eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
635 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🔥🎁کرم بیومیمتیک اصل؛ فقط برای ۲۰ نفر اول كاملاً رایگان🎁🔥 بزرگ ترین جشنواره پوستی سال توسط استاد خسرو زارعی آغاز شد😍 کرمی با چند ویژگی معجزه آسا :آبرسانی فوق العاده رفع چین و چروک و روشن کنندگی پوست 🎉ظرفیت و هدایای محدود امشب: 🎁۲۰ نفر کرم بیومیمتیک کاملا رایگان 🎖️۳۵ نفر سهمیه طلایی تخفیف ۳۰ درصدی 👇🏻همین حالا روی لینک زیر بزن و رزرو خودت رو قطعی کن https://digiform.ir/wdd504615a 09223364608 لیست برندگان نهایی فقط در کانال زیر منتشر می شود https://eitaa.com/joinchat/4156229120C755f1f85b1 فرصت کاملاً محدود است؛ شاید این بار قرعه به نام پوست شما بیفتد
دیگه لازم نیست قند خونت دغدغه شب و روزت باشه! 🚫📉 توی کانالم بهت میگم چطور می تونم ریشه این مشکلت رو خنثی کنم. اگه می‌خوای مسیرِ خلاص شدن از این وضعیت رو بدونی فرم زیر رو پر کن تا مشاوره بشی👇 https://survey.porsline.ir/s/u4Ypqwv5 https://survey.porsline.ir/s/u4Ypqwv5 همین الان بزن رو لینک و به جمع ما ملحق شو 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/356320986C63a198e274 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ و یا عدد ۱ را به شماره زیر پیامک کن 👇 09043904099
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) دقیقاً داره د
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) فکری کردم، دیدم داره درست میگه. بهش گفتم: _ ایکاش با ناهید صحبت میکردی، راضیش میکردی بیاد اینجا. ابرو داد بالا. _ نه، عجله نکن. اتفاقاً خوبه که یه خورده تنها باشه و فکر کنه. _ آره، این حرفت درسته، ولی آخه آقاجون طاقتش کمه. سری تکون داد. _ باشه، حالا بذار یکی دو روز بگذره، بعد باهاش حرف میزنم. راستی ناصر، فردا برم باغ یه سری بزنم، ببینم کارا تا کجا پیش رفته. _ والا نرگس، ما الان روی دقیقه‌هامونم نمیتونیم حساب کنیم. حالا تا فردا چی پیش بیاد، نمیدونم. _ حالا اگه همه چی ردیف بود، من میرم. _ باشه برو، توکل بر خدا. اومدیم تو، حال نگاهم افتاد به جمع. هر کی داره با یکی حرف میزنه؛ عمه و مادرشوهرم که داشتند دل میدادن و قلوه میگرفتن. آروم زدم به بازوی ناصر: _ مامان باباتو. لبخندی زد. _ آره، خدا رو شکر. ناصر نگاهش رو داد به نیلوفر و آهسته پرسید: _ زنگ زدی به محمد؟ ازش خبر داری؟ _ نه، زنگ نزدم. ولش کن آقا ناصر، اون جایی نرفته، حتماً خونه‌ست. رو کردم به ناصر: _ به نظرت بهتر نیست یکی دو روزم به محمد فرصت بدی، بعد باهاش صحبت کنی؟ زیر لب جواب داد: _ آره، باید صبر کنیم. صدای زنگ خونه اومد. محسن در رو باز کرد. مامان و بابام با بچه هام اومدن تو خونه. همه به پای پدر و مادرم بلند شدن و با سلام و احوالپرسی گرمی ازشون استقبال کردن. متوجه مشما سیبی که دست مامانمه شدم، فوری اومدم کنارش، مشما رو گرفتم و ازش تشکر کردم و گذاشتم روی کابینت. برگشتم تو هال و نشستم کنار مامانم. مامانم آروم زمزمه کرد: _ نرگس، چقدر چهره‌ی پدرشوهرت نورانی شده. خوش به حالش که خدا دوستش داشته، که عمر دوباره بهش داده تا برگرده این دنیا، توبه کنه و حلالیت بگیره. _ آره، واقعاً خوش به سعادتش. حالا تنها بشیم، حسابی ازش میپرسم که چی شده و چیا دیده… راستی مامان، من فردا میخوام برم باغ. بیام دنبالتون، شما هم میاید؟ _ من که دلم میخواد بیام، ولی باید ببینم بابات چی میگه. _ اگه بابا گفت نه، نمیام. شما بیا با ما بریم. _ جا میشیم؟ _ آره، شما بشین جلو، زینب رو بذار رو پات، علی‌اکبر و پسرها هم میرن عقب ماشین میشینن. _ باشه، اتفاقاً خودمم حوصله‌م سر رفته، میام… راستی نرگس، محمد و ناهید نیستن. کجان، چرا نیومدن؟ ریز ریز و آهسته همه‌چی رو براش گفتم. نفس عمیقی کشید. _ چی بگم… هر دو طرف حق دارن... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
از بچگی یتیم بودم و فقط مامانم رو داشتم؛ اونم همیشه منو از خانواده‌ی پدریم دور نگه می‌داشت. هیچ‌وقت هم نمی‌گفت چرا باید ازشون دور باشیم. اما وقتی مامانم یهو مریض شد و دکترا جوابش کردن، از ترس اینکه من تنها بمونم، دست به دامنِ عموم شد. ازش خواهش کرد که مواظبم باشه. هرچی هم مخالفت کردم، فایده‌ای نداشت. تا اینکه عموم پیغام فرستاد که میاد دنبالم. ولی روزی که منتظرش بودم، با دیدن آدمی که پشت در ایستاده بود، جا خوردم. به‌جای یه عمو‌ی سن‌ و سال‌دار، یه جوون خوش‌تیپ و باابهت کنار ماشین گر.ون‌ قیمتش ایستاده بود. شخصیت از سر و روش می بارید. یه نگاه بهم انداخت و وضعیت خونه رو از چشم گذوند و پرسید: _مَهرو تویی؟ سر تکون دادم. _بله _مادرت کجاست؟ _بیمارستانه..باید بستری بمونه‌. لب تر کرد و سمت ماشین اشاره زد. _سوار شو باید بریم. ترسیدم و امتناع کردم. _کجا؟؟اصلا شما کی هستین؟ در ماشین و برام باز کرد. _من پسرعموتم.میبرمت خونه‌ی خودم.قراره از این به بعد من ازت نگهداری کنم!👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2899248709Cdc3c181eff
پسر عموی خوش‌تیپی که یهویی از آسمون نازل شده!😁 مهرو می‌بره خونه اش و...عشقی که نباید شعله می‌کشید! 🚫 چرا ؟؟!! •داستان متفاوت مهرو رو شروع کردین؟ روایت عجیب و در عین حال قشنگ محاله مثلش رو خونده باشید چون قرار تا پارت اخر حسابی غافلگیرتون کنه.🙊 بکوب پیوستن 👇 https://eitaa.com/joinchat/2899248709Cdc3c181eff ظرفیت محدود❌در حال پاک کردن
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت رسید. شهید رجب زاده هم نحوه شهادتش خیلی مظلومانه و جانسوز بود و ازش یاد نشد و براش مراسمی برگزار نشد. ما بنا داریم با کمک شما عزیزان در روز سه شنبه ۶/۱۷ مراسم ختمی برای این شهید مداح سید الشهدا برگزار کنیم. عزیزان هر کسی هر چقدر که در حد توانش هست کمک کنه تا ختمی برای این شهید عزیز مظلوم برگزار کنیم. باشد که ان‌شاالله قیامت هم این شهید عزیز دست ما را بگیرد🤲🌷💔 👇👇 ۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴ لواسانی بانک پارسیان 🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a در ضمن این اجازه رو به گروه جهادی بدید که اگر احیاناً مبلغی اضافه اومد در راه خیر استفاده بشه
⭕️مهاجرانی :ارزان فروشی بنزین ظلم است حاج خانم مظلوم!!آیا : 🔸گران شدن دارو برای بیماران ظلم نیست؟ 🔸گران شدن مایحتاج مردم ظلم نیست؟ 🔸جمع کردن سفره مردم ظلم نیست؟ 🔸دروغ گفتن به مردم ظلم نیست؟ 🔸بالا رفتن نرخ بیکاری و فقر ظلم نیست؟ 🔸اختلاس و دزدی ظلم نیست؟ 🔸قطع کردن آب و برق مردم ظلم نیست؟ 🔸کشور را در منجلاب‌بی‌حیایی غرق‌کردن ظلم نیست؟ 🔸کشور را به ورطه جنگ انداختن ظلم نیست؟ 🔸ناتوانی و علیلی دولت ظلم نیست 🔸اغتشاش ناشی از گرانی بنزین ظلم نیست؟ 🔸کودتا کردن ظلم نیست؟ 🔸کد دادن به دشمن ظلم نیست؟ 🔸قبول کردن مسئولیتی که توان و تخصصش را نداری ظلم نیست؟
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) فکری کردم، دی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) بعد از صرف ناهار رو کردم به ناصر _ ما نریم، بمونیم اینجا هم گوشت ها رو بین همسایه‌ها پخش کنیم هم یه وقت یکی میاد دیدن آقا جون ما باشیم ازشون پذیرایی کنیم... منم اگر همه چی ردیف بود فردا میرم باغ ناصر با تکون سرش حرفمو تایید کرد... همگی خدا حافظی کردن رفتن منو ناصر موندیم...ناصر رو کرد به پدر مادرش _ من خیلی خسته‌ام برم یه یک ساعت بخوابم عمه و آقا جون هر دو گفتن _ برو عزیزم، برو استراحت کن خیلی خسته شدی، ان‌شاالله عاقبت بخیر بشی ناصر رفت توی اتاق، عمه چادرش رو کشید روشو روی مبل دراز کشید. اومدم نشستم کنار پدر شوهرم _ خوبی آقا جوون _ ممنون دخترم خدا رو شکر تو خوبی _ الحمدالله خوبم آهنگین پرسیدم _ آقا جوون میشه برام بگی این مدتی بی‌هوشی‌تون چی شد؟ چیا دیدید؟ نفس عمیقی کشید _ بابا شنیدی میگن اگر زره‌ای کار خیر و شر کنی اونجا حساب میشه _ بله آقا جون آیه قرآن میگه فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ _ آره بابا جون همینه، اینو فقط اون دنیا می‌فهمی یعنی چی! اینجا میگی و می‌خونیو رد میشی و میری... _ میشه یه خورده برام توضیح بدی _ ببین یه چیزاییه آدم درک می‌کنه اما نمی‌تونه به زبون بیاره مثلاً درون آدم غرق شادیه ولی تو فقط یه خنده می‌بینی، یا توی دل یکی غم بزرگیه، اما تو فقط یه ناراحتی تو صورتش می‌بینی نمیتونی اون احساس شادی یا غم رو اونطوری که اون می‌فهمه رو بفهمی اون چیزهایی رو هم که من دیدم همین‌طوریه، وقتی اوضاع عمل منو بهم نشون دادن، بابا من اونجا میخکوب شدم و چنان خجالت کشیدم... حرفش که به اینجا رسید صورتش بر افروخته شد ضربان قلبش بالا رفت... منم هم دلم میخواد بدونم اونجا چی بهش گذشته و چه جوری بوده هم از ترسم که حالش بد نشه میخواستم بگم، نمیخواد بگی آقا جون سر دو راهی بودم که ادامه داد _ نرگس بابا، دلم میخواست زیر پام دهن باز کنه و من رو تو خودش ببلعه از همه اعمالم سخت تر و بدتر این فرق گذاریم بود. وقتی حالت ناهید رو که چه جوری تشنه شنیدن یه جانم و یا یه لبخند محبت آمیز از من بودو من با بی رحمی بهش اهمیت نمیدادم رو بهم نشون دادن از خودم حالم بهم خورد... چشم‌هاش پر از اشک شد و زیر لب زمزمه کرد _ بچه‌م ناهید حق داره با من قهر کنه و نیاد اینجا حرفش به اینجا رسید قطرات اشک از چشمش جاری شد... گوشی رو برداشت شماره ناهید رو گرفت... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت رسید.😢💔 شهید رجب زاده هم نحوه شهادتش خیلی مظلومانه و جانسوز بود و ازش یاد نشد و براش مراسمی برگزار نشد. ما بنا داریم با کمک شما عزیزان در روز سه شنبه ۶/۱۷ مراسم ختمی برای این شهید مداح سید الشهدا برگزار کنیم.🌷 عزیزان هر کسی هر چقدر که در حد توانش هست کمک کنه تا ختمی برای این شهید عزیز مظلوم برگزار کنیم. باشد که ان‌شاالله قیامت هم این شهید عزیز دست ما را بگیرد🤲🌷💔 👇👇 ۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴ لواسانی بانک پارسیان 🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a در ضمن این اجازه رو به گروه جهادی بدید که اگر احیاناً مبلغی اضافه اومد در راه خیر استفاده بشه
دیشب خرم آبادلرستان خیابان انقلاب