━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل چهارم✨️
پارت 1
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 چند وقت بعد...
بعد از اتفاقاتی که افتاده بود...
رابطه حامیم و ماهلین مثل قبل نبود.
نه اینکه همدیگه رو دوست نداشتن...
ولی یه فاصله بینشون افتاده بود.
حرفهایی که گفته نشده بود...
دلخوریهایی که جمع شده بود...
همه چیز رو سخت کرده بود.
🤍
🏡 خانه ماهلین
ماهلین کنار پنجره نشسته بود.
به عکسهای قدیمی نگاه میکرد.
عکسهایی از روزهای خوش...
از سفر شمال...
از لحظههایی که فکر میکردن همه چیز همیشه خوب میمونه.
مارال کنارش نشست.
مارال:
هنوز ناراحتی؟
ماهلین آروم گفت:
نمیدونم...
فقط دلم گرفته.
🌙
🏡 خانه حامیم
حامیم هم ساکتتر از همیشه بود.
جانا متوجه شد.
جانا:
چرا چیزی نمیگی؟
حامیم:
بعضی وقتا آدم هرچی بیشتر حرف بزنه، بدتر میشه.
جانا:
ولی سکوت هم همیشه درستش نمیکنه.
حامیم چیزی نگفت.
فقط به گوشی نگاه کرد.
اسم ماهلین هنوز توی صفحه بود...
اما هیچکدوم پیام نمیدادن.
🎶
بچههای بند هم متوجه تغییر حال حامیم شده بودن.
مجید:
همه چیز خوبه؟
حامیم فقط لبخند کوچیکی زد.
حامیم:
آره...
فقط یه کم خستهام.
اما خودش میدونست...
این خستگی از کار نبود.
از دلتنگی بود.
🤍
و بین دو نفر که هنوز همدیگه رو دوست داشتن...
یه سکوت طولانی شکل گرفته بود.
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل چهارم✨️
پارت 2
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 شب...
خانه حامیم ساکتتر از همیشه بود.
حامیم روی مبل نشسته بود و به فکر فرو رفته بود.
نه صدای خندههای همیشگی...
نه حرف زدن با ماهلین...
همه چیز فرق کرده بود.
در همین لحظه...
حمید وارد اتاق شد.
چند لحظه به پسرش نگاه کرد.
حمید:
حامیم...
باید باهات حرف بزنم.
حامیم سرشو بالا آورد.
حامیم:
چی شده بابا؟
حمید کنار او نشست.
چند لحظه سکوت کرد.
انگار گفتن حرفی که توی دلش بود براش سخت بود.
حمید:
من میدونم ماهلین رو دوست داری...
میدونم برات مهمه.
حامیم چیزی نگفت.
فقط گوش داد.
حمید ادامه داد:
ولی زندگی تو الان فرق کرده.
شغلت...
آدمایی که دورت هستن...
این همه توجه...
همه چیز سختتر شده.
حامیم با ناراحتی نگاهش کرد.
حامیم:
یعنی چی؟
حمید نفس عمیقی کشید.
حمید:
شاید بهتر باشه این رابطه تموم بشه...
قبل از اینکه بیشتر به هم آسیب بزنین.
چند ثانیه سکوت شد.
حامیم باورش نمیشد این حرف رو میشنوه.
حامیم:
بابا...
اون کسیه که تو سختترین روزا کنارم بود.
حمید:
میدونم.
ولی میترسم یه روز همین شغل و این مسیر باعث بشه از دستش بدی.
حامیم نگاهش رو پایین انداخت.
چشماش پر از فکر بود.
چون بین چیزی که دوست داشت...
و حرف کسی که براش مهم بود گیر کرده بود.
🌧️
همون شب...
حامیم گوشیاش رو برداشت.
اسم ماهلین روی صفحه بود.
چند لحظه بهش نگاه کرد...
اما نتونست تماس بگیره.
چون نمیدونست باید بجنگه...
یا تسلیم بشه.
و دورتر...
ماهلین هم بیخبر از همه چیز...
منتظر بود شاید این بار حامیم زنگ بزنه.
اما هیچکدوم نمیدونستن...
این فاصله قراره چقدر طول بکشه.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل چهارم✨️
پارت 3
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌧️ چند روز بعد...
بعد از حرفهای حمید...
حامیم بیشتر از قبل ساکت شده بود.
حتی وسط تمرینها هم حواسش جای دیگه بود.
🎶
استودیو...
بچههای بند مشغول تمرین بودن.
کارن گیتارش رو آماده میکرد.
علیرضا، مهرداد و آرش هم منتظر شروع کار بودن.
مجید متوجه حال حامیم شد.
مجید:
حامیم...
چیزی شده؟
حامیم چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
نه...
فقط یه سری فکر دارم.
مجید چیزی نگفت.
فقط فهمید که این بار مشکل از آهنگ و کار نیست.
🤍
🏡 خانه ماهلین
ماهلین هم تغییر کرده بود.
کمتر حرف میزد.
کمتر میخندید.
مارال کنارش نشست.
مارال:
میدونم ناراحتی...
ولی چرا باهاش حرف نمیزنی؟
ماهلین:
چون حس میکنم دیگه مثل قبل نیست.
مارال:
شاید یه چیزی شده که تو نمیدونی.
ماهلین نگاهش رو پایین انداخت.
ماهلین:
من فقط دلم میخواست کنار هم حلش کنیم...
نه اینکه آروم آروم دور بشیم.
🌙
شب...
بالاخره حامیم تصمیم گرفت با ماهلین حرف بزنه.
گوشی رو برداشت.
چند بار اسمش رو نگاه کرد.
اما باز مردد شد.
بعد از چند لحظه...
پیام کوتاهی فرستاد:
«باید حرف بزنیم.»
ماهلین وقتی پیام رو دید...
قلبش تندتر زد.
چون نمیدونست این حرف...
قرار است فاصلهشون رو بیشتر کنه...
یا دوباره همه چیز رو درست کنه.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━