صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
بچه ها من چند تا ادمین می خوام اگه خواستین پیام بدین لطفا♥️✨️
اد جج⁵= شرایط پیوی🎀
اد فعالیت⁵= شرایط پیوی🎀
اد بپاک فور²= شرایط پیوی🎀
اد تقدیمی²= شرایط پیوی🎀
اد تایپوگرافی³= شرایط پیوی🎀
اد ایمووی³= شرایط پیوی🎀
اد عضوگیری⁴= شرایط پیوی🎀
اد بیو²= شرایط پیوی🎀
اد ناشناس²= شرایط پیوی🎀
پیوی✨️/o @Nesa_92
چنل/ https://eitaa.com/chanl_hamim
تا ساعت ۱۲ وقت دارین🥰🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 10
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 شب
ماشین جلوی خونه توقف کرد.
همه یکییکی پیاده شدن.
کارن کش و قوسی به خودش داد.
کارن : من رسماً نابود شدم.😂
جانا : تو فقط راه رفتی.🤣
کارن : راه رفتن هم انرژی میخواد.😭
مارال : تو یه چیز دیگهای واقعاً.😂
همه وارد خونه شدن.
🏡
بعد از شام...
پذیرایی دوباره پر از خنده بود.
کارن گیتارش رو برداشت.🎸
کارن : یه آهنگ بزنم؟
جانا : فقط اگه دوباره خراب نکنی.😌
کارن : خیلی ممنون از اعتمادت.🙂
شروع کرد به زدن.
همه ساکت شدن و گوش دادن.
حتی حامیم.
ماهلین آرام به آهنگ گوش میداد.
بعد از تموم شدن...
همه دست زدن.
مارال : خوب بود.🤍
کارن : میدونستم.😌
جانا : اعتماد به نفست زیادیه.😂
همه خندیدن.
🌙
کمی بعد...
همه رفتن سمت اتاقهاشون.
ماهلین قبل از خواب...
مثل همیشه دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖
نوشت:
"امروز خیلی خندیدیم...
یه روز ساده بود، ولی حس خوبی داشت.
نمیدونم چرا وقتی کنار بعضی آدمها هستی، زمان زودتر میگذره.🤍"
چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
همون موقع...
📱
پیام اومد.
حامیم:
«خوابی؟»
ماهلین لبخند زد.
نوشت:
«نه، هنوز.»
حامیم:
«امروز خوش گذشت.🙂»
ماهلین:
«آره... خیلی.🤍»
چند دقیقه دیگه هم حرف زدن...
درباره امروز، عکسها و خاطرهها.
و اون شب...
هر دو با یه لبخند کوچیک خوابیدن.🥹🤍
پایان فصل دوم (شروع آشنایی بیشتر)✨️
ادامه در فصل بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 11 (اصلاح شده)
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🏡 خانه ماهلین و مارال
بعد از چند روز شلوغ و پر از خنده...
بالاخره وقت خداحافظی رسید.
نازنین : دخترم مراقب خودت باش.🤍
ماهلین : چشم مامان.
آمین : هر وقت کاری داشتی زنگ بزن.
ماهلین : باشه بابا.🥹
لیلا هم ماهلین رو بغل کرد.
لیلا : خوشحالیم که اینقدر خوش میگذره بهتون.
حامیم فقط لبخند زد.
حمید : خب دیگه، بچهها هرکسی بره خونه خودش.
کارن کلید ماشینش رو برداشت.
کارن : من میرم خونه خودم، ولی ماهلین...
ماهلین : چی؟😂
کارن : زیاد دیر وقت بیرون نمون.😌
ماهلین : باشه آقای برادر.😂
حامیم : هنوزم فکر میکنه مسئول همهست.🤣
کارن : چون هستم.😎
ماهلین : داداشیِ غرغرو.😂
کارن : خواهریِ لجباز.😂
همدیگه رو بغل کردن.
🤍
چند دقیقه بعد...
کارن رفت سمت خونه خودش.
مارال و ماهلین هم برگشتن به خونه خودشون.
حامیم هم همراه جانا رفت.
🚗
خونه ماهلین و مارال...
مارال روی مبل افتاد.
مارال : من هنوز باورم نمیشه این چند روز تموم شد.😭
ماهلین : منم.
مارال : ولی قشنگ بود.
ماهلین لبخند زد.
ماهلین : خیلی.🤍
شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖
نوشت:
"امروز همه رفتن خونه خودشون...
ولی بعضی آدمها حتی وقتی دور میشن، نزدیک قلبت میمونن.🤍"
گوشیش روشن شد.
📱
پیام حامیم:
«رسیدی؟»
ماهلین لبخند زد.
«آره، تو؟»
حامیم:
«آره. شب بخیر خانم محمدی 🙂»
ماهلین:
«شب بخیر آقای صالحی 🤍»
و هر دو با یه لبخند کوچیک گوشی رو کنار گذاشتن.🥹
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━