eitaa logo
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
214 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
749 ویدیو
17 فایل
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷𓆩♡𓆪 ⌯ 𝑪𝒐𝒅𝒆 : 𝟑𝟓𝟏 🖤 「 𝑵𝒆𝒊𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒓𝒆𝒑𝒆𝒂𝒕𝒆𝒅, 𝒏𝒐𝒓 𝒓𝒆𝒑𝒆𝒂𝒕𝒂𝒃𝒍𝒆 」 ⌯ 𝑶𝒘𝒏𝒆𝒓 : @...... ⌯ 𝑵𝒐 𝑪𝒐𝒑𝒚× | 𝑱𝒖𝒔𝒕 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅✔️ 𓂃 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 : 𝟐𝟎.𝟎𝟑.𝟏𝟒𝟎𝟓 🕯️ ⌯𝑫𝒐𝒏'𝒕 𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉▪
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
خب گلا بزنم بریم که کلی پارت بنویسم👌🏼🎀
امروز روز جهانی ماه... روزت مبارک ماه شب تارم🥺🤍
امروز 15 ژوئن روز جهانی ماه... زیبای من روزت مبارک🌗🤍
امروز روز جهانی ماه 🌗🌙 من ²³ تا ستاره دارم که ماهشون حامیمه🥺🤍
بچه ها من چند تا ادمین می خوام اگه خواستین پیام بدین لطفا♥️✨️ اد جج⁵= شرایط پیوی🎀 اد فعالیت⁵= شرایط پیوی🎀 اد بپاک فور²= شرایط پیوی🎀 اد تقدیمی²= شرایط پیوی🎀 اد تایپوگرافی³= شرایط پیوی🎀 اد ایمووی³= شرایط پیوی🎀 اد عضوگیری⁴= شرایط پیوی🎀 اد بیو²= شرایط پیوی🎀 اد ناشناس²= شرایط پیوی🎀 پیوی✨️/o @Nesa_92 چنل/ https://eitaa.com/chanl_hamim تا ساعت ۱۲ وقت دارین🥰🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 10 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌙 شب ماشین جلوی خونه توقف کرد. همه یکی‌یکی پیاده شدن. کارن کش و قوسی به خودش داد. کارن : من رسماً نابود شدم.😂 جانا : تو فقط راه رفتی.🤣 کارن : راه رفتن هم انرژی می‌خواد.😭 مارال : تو یه چیز دیگه‌ای واقعاً.😂 همه وارد خونه شدن. 🏡 بعد از شام... پذیرایی دوباره پر از خنده بود. کارن گیتارش رو برداشت.🎸 کارن : یه آهنگ بزنم؟ جانا : فقط اگه دوباره خراب نکنی.😌 کارن : خیلی ممنون از اعتمادت.🙂 شروع کرد به زدن. همه ساکت شدن و گوش دادن. حتی حامیم. ماهلین آرام به آهنگ گوش می‌داد. بعد از تموم شدن... همه دست زدن. مارال : خوب بود.🤍 کارن : می‌دونستم.😌 جانا : اعتماد به نفست زیادیه.😂 همه خندیدن. 🌙 کمی بعد... همه رفتن سمت اتاق‌هاشون. ماهلین قبل از خواب... مثل همیشه دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖 نوشت: "امروز خیلی خندیدیم... یه روز ساده بود، ولی حس خوبی داشت. نمی‌دونم چرا وقتی کنار بعضی آدم‌ها هستی، زمان زودتر می‌گذره.🤍" چند ثانیه به نوشته نگاه کرد. بعد لبخند زد. همون موقع... 📱 پیام اومد. حامیم: «خوابی؟» ماهلین لبخند زد. نوشت: «نه، هنوز.» حامیم: «امروز خوش گذشت.🙂» ماهلین: «آره... خیلی.🤍» چند دقیقه دیگه هم حرف زدن... درباره امروز، عکس‌ها و خاطره‌ها. و اون شب... هر دو با یه لبخند کوچیک خوابیدن.🥹🤍 پایان فصل دوم (شروع آشنایی بیشتر)✨️ ادامه در فصل بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 11 (اصلاح شده) کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏡 خانه ماهلین و مارال بعد از چند روز شلوغ و پر از خنده... بالاخره وقت خداحافظی رسید. نازنین : دخترم مراقب خودت باش.🤍 ماهلین : چشم مامان. آمین : هر وقت کاری داشتی زنگ بزن. ماهلین : باشه بابا.🥹 لیلا هم ماهلین رو بغل کرد. لیلا : خوشحالیم که اینقدر خوش می‌گذره بهتون. حامیم فقط لبخند زد. حمید : خب دیگه، بچه‌ها هرکسی بره خونه خودش. کارن کلید ماشینش رو برداشت. کارن : من میرم خونه خودم، ولی ماهلین... ماهلین : چی؟😂 کارن : زیاد دیر وقت بیرون نمون.😌 ماهلین : باشه آقای برادر.😂 حامیم : هنوزم فکر می‌کنه مسئول همه‌ست.🤣 کارن : چون هستم.😎 ماهلین : داداشیِ غرغرو.😂 کارن : خواهریِ لجباز.😂 همدیگه رو بغل کردن. 🤍 چند دقیقه بعد... کارن رفت سمت خونه خودش. مارال و ماهلین هم برگشتن به خونه خودشون. حامیم هم همراه جانا رفت. 🚗 خونه ماهلین و مارال... مارال روی مبل افتاد. مارال : من هنوز باورم نمیشه این چند روز تموم شد.😭 ماهلین : منم. مارال : ولی قشنگ بود. ماهلین لبخند زد. ماهلین : خیلی.🤍 شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖 نوشت: "امروز همه رفتن خونه خودشون... ولی بعضی آدم‌ها حتی وقتی دور میشن، نزدیک قلبت می‌مونن.🤍" گوشیش روشن شد. 📱 پیام حامیم: «رسیدی؟» ماهلین لبخند زد. «آره، تو؟» حامیم: «آره. شب بخیر خانم محمدی 🙂» ماهلین: «شب بخیر آقای صالحی 🤍» و هر دو با یه لبخند کوچیک گوشی رو کنار گذاشتن.🥹 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━