eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
643 عکس
325 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
اولین روز از هفته دفاع مقدسه و دست ما خالی البته که عزیزان لطف کردن کمک کردن ولی با این اوضاع گرونی جوابگوی مراسمات نیست اجرتون با شهدا و حضرت معصومه سلام الله علیها که امروز وفاتشون هست، دست مارو بگیرید🙏🌷🖤 شماره کارت 👇👇 5892107050025454 گروه جهادی شهدای دانش آموزی فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli
> 🌟 رازهای نهفته در زیباترین کتاب دنیا... 📖 > > قرآن فقط برای خواندن نیست، برای «زندگی کردن» است! ✨ > من تصمیم گرفتم زیباترین و تاثیرگذارترین آیات رو، کنارِ همون کارهای روزمره و خانه‌داری‌مون با شما به اشتراک بذارم. 🎐 > > بیا تا با هم کشف کنیم که چطور یک آیه می‌تونه مسیر یک روز ما رو عوض کنه. 🥰 > > به جمع ما بپیوند و با من (طاهره بانو) سفر کن: 👇👇👇 https://eitaa.com/byQuran ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🔰 قائد شهید امت :ما باید از حضرت معصومه علیها‌السلام بیشتر استفاده کنیم... 🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام. من‌تمام رمان های رو خوندم. به جرئت میگم تا حالا رمانی به قشنگی رمان جدیدتون نخوندم عاشق این رمان شدم پرستار عشق😍 احسنت به این نویسنده و به این قلم هم پاک و اخلاقی نوشته هم جذاب راستش لینک کانالتون رو میخواستم که بفرستم برای دوستام حیفه اونا هم نخونن لطفا لینک رو تو کانال بزارید https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
انقدر تو ناشناس درخواست این رمان رو دادید دیگه کلافه شدم😅 لینکشو میزارم عضو شید. دیگه درخواست ندید❌ https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
_من اینو نمیپوشم لبهایم را آویزان کردم و باقهر صورتم را برگرداندم. _داری اذیت میکنیا...با هزار ذوق و شوق رفتم لباس به این خوشگلی و خوشرنگی خریدم تو ذوقم میزنی؟ _خوب داری زور میگی....صبر میکردی باهم میخریدیم. _اصلا میدونی چیه؟ از این به بعد همه لباساتو خودم میخرم و توام حق اعتراض نداری. من باید این لباسو به تنت ببینم و خوشم بیاد که میاد. الحق لباس ساحلی زیبایی بود.اما انگار هم من لجبازی ام گل کرده بود و هم او از سنگرش کوتاه نمی آمد _نمیخوام و نمیپوشم.....تن خودمه خودمم انتخاب می کنم چی بپوشم. _عه اینطوریه؟ به سمتم خیز برداشت و بی اعتنا به دست و پازدنم تیشرت تنم را در آورد و لباسی که بدون حضور من خریده بود را به زور بر تنم کرد. _حالا پاشو ببینم اندازته یانه از زور گویی و زور بازویی که نشانم داده بود بغضم گرفت و کم کم پلکهایم خیس شد. _حالا چرا گریه میکنی؟جاییت درد گرفت؟ _آره.... دلم درد گرفت...واقعا چه حسی داره زورتو به من نشون میدی؟ نگاهش پشیمان شد و با گرفتن دستهایم آنها را بوسید. _ببخش عزیزم ...حواسم نبود عزیزِ من چه قدر ظریف و نازکه و باید مثل یه شیء قیمتی باهاش رفتار کنم. اینم ازمشکلات شوهر نظامی داشتنه. باز هم بغ کرده از جایم بلند نشدم و هر لحظه گریه ام شدت میگرفت. صورتم را سمت خودش برگرداند و بادلسوزی گفت _نکن دیگه...این الماسا حیفه بریزه بیرون....آخه ...آخه فروشنده مرد بود، منم نمیخواستم همراه تو لباس زنونه از یه مرد بخرم. شاید فکر کنی دارم زیاده روی میکنم . اما عزیزم....تو کلاً جلب توجه میکنی، کسی با صورت معمولی شاید براش مشکلی پیش نیاد،ولی تو خوشگلی . بعضی از ذهن ها اینقدر مریض هستند که آدم شرمش بیاد به زبون بیاره...منم که نسبت به تو خودخواه ترین عالمم. عاشقانه ای ناب و پاک از دلِ خطر ... https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
╔═══════════ ❦ ═══════════╗ سرگذشت مینو حیاط رو چراغونی کرده بودن و همه‌جا پر از گل بود. مامان می‌گفت: «دخترم پدر نداره، مادر که داره...» اما از داماد هنوز خبری نبود. مهمون‌ها یکی‌یکی می‌رسیدن... مامان با نگرانی اومد سراغم: ـ مینو، پس امید کجاست؟ دامن پرچین لباس سفیدم رو گرفتم و عصبانی بلند شدم. ـ چه می‌دونم... خودت خواستی، نکنه یادت رفته؟ نگاهم بین مهمون‌ها چرخید؛ اما هیچ‌کدوم از فامیل داماد رو ندیدم. تاج رو با حرص از سرم برداشتم. داشتم می‌رفتم توی اتاقم که ناگهان صدای بوق تیزی از بیرون خونه اومد. در حیاط رو با شدت کوبیدن. ـ باز کنید... پلیس! اما چرا روز عروسی مینو، به‌جای داماد، پلیس پشت در بود؟ برو اینجا...👇👇👇: https://eitaa.com/joinchat/3870885609Cff1db3a6b2