یه طرف زمین ایستاده بودم و نگاهم به بحث بیپایان ولی گاه شیرین رضا و مرضیه بود. سویشرتم رو درنیاورده بودم و حالا از اثر دویدنهای پیاپی کل بدنم گر گرفته بود. دستی به عرق پیشونیم کشیدم و سویشرتم رو درآوردم. جاگیری که شد و رضا که توپ رو بطرفم پرت کرد، سارافونم رو مرتب کردم و آستینهای سویشرت رو از پشت دور کمرم بستم؛ آماده توپ رو برداشتم، اما قبل از اینکه سرویس رو بزنم، نگاه مهراد یه لحظه اتفاقی سمتم اومد. فوری اخم کرد
_این چه وضعشه، بپوش سویشرتتو!
با فکر به اینکه لباسم بلنده، با لحنی بیتوجه جواب دادم
+نمیخوام گرممه
برگهها رو پایین آورد و اخمش رو تیزتر کرد
_بپوش عرق داری سرما میخوری
کفری از لحن دستوریش، لجباز سرتکون دادم
+نمیخوام، اینطوری راحتترم
_میگم سرما خوردی دوباره بدتر میشی از نو کار عمو درمیاد...بپوش لباستو
نگاه بچهها حالا سمتم بود. بیاهمیت توپ رو تو دستم حرکت دادم و تو جایگاه سرویس ایستادم. خودکار رو روی برگهها انداخت و پر اخم از جاش بلند شد
_بازی بی بازی...اصلا بیاین برین تو دیگه غروبه هوا سرده
«ورق۷۹۶»
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
مادرم مجبور به رفتن به یه سفر دور شد و قرار شد من برای یکی دو ماه مهمون خونهی داییناتنیش باشم. داییای که یه برادرزادهی خوشخلق نظامی داشت! یه جوون بیست و چندساله، که بعد از شهادت همزمان پدر و مادرش، از کودکی پیش عموش زندگی میکرد.
روزی نبود که با هم کلکل نداشته باشیم. خوش تیپ بود! تیلههای مشکیش رو پر از اخم میکرد و تا میتونست بهم زور میگفت!
لحظهشمار منتظر برگشتن مامان بودم. اما یه شب که سر مسابقه والیبال با هم دعوامون شده بود و به حالت قهر ازش، روی مبل خوابم برده بود، مامان از اون سر دنیا روی گوشیش زنگ زد و مهراد توی حیاط رفت. وقتی برگشت همه چیز عوض شده بود. دنیا چرخیده بود. حالا من یه دختر مظلوم "یتیم" بودم. یتیمی، که مادرش تو آخرین لحظهها، اون رو به یه جوون چشممشکی نظامی سپرده بود...
#عاشقانهیمذهبی♥️🍃
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f