شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت رسید.😢💔
شهید رجب زاده هم نحوه شهادتش خیلی مظلومانه و جانسوز بود و ازش یاد نشد و براش مراسمی برگزار نشد.
ما بنا داریم با کمک شما عزیزان در روز سه شنبه ۶/۱۷ مراسم ختمی برای این شهید مداح سید الشهدا برگزار کنیم.🌷
عزیزان هر کسی هر چقدر که در حد توانش هست کمک کنه تا ختمی برای این شهید عزیز مظلوم برگزار کنیم. باشد که انشاالله قیامت هم این شهید عزیز دست ما را بگیرد🤲🌷💔
#شماره_کارت 👇👇
۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴
لواسانی بانک پارسیان
#عزیزانحتمافیشواریزیروبرایاینآیدیبفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
در ضمن این اجازه رو به گروه جهادی بدید که اگر احیاناً مبلغی اضافه اومد در راه خیر استفاده بشه
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
- عمو، ازم گل میخری؟
حتی نگاهش هم نکردم، دوباره گفت: - بخر دیگه توروخدا، مامانم مریضه، باید پول ببرم براش!
برگشتم سمتش که با دیدن چهرههی آشناش قلبم اومد تو دهنم، دخترک باز گفت:- توروخدا عمو، ازم گل بخر!
خم شدم سمتش:- اسمت چیه عزیزم؟
آروم گفت:- بابونه!
لبخند زدم:- چه اسم قشنگی، چهرهی تو خیلی برام آشناست، مامان بابات کجاست؟
لب برچید و گفت:- من بابا ندارم که، فقط عکسشو دیدم، شما خیلی شبیه بابای من هستید، مامانم میگه بابام مارو نخواسته و رفته، مامان برکهم هم همیشه غصه میخوره میگه بابات نامرده، آخه خیلی مریضه، باید عمل بشه!
زیرلب گفتم:برکه!
خدای من، نکنه حدسم درسته!
- عزیزم من کل دسته گلت رو ازت میخرم به شرطی که منو ببری پیش مامانت!
خوشحال باشه ای گفت و باهام اومد اون سمت خیابان، نزدیک چهارراه که میشدیم با دیدن زنی که با رنگی و رویی پریده کنار بساط نشسته بود پاهام به زمین چسبید، برگشتم سمت دخترکی که شبیه برکه بود و قطعاً دختر خودم!پنج ساله داشتم دنبالشون میگشتم و حالا تو این شرایط پیداشون کرده بودم!
https://eitaa.com/joinchat/1558513375C2c5f5521ae
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌱
🎥 عادت های ذهنی مخرب
شما چه عادتهای مخربی دارین؟
من آرادم ،یکی از معروف ترین جراحان کشور ،تو بیمارستان اولش که اون دختر رو دیدم شک کردم به این که همون زن سابقم باشه، همونی که چون در حد خودم ندیده بودم و با تحقیر طلاقش داده بودم آخه اون دختر دهاتی کجا و این دختر خوشگلی که حسابی به خودش رسیده بود و دلت نمیخواست ثانیه های اول چشم ازش برداری کجا؟
بر خلاف من که با نگاهی متعجب خیره اش مونده بودم نگاه اون به من چند ثانیه هم دوام نیاورد ،انگار که بی اهمیت ترین آدم دنیا رو دیده باشه نه مهم ترین جراح فوق تخصص اون بیمارستان ،انگار نه انگار که این دختر به روزی برای این که طلاقش ندم التماسم کرده بود.
حالا قرار بود هر روز تو بیمارستانم ببینمش این که نسبت بهم بی تفاوت رفتار میکرد حرصم رو در می آورد یه روز که دیدم با یکی از دکتر های مرد گرم گرفته...
اسم رمان سرگذشت گلی
برای خوندن این داستان فوق هیجانی این کانال رو فالو کنید 👇🏻
https://eitaa.com/roman_0o
همه فکر می کردن خدمتکارم و وقتی برای مهمونهای شوهرم شربت بردم دوستانه بود ولی شلوغ شده بود کسی نمی دونست من زن مهدی هستم و دخترا با پوشش فوق العاده افتضاحی که داشتن هر کدوم سعی داشتن به روش خاصی برای مهدی جذاب دلبری کنن و منه ندید بدید هم با تعجب نگاهشون می کردم و به جاشون خجالت میکشیدم😢😶🌫
صدای خنده دخترا و پسرا و بوی قلیون فضای ویلا رو پر کرده بود عصبی بودم و کارد میزدی،خونم در نمی اومد وقتی با سینی شربت وارد محفل بزمشون شدم سکوت بدی فضا رو فرا گرفت و ناگهان همه زدن زیر خنده و حالا نخند کی بخند واضح بود که دارن به من میخندن و یکی از دخترا روسری که مبل رو برداشت❗️
جوری یعنی داشت ادای من رو در می آورداون رو مدل حجاب سرش کرد و بقیه دوباره زدن زیر خنده خیلی بد بود وسط یه جمع باشی و بقیه اینجوری مسخره ات کنن و بدتر از اون نگاههای پسرا به من در مقابل چشم شوهرم بود سینی توی دستم رو روی میز گذاشتم و بهشون پشت کردم و خواستم به آشپزخونه برگردم که ناگهان شالم از سرم کشیده شد و....😱🥶🔥🔥👇👇
https://eitaa.com/joinchat/61211679Cc82b4defe4