eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
631 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️‍🔥قسمت اول _ آتش دل❤️‍🔥 چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد. هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!! در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت. محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود . عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت . به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود. پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید . محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند. او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود . اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت‌ درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد ‌ .!!!! https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
_ اومدی که بمونی ؟ بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد. _ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره. _آتش دل https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
وقتی بعد از ۵سال وارد خونه‌ی پدرم شدم این دختر بچه رو دیدم که گوشه ای نشسته و گریه می‌کنه گفتم کوچولوی خوشگل چرا گریه میکنی با دستش به بچه‌هایی که بازی میکردن اشاره کرد و گفت: اونا منو زدن و به من میگن بابات مرده و مامان بده برا داغ دل بچه دلم کباب شد و گفتم: مامانت کجاست؟ با خوشحالی به پشت سرم اشاره کرد و گفت: مامانم اومد. بلند شدم تا ببینم مادرش کیه که بچه رو گذاشته خونه‌ی پدرم و رفته وقتی چشم به مادرش افتاد قلبم لرزید و دست و پام رو گم کردم اونهم مثل من مات نگاهم می‌کرد. اون زودتر به خودش اومد و بچه‌ رو برداشت و رفت داخل خونه ولی فقط چند ساعت بعد فهمیدم این بچه‌ی مو فرفری خوشگل دختر خود منه و این زنی که منِ احمق دلم براش لرزیده زن خودمه؛ همون دختریه که شب عقد به جرم بیوه زن و بی‌سواد بودن تا حد مرگ کتکش زدم و ترکش کردم برای خوندن ماجرای این عاشقانه‌ی زیبا بزن رو لینک https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
یه طرف زمین ایستاده بودم و نگاهم به بحث بی‌پایان ولی گاه شیرین رضا و‌ مرضیه بود. سویشرتم رو درنیاورده بودم و حالا از اثر دویدن‌های پیاپی کل بدنم گر گرفته بود. دستی به عرق پیشونیم کشیدم و‌ سویشرتم رو درآوردم. جاگیری که شد و رضا که توپ رو بطرفم پرت کرد، سارافونم رو مرتب کردم و آستین‌های سویشرت رو از پشت دور کمرم بستم؛ آماده توپ رو برداشتم، اما قبل از اینکه سرویس رو‌ بزنم، نگاه مهراد یه لحظه اتفاقی سمتم اومد. فوری اخم کرد _این چه وضعشه، بپوش سویشرتتو! با فکر به اینکه لباسم بلنده، با لحنی بی‌توجه جواب دادم +نمی‌خوام گرممه برگه‌ها رو پایین آورد و اخمش رو‌ تیزتر کرد _بپوش عرق داری سرما می‌خوری کفری از لحن دستوریش، لجباز سرتکون دادم +نمی‌خوام، اینطوری راحت‌ترم _می‌گم سرما خوردی دوباره بدتر می‌شی از نو کار عمو درمیاد...بپوش لباستو نگاه بچه‌ها حالا سمتم بود. بی‌اهمیت توپ رو تو دستم حرکت دادم و تو جایگاه سرویس ایستادم. خودکار رو روی برگه‌ها انداخت و پر اخم از جاش بلند شد _بازی بی بازی...اصلا بیاین برین تو دیگه غروبه هوا سرده «ورق۷۹۶» https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
مادرم مجبور به رفتن به یه سفر دور شد و قرار شد من برای یکی دو ماه مهمون خونه‌ی دایی‌ناتنیش باشم. دایی‌ای که یه برادرزاده‌ی خوش‌خلق نظامی داشت! یه جوون بیست و چندساله، که بعد از شهادت همزمان پدر و مادرش، از کودکی پیش عموش زندگی می‌کرد. روزی نبود که با هم کل‌کل نداشته باشیم. خوش تیپ بود! تیله‌های مشکیش رو پر از اخم می‌کرد و تا می‌تونست بهم زور می‌گفت! لحظه‌شمار منتظر برگشتن مامان بودم. اما یه شب که سر مسابقه والیبال با هم دعوامون شده بود و به حالت قهر ازش، روی مبل خوابم برده بود، مامان از اون سر دنیا روی گوشیش زنگ زد و مهراد توی حیاط رفت. وقتی برگشت همه چیز عوض شده بود. دنیا چرخیده بود. حالا من یه دختر مظلوم "یتیم" بودم. یتیمی، که مادرش تو آخرین لحظه‌ها، اون رو به یه جوون چشم‌مشکی نظامی سپرده بود... ♥️🍃 https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f