من آرادم ،یکی از معروف ترین جراحان کشور ،تو بیمارستان اولش که اون دختر رو دیدم شک کردم به این که همون زن سابقم باشه، همونی که چون در حد خودم ندیده بودم و با تحقیر طلاقش داده بودم آخه اون دختر دهاتی کجا و این دختر خوشگلی که حسابی به خودش رسیده بود و دلت نمیخواست ثانیه های اول چشم ازش برداری کجا؟
بر خلاف من که با نگاهی متعجب خیره اش مونده بودم نگاه اون به من چند ثانیه هم دوام نیاورد ،انگار که بی اهمیت ترین آدم دنیا رو دیده باشه نه مهم ترین جراح فوق تخصص اون بیمارستان ،انگار نه انگار که این دختر به روزی برای این که طلاقش ندم التماسم کرده بود.
حالا قرار بود هر روز تو بیمارستانم ببینمش این که نسبت بهم بی تفاوت رفتار میکرد حرصم رو در می آورد یه روز که دیدم با یکی از دکتر های مرد گرم گرفته...
اسم رمان سرگذشت گلی
برای خوندن این داستان فوق هیجانی این کانال رو فالو کنید 👇🏻
https://eitaa.com/roman_0o
همه فکر می کردن خدمتکارم و وقتی برای مهمونهای شوهرم شربت بردم دوستانه بود ولی شلوغ شده بود کسی نمی دونست من زن مهدی هستم و دخترا با پوشش فوق العاده افتضاحی که داشتن هر کدوم سعی داشتن به روش خاصی برای مهدی جذاب دلبری کنن و منه ندید بدید هم با تعجب نگاهشون می کردم و به جاشون خجالت میکشیدم😢😶🌫
صدای خنده دخترا و پسرا و بوی قلیون فضای ویلا رو پر کرده بود عصبی بودم و کارد میزدی،خونم در نمی اومد وقتی با سینی شربت وارد محفل بزمشون شدم سکوت بدی فضا رو فرا گرفت و ناگهان همه زدن زیر خنده و حالا نخند کی بخند واضح بود که دارن به من میخندن و یکی از دخترا روسری که مبل رو برداشت❗️
جوری یعنی داشت ادای من رو در می آورداون رو مدل حجاب سرش کرد و بقیه دوباره زدن زیر خنده خیلی بد بود وسط یه جمع باشی و بقیه اینجوری مسخره ات کنن و بدتر از اون نگاههای پسرا به من در مقابل چشم شوهرم بود سینی توی دستم رو روی میز گذاشتم و بهشون پشت کردم و خواستم به آشپزخونه برگردم که ناگهان شالم از سرم کشیده شد و....😱🥶🔥🔥👇👇
https://eitaa.com/joinchat/61211679Cc82b4defe4
🔥با کابینوپلاس، کابینتهای مدرن هایگلاس درجه یک را با آپشنهایی متفاوت تحویل بگیرید:
📦 ارسال: ظرف ۷۲ ساعت
از ۱ عدد یونیت کابینت تا ۵۰ واحد آشپزخانه
🛠️ نصب: فوری توسط تیم مجرب
📐 سفارشیسازی: قابلیت طراحی طبق خواست شما
💰 قیمت: متری تا ۱۵ میلیون اقتصادیتر از قیمت بازار
🏭**تولید انبوه با ماشینآلات روز صنعت چوب.
🎁 دریافت مشاوره رایگان (مهندسین):
👨💼 مهندس پیرامون و مهندس جباری
📞 تماس: 09109775144
📲 کانال ما (روبیکا، بله و ایتا):
@cabinoplus3days
@cabinoplus3days
@cabinoplus3days
استادم بد اخلاقم پسردایی ام بود اما گفته بود که نباید کسی بفهمه ما باهم فامیلیم...می دیدم خیلی از دانشجوها به دنبالشن اما او همیشه اخم داشت و بداخلاقی می کرد. تا اون روز که توی کلاسش به خاطر موضوعی ناراحت بودم که متوجه شد و بعد کلاس گفت : بریم کافه که حرف بزنیم. نمی دونستم چرا ناراحتی من اینقدر براش مهمه !!!! البته مدتی حس کرده بودم که عجیب و غریب نگاهم می کنه . بعضی وقتها هم نگاهش روم طولانی میشد.!!! وقتی رسیدم کافه که عجیب خلوتم بود!! بی حرف از کنار در ورودی که چند نوع گل بود ، یک گل صورتی رنگی رو چید و برگشت سمتم.!!! باز عجیب نگاهم کرد، و گل رو گذاشت کنار مقنعه ام...نفسم بند اومد که اومد جلوتر و ....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
_وصله ی جان...
پسره که خودش متخصص قلبه عاشقِ دخترعمه اش که شاگردش هم هست شده ولی بهش نمیگه تا اینکه یه پزشک همه چیز تمومی میاد دانشگاه و میشه استادِ دختره ....
اون موقع هست که احساس ترس می کنه ولی....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
من ایرام...
تک دختر سرکش خاندان...
آقا جانم بهم میگفت شیر زن!
دست کمی از مردا نداشتم و دل جرات زیادی داشتم،همه چیز خوب بود تا داداشم گند زد به زندگی مون...
توی ده خون به پا شده بود و از خاندان ارباب قرار بود به ایل ما بیان!
یا باید داداش من میمرد یا یکی از دخترای ایل خونبس میشد !
اون دختر من بودم ... من باید خونبس دلیر خان میشدم کسی که آوازه بی رحمیش توی ایل پیچیده بود ، پسر کرد با خوی وحشی گری...
بی فکر سوار اسب شدم و از ده بیرون زدم!
بدون آذوقه و مکانی برای موندن ، توی برف گیر کرده بودم که مردی به سمتم اومد ...
گفت میخواد کمکم کنه ..
من نای برای رفتن نداشتم و بهش پناه بردم نگو اون مرد خود دلیر خان بوده...🙊
https://eitaa.com/joinchat/420414591C615dca42ac
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
یه پسر خوشتیپ توی خیابون با ماشین از کنارم رد شد و روم آب پاشید . خودمو آماده کردم تا هرچی از دهنم در میاد بارش کنم اما به محض پیاده شدنش از ماشین با دیدنش چشمام چهارتا شد..🤭❌
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa
ماشین با سرعت از چالهی کنارم رد شد و تمام آب کثیف و سردش روی من پاشید.
هین بلندی کشیدم و شوکه شده ایستادم. نگاهم رو به ماشین که از کنارم رد شد دادم و عصبی داد زدم:
_آهای حواست کجاست مرتیکه مگه کوری؟
اما اینا رو تو دلم گفتم روم نشد داد بزنم.
چند متر جلوتر ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت.. با خودم گفتم الان دیگه حالشو میگیرم اما به محض پایین دادن شیشه با دیدن مردی که پشت فرمون بود مات شدم .. همدیگه رو میشناختیم. اون پسر دوست پدرم بود. پیاده شد و اونم انگار از دیدن من شوکه شده بود: تو اینجا چیکار میکنی نیلوفرخانوم؟
دلم میخواست چندتا بدوبیراه نثارش کنم اما فقط گفتم: کار داشتم .. دیگه داشتم میرفتم با اجازه ...اما همون لحظه گوشهی لباسم رو گرفت و گفت : کجا بسلامتی ؟ لباسم رو از دستش کشیدم و گفتم : واسه رفتنم باید از شما اجازه بگیرم؟ خندهی مردانهای کرد و گفت : پس خبرنداری. از این به بعد باید واسهی همه کارات ازم اجازه بگیری. فرداشب داریم میایم خواستگاری. بابات پیش پیش بله رو داده! چشمام درشت شد. دیگه نتونستم تحمل کنمو ...
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa
IR 16
رمان جذاب هم نفس❤️🔥
عضو گیری محدود❌ سریعاً عضو بشید☝️