eitaa logo
چاپچیِ‌اعلامیه‌های‌آقاروح‌الله.
75 دنبال‌کننده
144 عکس
2 ویدیو
0 فایل
بی عشقِ خمینی و خامنه‌ای، نتوان عاشقِ مهدی شد :) * اگه مطلبی برات مفید بود، کپی کنی ممنونت‌ میشم. منِ مجازی: @jahad3514
مشاهده در ایتا
دانلود
چاپچیِ‌اعلامیه‌های‌آقاروح‌الله.
تا قدم روی سنگ‌فرش‌های ساختمان باغ‌موزه میگذارم، پرت می‌شوم به بازه‌ی خوشِ اواخر شهریور تا دهم مهرماه چهارصد و سه. در تابستان آن سال، سخنرانیِ هیئت‌های محرم را با کتاب‌هایی مثل تاریخ اسلام‌‌ و اصولِ عقاید گذراندم و بعد از پشت‌سر گذاشتن پروسه‌ی مصاحبه و آزمون ورودی به رشته‌ی جدید، سفر مشهدی با بچهای‌ پایگاه قسمت‌مان شد و دسته‌جمعی مشرّف شدیم پابوس امام رضا<ع>.💘 بعد از چند روز ریکاوری‌ برای کم‌رنگ شدنِ افسردگی‌ِ بعد بازگشت از آغوش‌ امام هشتم، وقت‌ آن رسیده بود که کروکیِ طراحی‌ شده به‌دست معماران‌ کار کُشته‌ی پایگاه خواهران را پیاده کنیم روی پستوی‌ انتهاییِ سالن اسوه. [پاورقی: اُسوِه، رویدادی سالیانه‌، به منظور تبیین فعالیت‌ِ پایگاه‌های برتر هر شهر] ما برخلاف رسم همیشگیِ اسوه، مجوز اجرای‌ یک بازی دخترانه را گرفته بودیم و اسمش‌ را گذاشته بودیم "اتاقِ معما". سه روز اول رویداد، فرصتی بود که هر پایگاه، اتاقک‌ِ اسپیسی‌‌اش را که بر سردر ورودی‌اش نام پایگاه و مسجدشان درج‌شده بود، بچیند‌ و برای بازدید‌ همگانی‌ آماده کند. روز اول، چهارپایه‌ها و مکعب‌های چوبیِ غول‌پیکرمان‌ را چپاندیم‌ داخل ماشین‌ خانوم‌های مسجدی‌ و از قسمتِ ماشین‌نروی‌ باغ‌موزه، وسایل را روی دوش‌ِمان حمل کردیم تا درب سنسوردار‌ِ ورودی. پشت در شیشه‌ای ایستادیم، چادر‌هایمان‌ را تکاندیم‌، باد به غبغب‌ انداختیم و با پخش شدن آهنگ پویانماییِ پهلوانان‌ در ذهن‌مان، قدم به عرصه‌ی نبرد با اسکندرخان‌ گذاشتیم و خم به ابرو نیاوردیم که دستان پر از خنزر‌پنزرِمان دارد از جا کنده‌ می‌شود. سرمان را انداختیم پایین که تا پیاده نکردن وسایل‌، چشم‌مان به چشم‌های آشنا برخورد نکند. بیشتر غرفه‌ها کار خود را شروع کرده بودند. تک‌وتوک‌ غرفه‌ی خالی‌ می‌شد پیدا کرد. با همان دستان‌ِ پر و ادعای‌ بی‌نیازی از کمک، با هدف پیدا کردن محل کارِمان، چشم‌مان را دوخته بودیم سردرِ اتاقک‌‌های خالی‌ از سَکنه‌. روز اول‌ بود و سرامیک‌های راهرو‌ی‌ هر دو طرف غرفه‌ تعبیه‌ شده‌، هنوز اثر آب‌وجارویش‌ را حفظ کرده بود. در همین‌لحظه‌، مریمِ بی‌نوا تعادلش‌ را در بدترین‌ مکان ممکن‌ از دست داد و همراه خرت‌وپرت‌های دستش‌ که با افتادن‌شان صدای‌ انفجار نارنجک در درازای سالن پیچید، نقشِ بر زمین شد. همهمه‌ی غرفه‌ی کناریِ‌مان که شلوغ‌ترین غرفه‌ در آن سالن درندشت‌ بود، به یک‌باره خوابید و سکوت، فراگیر شد. نگاه متعجب پسرانِ مسجدالرضا<ع‌>، در حال صرفِ پیتزای‌ ناهارشان، سنگینی‌ فضا را دوچندان‌ کرد. یک‌عالمه‌ خنده در سلول خودمان، منتظر رسیدن‌ِمان بود که پاداش حفظ‌ آبروی‌ رفته‌مان برای نخندیدن‌ به مریمِ بر زمین‌ نقش‌بسته را بدهد.
چاپچیِ‌اعلامیه‌های‌آقاروح‌الله.
تا قدم روی سنگ‌فرش‌های ساختمان باغ‌موزه میگذارم، پرت می‌شوم به بازه‌ی خوشِ اواخر شهریور تا دهم مهرما
ورودِ جانانه‌ای بود. در ادامه که بچه‌های‌ بیشتری به‌ ما پیوستند‌، کار فضاسازی با تمِ دارک و معمایی‌مان را از سر گرفتیم. برش دقیقِ بنر برای ابرمکعب‌های چوبی که هر شِش طرف و رنگ‌های متمایزش قسمتی‌ از یک‌ پازل را تکمیل‌ می‌کردند، چسباندن‌ پوستر‌های سِیر جایگاه زن در فرهنگ غرب در راهروی‌ پیچ‌درپیچِ تاریک با دیواره‌های سیاه، ایجاد جایگاه بولینگ، تنظیم کُد قفلِ چمدان قدیمی و.. در دستور کارِمان بود. وقت استراحت‌مان که می‌شد، می‌رفتیم پشت ماشین‌ اسقاطی‌های به یادگار مانده از زمان دفاع‌ مقدس اول و خاکِ سر تا پایمان‌ را با روح جَلا‌ داده شده‌‌‌ی دهه‌شصتی پسند، تبادل می‌کردیم. بعد سه روز که کار فضاسازی را به اتمام رساندیم، موقع اجرای‌ بازی بود. دو نفر می‌ایستاد‌ند کنار در ورودی غرفه، متقاضی‌ها را به دو گروه ۵ نفره تقسیم می‌کردند و می‌فرستادند داخل بازی. روز‌های اول اجرا، آهنگ بی‌کلام‌های مخوف‌ و دلهره‌آوری که دانلود کرده بودیم، کفافِ دارک کردن فضا‌، حین بازی‌ گروه‌ها را می‌داد. بعد از چند روز که خودمان نسبت به موسیقی‌ها سِر شدیم و از دوز ترس‌آورش‌ کاسته شد، خودمان کنار باند میکروفون‌ دست می‌گرفتیم، در آخرین سوله می‌نشستیم و با اصواتِ نزدیک‌ به صوتِ اصلی، پیازداغِ بازی را بیشتر می‌کردیم. وقتی شرکت‌کننده‌ها به ایستگاه آخر (اتاقِ صداسازی ما) نزدیک‌ می‌شدند، یک نفر دزدکی، پارچه‌های سیاه را کنار می‌زد تا سر و گوشی آب دهد. وقتی قاصد خبر می‌آورد که گروه‌ها به جایگاهِ ما نزدیک شده‌اند، بساط‌ مسخره‌بازی‌ِمان را جمع می‌کردیم و مثل دخترانِ گل و لطیف، آهنگِ "محمد رحمت للعالمین‌ است" از حامد زمانی را پلی‌ می‌کردیم و با محتوای آخر و هدیه‌ای نفیس(شکلات) به اجرا پایان می‌دادیم. پاورقی: [ایستگاه آخر، برخلاف دیگر روند بازی، روشن و پرزرق‌و‌برق و نمادی بود از تفکر روشن و دختردوستِ پیامبرص که پرده‌های تاریک و ظلم را کنار زد و عزت و احترامِ گرفته‌شده را به ریحانه‌های خدا برگرداند.] اسوه‌ی خوبی بود. هر وقت پایم به باغ‌موزه باز می‌شود، تمام جزئیات آن‌دوره ظاهرا می‌شود جلوی چشمانم‌. کاش می‌شد دوباره بعضی از خاطره‌ها را زندگی کرد.
شروع داستانِ طلبگی‌.💘
چاپچیِ‌اعلامیه‌های‌آقاروح‌الله.
جزئیات زندگی‌مون کنار شما خیلی قشنگه‌‌ خانومِ حضرت معصومه‌‌س.✨
نخستین روزهای‌ زندگی در حوزه.