هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
نمیدانم آن دختری که در بیمارستان با سر تراشیده و کچل دیدم همان عشق سالهای جوانیام بود که در فراق و دوری و غم مرگش کلی اشک ریخته بودم یا توهم بود! چرا کچل کرده و چه بر سرِ آن موهای بلند و زیبایش آمده بود؟! در یک سلول انفرادی تنگ و تاریک انداختنم و وقتی از تنهایی و تاریکی آنجا گله و شکایت کردم، بعد از چندین ساعت طاقت فرسا، سرباز نگهبان دریچه روی در را باز کرد و گفت: اینقدر سر و صدا نکن، یه افسر از هموطنات آوردیم پیشت تا باهات حرف بزنه!
بلافاصله در را باز کرد و قامت همان دختر کچل با چهره عبوس و کبود و زخمی در چهارچوب در ظاهر شد و با هُل سرباز به داخل سلول آمد و در بسته شد، نمیتوانستم باور کنم کسی که در تاریکی اتاق میدیدم خودش بود و بدون احساس داشت مرا نگاه میکرد، با قدمهای سنگین جلو رفتم و دستهای استخوانی سرد و ضعیف و لرزانش را محکم گرفتم و با صدایی تحلیل رفته گفتم: خودتی؟ یا باز دارم رویا میبینم؟
پلکهایش را بالا آورد و اشک در چشمانش درخشید و با بغض آهسته گفت: اگه میخوای زنده بمونی بهتره وانمود کنی منو نمیشناسی..😔👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
IR 17
یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟ 😱🥺
رمان واقعی #برآمِهوِمین_برایمبمان
فصل اول در کانال عمومی تموم شده و
تمام پارتها موجوده،
فصل دوم هم به زودی به پایان میرسه
تا پاک نشده بیا ۸۰۰ پارت رو یکجا بخون
اونم یه داستان کاملا واقعی با مستندات و فیلمهای واقعی... 👌😁👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بعد از صرف ناه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نفسی کشید و سرش را تکون داد.
_تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ بیشتر به این بچه علاقهمند نمیشدی؟
تو دلم گفتم باید حقیقت رو بهش بگم. نگاه آرومی توی چشمهاش انداختم.
_آقاجون، من اگه جای شما بودم، هر دو تا پسرم رو مورد توجه قرار میدادم. نه شما متوجه شدید علت گریههای محمدآقا چی بوده، نه دکتر. پس این کار برای پسر شما غیرارادی بوده، یعنی دست خودش نبوده. اگه بچهٔ آدم یه عیبی داشته باشه، دلیل نمیشه که از نگاه توجه ما خارج بشه. اتفاقاً میگن فرق نذارید، ولی اگه خواستید توجه بیشتری داشته باشید، به اون بچهای داشته باشید که مریضه. گاهی بیماریها ظاهریه، آدم میبینه؛ مثل زخم دست و پا، یا لثه ورم میکنه دندون درد... ولی اگه یه مشکل روحی باشه، پیدا نیست. اون آدم رو باید بیشتر درکش کنی.
چشمهاشو ریز کرد.
_ میخوای بگی تقصیر منه؟
_نه، من نمیگم شما مقصرید. میگم آدم باید هوای همهٔ بچههاش رو داشته باشه. چه اونی که زیباتره یا اونی که چهرهش سادهتره چه مریض و چه سالم هر دو گوشت و پوست خودمون هستن. دل آدم که تقسیم نمیشه، ولی میشه همه یه جوره محبت کرد. محمدآقا تو بچهگیش حتی بزرگ شدنش، شاید نتونسته حرفشو بزنه، ولی خوب میفهمیده که نگاه شما کجا و بیشتر به کی بوده
ساکت خیره شد به فرش انگار حرفهام روش اثر کرد. چند لحظهای خیره به پایین موند و بالاخره سرش رو گرفت بالا
_…ولی من همیشه فکر میکردم اگه تحویلش نگیرم و دعوا و اخم و تخمش کنم خوب میشه
بر عکس، شما میتونستی به هر دو تاشون نشون بدی که دوستشون داری، بدون اینکه یکی رو از اون یکی فرق بگذاری
_ الان میگی چیکار کنم
یه لحظه قلبم سنگینی کرد دوست ندارم پدر شوهرم رو که جای پدر بزرگم هست نصیحت کنم، خیلی با احتیاط گفتم
بشینید باهاش حرف بزنید. همینقدر که بفهمه دیده میشه، دنیاش عوض میشه.
یه لرزشی توی چشمهاش دیدم. انگار یه چیزی تو وجودش باز شده باشه. سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته گفت:
_…حق با توئه. من سالهاست دارم بهش نگاه میکنم، ولی هیچوقت واقعاً ندیدمش.
دستم رو گذاشتم روی دستش.
_ آقاجون، هیچ وقت برای جبران دیر نیست
سر تکون داد
ولی برای من دیره باید دل ناهید و محمد رو به دست بیارم که اگر ملک الموت اومد و جونمو گرفت دیگه اون دنیا پام گیر نباشه
بهش گفتم
آقا جون میتونم بپرسم چه عملی رو خدا از شما قبول کرد که بهتون فرصت داد تا به دنیا برگردی و جبران کنی
یه لحظه عمیق رفت خودش...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت رسید.😢💔
شهید رجب زاده هم نحوه شهادتش خیلی مظلومانه و جانسوز بود و ازش یاد نشد و براش مراسمی برگزار نشد.
ما بنا داریم با کمک شما عزیزان در روز سه شنبه ۶/۱۷ مراسم ختمی برای این شهید مداح سید الشهدا برگزار کنیم.🌷
عزیزان هر کسی هر چقدر که در حد توانش هست کمک کنه تا ختمی برای این شهید عزیز مظلوم برگزار کنیم. باشد که انشاالله قیامت هم این شهید عزیز دست ما را بگیرد🤲🌷💔
#شماره_کارت 👇👇
۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴
لواسانی بانک پارسیان
#عزیزانحتمافیشواریزیروبرایاینآیدیبفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
در ضمن این اجازه رو به گروه جهادی بدید که اگر احیاناً مبلغی اضافه اومد در راه خیر استفاده بشه
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت
عزیزان یه یا علی بگید شادی روح اموات خودتون و همه شهدا و این شهید عزیز کمک کنید تا امروز بتونیم یه مراسم آبرومند برای این شهید عزیر برگزار کنیم🙏🌷
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
نمیدانم آن دختری که در بیمارستان با سر تراشیده و کچل دیدم همان عشق سالهای جوانیام بود که در فراق و دوری و غم مرگش کلی اشک ریخته بودم یا توهم بود! چرا کچل کرده و چه بر سرِ آن موهای بلند و زیبایش آمده بود؟! در یک سلول انفرادی تنگ و تاریک انداختنم و وقتی از تنهایی و تاریکی آنجا گله و شکایت کردم، بعد از چندین ساعت طاقت فرسا، سرباز نگهبان دریچه روی در را باز کرد و گفت: اینقدر سر و صدا نکن، یه افسر از هموطنات آوردیم پیشت تا باهات حرف بزنه!
بلافاصله در را باز کرد و قامت همان دختر کچل با چهره عبوس و کبود و زخمی در چهارچوب در ظاهر شد و با هُل سرباز به داخل سلول آمد و در بسته شد، نمیتوانستم باور کنم کسی که در تاریکی اتاق میدیدم خودش بود و بدون احساس داشت مرا نگاه میکرد، با قدمهای سنگین جلو رفتم و دستهای استخوانی سرد و ضعیف و لرزانش را محکم گرفتم و با صدایی تحلیل رفته گفتم: خودتی؟ یا باز دارم رویا میبینم؟
پلکهایش را بالا آورد و اشک در چشمانش درخشید و با بغض آهسته گفت: اگه میخوای زنده بمونی بهتره وانمود کنی منو نمیشناسی..😔👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
IR 17
یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟ 😱🥺
رمان واقعی #برآمِهوِمین_برایمبمان
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
فصل اول در کانال عمومی تموم شده و
تمام پارتها موجوده،
فصل دوم هم به زودی به پایان میرسه
تا پاک نشده بیا ۸۰۰ پارت رو یکجا بخون
اونم یه داستان کاملا واقعی با مستندات و فیلمهای واقعی... 👌😁👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
یه دختر مدرسهای بودم...
تازه همسرم شهید شده بود و تنها چیزی که از عشقم برایم باقی مانده بود، وصیتش بود: «درس خوندنت رو رها نکن» اما هنوز فرصت نکرده بودم با نبودنش کنار بیام که مجبورم کردند با مردی ازدواج کنم که ازش متنفر بودم...
یک دکتر خشن، بداخلاق و سرد.
اون هم از من متنفر بود. انقدر که بعد از عقد اجباریمون، منو به خونهاش برد.کتکم زد و رفت...
یک ماهی گذشت و اون هنوز برنگشته بود. تا روزی که وسط کلاس حالم بد شد. حالت تهوع امانم را بریده بود و به سختی، خودم رو به خونه رسوندم. مادرش منو پیش دکتر برد و وقتی جواب آزمایش رو دیدم، دنیا دور سرم چرخید. من باردار بودم...
تمام راه فقط التماس میکردم: «خواهش میکنم به پسرتون چیزی نگید...» مطمئن بودم اگر بفهمه دوباره سراغم میاد، کتکم میزنه و شاید این بار... نه فقط من، بلکه بچهام هم زنده نماند. اما او کاری کرد که هیچوقت انتظارش را نداشتم...
https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
IR 18
از مردی که از او میترسیدم باردار بودم. مطمئن بودم اگر بفهمد، بچهام رو ازم میگیره....
اما واکنش او، همه چیز را تغییر داد...
بهترین و خاصترین عاشقانههای ایتا رو براتون آوردم
سرگذشت آیتکین _ قصهی عاشقانهی عشق و نفرت و کودکی معصوم احمد و آیتکین
آینههای پنهان _ قصه عاشقانهای پاک و نجات از تاریکی ترس قصهی عشق محمد و نیلا
ماه در خانه خاموش _ قصه عاشقانهای ناب و پر طرفدار دکتر آرمان و دلارا
خانه عشاق عاشقانهای زیبا و خاص
هدایت شده از صراط
🔹🍃🌹🍃🔹
﷽
✨🌸اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَفی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً🌸🍃
🍃🌹🍃ـــــــــــــــــــــــ
🌿اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
🍃🌹🍃ــــــــــــــــــــــــــ
السلام علیک یا علی ابن موسی:
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ
🔹🍃🌹🍃🔹
#امام_زمان #صبح_بخیر #سلام
هدایت شده از گسترده BAMAHAS
به اصرار مامانم، دخترعمومو عقد کردم. حتی یه بار هم درستحسابی ندیده بودمش؛ شب عقد خودش رو لای صدتا چادر پیچیده بود. دختری نجیب و سر به زیر که همیشه فکر میکردم خشکه و بیروحه. بعد از عقد، حتی یه ساعت هم نتونستم تحملش کنم و از مراسم زدم بیرون.
امروز مهمونی تولد مهسا بود؛ مهسا از اون دخترای شیطون فامیل بود که همیشه دوروبرش شلوغ بود و پر از دوست و رفیق. وسط مهمونی چشمم به یه دختر افتاد؛ خیلی خوشگل، مثل قرص ماه. با اینکه از همه پوشیدهتر بود، ولی چهرهی معصومش حسابی توجهم رو جلب کرد. همراه آهنگ آروم میخوند و من همینجوری مات نگاهش میکردم.
به مهسا گفتم: این دختره رفیقته؟ میتونی یه جوری جفتوجورش کنی برام؟
مهسا چشمک زد:
- ببینم پسر حاجی، مگه تو متأهل نشدی؟
گفتم: زنم یه دختر چادریه، حتی درستوحسابی ندیدمش.
مهسا خندید:
- چهقدر عجیبی… باشه، برات جور میکنم، هرچند دختره یهکم سفتوسخته. اینم مثل خودت دختر حاجیه. اسمش دلآراعه، دختر بزرگ بازاره…
دیگه گوش هام نشنید چه میگه این دختر همسر خودم دلآرا بود؟
https://eitaa.com/joinchat/2715026847C07eb4e345d
داستان دروغ مقدس❌✨
داستان دو خواهر شبیه به هم