهان،
مهر تایید به نقطهی ایستادنم زده،
غرق شور میشدم و هرچه آشوب بود از دلم پر میدادم.
اگر من جای او بودم، زیر شکنجه عاشقتر میشدم و...حتما دچارتر به کلمه!
🖌مهدیهصالحی
#درستترین_نقطهی_تاریخ
#دچاریعنیعاشق
#وفكركنكهچهتنهاستاگركهماهیكوچكدچارآبیدریایبیكرانباشد
#سروجانمفدایسیدعلی
@pichakeghalam