eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.8هزار دنبال‌کننده
644 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
یه دختر مدرسه‌ای بودم... تازه همسرم شهید شده بود و تنها چیزی که از عشقم برایم باقی مانده بود، وصیتش بود: «درس خوندنت رو رها نکن» اما هنوز فرصت نکرده بودم با نبودنش کنار بیام که مجبورم کردند با مردی ازدواج کنم که ازش متنفر بودم... یک دکتر خشن، بداخلاق و سرد. اون هم از من متنفر بود. انقدر که بعد از عقد اجباری‌مون، منو به خونه‌اش برد.کتکم زد و رفت... یک ماهی گذشت و اون هنوز برنگشته بود. تا روزی که وسط کلاس حالم بد شد. حالت تهوع امانم را بریده بود و به سختی، خودم رو به خونه رسوندم. مادرش منو پیش دکتر برد و وقتی جواب آزمایش رو دیدم، دنیا دور سرم چرخید. من باردار بودم... تمام راه فقط التماس می‌کردم: «خواهش می‌کنم به پسرتون چیزی نگید...» مطمئن بودم اگر بفهمه دوباره سراغم میاد، کتکم می‌زنه و شاید این بار... نه فقط من، بلکه بچه‌ام هم زنده نماند. اما او کاری کرد که هیچ‌وقت انتظارش را نداشتم... https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9 IR 18 از مردی که از او می‌ترسیدم باردار بودم. مطمئن بودم اگر بفهمد، بچه‌ام رو ازم می‌گیره.... اما واکنش او، همه چیز را تغییر داد...
هدایت شده از  صراط
🔹🍃🌹🍃🔹 ﷽ ✨🌸اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَفی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً🌸🍃 🍃🌹🍃ـــــــــــــــــــــــ 🌿اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 🍃🌹🍃ــــــــــــــــــــــــــ السلام علیک یا علی ابن موسی: اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ 🔹🍃🌹🍃🔹
هدایت شده از گسترده BAMAHAS
به اصرار مامانم، دخترعمومو عقد کردم. حتی یه بار هم درست‌حسابی ندیده بودمش؛ شب عقد خودش رو لای صدتا چادر پیچیده بود. دختری نجیب و سر به زیر که همیشه فکر می‌کردم خشکه و بی‌روحه. بعد از عقد، حتی یه ساعت هم نتونستم تحملش کنم و از مراسم زدم بیرون. امروز مهمونی تولد مهسا بود؛ مهسا از اون دخترای شیطون فامیل بود که همیشه دوروبرش شلوغ بود و پر از دوست و رفیق. وسط مهمونی چشمم به یه دختر افتاد؛ خیلی خوشگل، مثل قرص ماه. با اینکه از همه پوشیده‌تر بود، ولی چهره‌ی معصومش حسابی توجهم رو جلب کرد. همراه آهنگ آروم می‌خوند و من همین‌جوری مات نگاهش می‌کردم. به مهسا گفتم: این دختره رفیقته؟ می‌تونی یه جوری جفت‌وجورش کنی برام؟ مهسا چشمک زد: - ببینم پسر حاجی، مگه تو متأهل نشدی؟ گفتم: زنم یه دختر چادریه، حتی درست‌وحسابی ندیدمش. مهسا خندید: - چه‌قدر عجیبی… باشه، برات جور می‌کنم، هرچند دختره یه‌کم سفت‌وسخته. اینم مثل خودت دختر حاجیه. اسمش دل‌آراعه، دختر بزرگ بازاره… دیگه گوش هام نشنید چه می‌گه این دختر همسر خودم دل‌آرا بود؟ https://eitaa.com/joinchat/2715026847C07eb4e345d داستان دروغ مقدس❌✨ داستان دو خواهر شبیه به هم
زنِ شوهر خواهرم شدم و به جای خواهرم سر سفره‌ای عقد با شوهرش نشستم چون......❌❌🔥 تازه فهمیده بودم که یه خواهر دوقلو دارم!!! دنبال خانواده و خواهرم که گشتم، متوجه شدم که خواهرم عروس فراری شده و همین که من پام به عمارت رسید شب عروسیش بود!!! برای همین یه تور روی سر من انداختن و به جای خواهرم منو پشت میز عقد نشوندن و خطبه‌‌ی عقدمو با شوهر خواهرم خوندن که.......❌❌🔥 https://eitaa.com/joinchat/2715026847C07eb4e345d داستان دروغ مقدس ❌🚫 داستانی ممنوعه و مخصوص متاهل‌ها👌🏻♨️
✅ هدیه تولد سپاه پاسداران به امام خامنه‌ای و ملت ایران❤️ 🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
من ارسلانم! این دختر عشقمه! دست رو هر دختری میذاشتم نه نمیشنیدم اما من جون میدادم واسه دختر کم سن و سالی که هیچ جوره به چشمش نمیومدم، خانواده‌اش هم به بهونه‌ی درس و دانشگاه، جوابِ رد دادن. با خودم عهد کردم انقدر منتظر بمونم تا به عشقم برسم، اما تقدیر بازیِ دیگه ای برام داشت؛ با تصادفی که ویلچرنشینم کرد، فهمیدم دیگه داشتن اون دختر، محال‌ترین اتفاقِ دنیاست. برای فرار از این سرنوشت، راهیِ جنوب شدم. سال‌ها دور از همه زندگی کردم، اما یادش مثل یک زخمِ قدیمی، همیشه باهام بود. تا اینکه یه ظهرِ گرم، درِ خونه‌ام به صدا دراومد. مادرم با ذوق رفت سمت در و گفت: ارسلان... عروست اومده مادر. دقایقی بعد، صدایی که سال‌ها در حسرتش بودم، پشتِ درِ اتاقم پیچید: اجازه هست بیام داخل؟! اینجا میتونی این سرگذشت فوق العاده جذاب رو بخونی! https://eitaa.com/joinchat/672335055C5ddc198c3b IR 18
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📣 🎥 نان نابودگر پیتزا واسه بچه‌ شیعه‌ها، نان سالم شیعی برای بچه‌های یهود ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ 📢 کانال رسمی فروشگاه فردوس: @FERDOSBARIN ‌ ‌
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) بعد از صرف ناه
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ولی هرچی زنگ خورد، ناهید جواب نداد. تماسش رو قطع کرد. یه دستمال از روی میز برداشت، اشک‌هاش رو پاک کرد. شماره محمد رو گرفت، اونم جواب نداد. گوشی رو گذاشت، رو کرد به من. _ در حق محمدم بد کردم… اینا هر دوشون با من قهرن. من پشیمونم اما نمی‌دونم باید چیکار کنم. _ ببخشید بابا، می‌خوام یه سوال ازت بپرسم ولی می‌ترسم ناراحت شی. نفس عمیقی کشید. _ کار من از این حرفا گذشته بابا، بپرس. _ حالا ناهید رو می‌گیم… شما دختر دوست نداشتی. برای این بهش محبت نکردی. محمد آقا که پسر بود، اونم بچه اولتون، اینو چرا فرق گذاشتی؟ بعد از یه مکث کوتاه، لبش رو گزید. _ محمد وقتی اومد به دنیا، از همون لحظه اول انگار یه زلزله بود. شب و روز نداشت، از صبح تا شب، از شب تا صبح ≈گریه می‌کرد، هر چی می‌بردمش دکتر، می‌گفتن چیزی نیست، از سه ماهگی تا یکی دو سالگی، همش مریض بود، منو از ترس سکته می‌داد. یه گهواره براش درست کرده بودم میزاشتی‌مش اونتو تکونش میدادیم یه چند دقیقه‌ای آروم بود دو باره شروع میکرد به گریه کردن. بزرگتر که شد یه بچه قهرو، و اخمو بود. یه کلمه بهش حرف می‌زدی، قهر می‌کرد اگر بهش می‌گفتم از اینجا پاشو برو اونجا بشین، می‌رفت یه گوشه می‌نشست و تا مادرش نمی‌رفتم بغلش کنه و کلی منتش رو بکشه آشتی نمیکرد یه بچه سخت و بد قلق بود، انگار دنیا رو بهش بدهکار بودیم _ ولی ناصر… ناصر یه فرشته بود از همون روز اول. آروم و بی صدا... من منتظر بودم باز همون گریه‌های و شب‌ بیداری‌هارو ببینم، بچه‌‌م از شب و روز می‌خوابید، اونقدر آروم بود که بعضی وقت‌ها می‌ترسیدم، می‌رفتم انگشتمو می‌ذاشتم زیر دماغش ببینم نفس می‌کشه، یه بار عمه‌ت دید ازم پرسید. برای چی اینجوری میکنی؟ بهش گفتم میخوام ببینم زنده‌ست، عمه‌ت کلی بدش اومد گفت اینطوری نکن به دلم بد میاد، انقدر میخوابید که اگر عمه‌ات بیدارش نمی‌کرد بهش شیر بده، از صبح تا غروب خواب بود... یه بچه تپل مپل، سالم، با لپ‌های سرخ و لب‌های خندون. آدم کیف میکرد. دست و پاشم سبک بود، یعنی هر جایی که میخواستم برم مخصوصا تو اداره جات میبردمش فوری کارمون راه میفتاد. بزرگتر که شد، همونجوری آروم موند. هر چی می‌گفتم گوش می‌کرد، رو حرف من حرفی نمیزد حتی اگر به ضررش میشد ، اعتراض نداشت. یه بچه‌ای بود که بزرگ کردنش برام یه نفس راحت بود، نه یه جنگ روزانه… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ولی هرچی زنگ خ
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) نفسی کشید و سرش را تکون داد. _تو اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ بیشتر به این بچه علاقه‌مند نمی‌شدی؟ تو دلم گفتم باید حقیقت رو بهش بگم. نگاه آرومی توی چشم‌هاش انداختم. _آقاجون، من اگه جای شما بودم، هر دو تا پسرم رو مورد توجه قرار می‌دادم. نه شما متوجه شدید علت گریه‌های محمدآقا چی بوده، نه دکتر. پس این کار برای پسر شما غیرارادی بوده، یعنی دست خودش نبوده. اگه بچهٔ آدم یه عیبی داشته باشه، دلیل نمیشه که از نگاه توجه ما خارج بشه. اتفاقاً می‌گن فرق نذارید، ولی اگه خواستید توجه بیشتری داشته باشید، به اون بچه‌ای داشته باشید که مریضه. گاهی بیماری‌ها ظاهریه، آدم می‌بینه؛ مثل زخم دست و پا، یا لثه ورم میکنه دندون درد... ولی اگه یه مشکل روحی باشه، پیدا نیست. اون آدم رو باید بیشتر درکش کنی. چشم‌هاشو ریز کرد. _ می‌خوای بگی تقصیر منه؟ _نه، من نمی‌گم شما مقصرید. می‌گم آدم باید هوای همهٔ بچه‌هاش رو داشته باشه. چه اونی که زیباتره یا اونی که چهره‌ش ساده‌تره چه مریض و چه سالم هر دو گوشت و پوست خودمون هستن. دل آدم که تقسیم نمی‌شه، ولی می‌شه همه یه جوره محبت کرد. محمدآقا تو بچه‌گیش حتی بزرگ شدنش، شاید نتونسته حرفشو بزنه، ولی خوب می‌فهمیده که نگاه شما کجا و بیشتر به کی بوده ساکت خیره شد به فرش انگار حرف‌هام روش اثر کرد. چند لحظه‌ای خیره به پایین موند و بالاخره سرش رو گرفت بالا _…ولی من همیشه فکر می‌کردم اگه تحویلش نگیرم و دعوا و اخم و تخمش کنم خوب میشه بر عکس، شما می‌تونستی به هر دو تا‌شون نشون بدی که دوستشون داری، بدون اینکه یکی رو از اون یکی فرق بگذاری _ الان میگی چیکار کنم یه لحظه قلبم سنگینی کرد دوست ندارم پدر شوهرم رو که جای پدر بزرگم هست نصیحت کنم، خیلی با احتیاط گفتم بشینید باهاش حرف بزنید. همین‌قدر که بفهمه دیده می‌شه، دنیاش عوض می‌شه. یه لرزشی توی چشم‌هاش دیدم. انگار یه چیزی تو وجودش باز شده باشه. سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته گفت: _…حق با توئه. من سال‌هاست دارم بهش نگاه می‌کنم، ولی هیچ‌وقت واقعاً ندیدمش. دستم رو گذاشتم روی دستش. _ آقاجون، هیچ‌ وقت برای جبران دیر نیست سر تکون داد ولی برای من دیره باید دل ناهید و محمد رو به دست بیارم که اگر ملک الموت اومد و جونمو گرفت دیگه اون دنیا پام گیر نباشه بهش گفتم آقا جون میتونم بپرسم چه عملی رو خدا از شما قبول کرد که بهتون فرصت داد تا به دنیا برگردی و جبران کنی یه لحظه عمیق رفت خودش... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا