> 🌟 رازهای نهفته در زیباترین کتاب دنیا... 📖
>
> قرآن فقط برای خواندن نیست، برای «زندگی کردن» است! ✨
> من تصمیم گرفتم زیباترین و تاثیرگذارترین آیات رو، کنارِ همون کارهای روزمره و خانهداریمون با شما به اشتراک بذارم. 🎐
>
> بیا تا با هم کشف کنیم که چطور یک آیه میتونه مسیر یک روز ما رو عوض کنه. 🥰
>
> به جمع ما بپیوند و با من (طاهره بانو) سفر کن: 👇👇👇
https://eitaa.com/byQuran
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
#عکس_نوشته
🔰 قائد شهید امت :ما باید از حضرت معصومه علیهاالسلام بیشتر استفاده کنیم...
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
🔻آموزش تخصصی و رایگان اول ابتدایی تا پایه نهم
🔸آموزش ریاضی، علوم، فارسی، زبان، عربی، تغذیه، روانشناسی و ...
اول دبستان 👈🏼 @darsoone1
دوم دبستان 👈🏼 @darsoone2
سوم دبستان 👈🏼 @darsoone3
چهارم دبستان 👈🏼 @darsoone4
پنجم دبستان 👈🏼 @darsoone5
ششم دبستان 👈🏼 @darsoone6
پایه هفتم 👈🏼 @darsoone7
پایه هشتم 👈🏼 @darsoone8
پایه نهم 👈🏼 @darsoone9
💯بفرستید برای افرادی که بچه مدرسه ای دارن
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
دستمو روی شکمم گذاشتم و روی تخت بیمارستان دراز کشیدم،میدونستم به هوش که اومدم دیگه این بچه کنارم نبود،از اول قرارمون با حامی همین بود که اون به پدرم کمک کنه و من در عوض براش بچه بیارم! به خواست دکتر نفسی عمیق کشیدم و دیگه چیزی نفهمیدم! فردای اون روز مرخص شدم و بدون بچه برگشتم خونهی خودم اما همانروز خبر دادند حامی تصادف کرده و رفته تو کما و خانواده ش بچه رو نمیخوان،رفتم سراغ بچه م و ازشون گرفتم اما بهم گفتند اگه میخوام بچهم پیش خودم بمونه باید از اون شهر برم وگرنه آقا بزرگ حتماً پیدام میکنه! رفتم مشهد،یه اتاق کرایه کردم و با بچه ی کوچیک تو سرما و گرما بساط میبردم کنار بازار می فروختم.یک سال به همان روش گذشت تا اینکه یک روز توی شلوغی وقتی داشتم به دخترم زیر پتو شیر میدادم مردی بالا سرم ایستاد:_ خانم؟اینا چنده؟
با شنیدن صدای آشناش بهت زده سرم رو بالا گرفتم و با دیدن حامی تمام جانم توی گرمای مرداد ماه یخ بست!اونم با چشم های گرد شده جلوم زانو زد:_برکه!
هقی زده و اشکم پایین ریخت، دخترم با دیدن گریه ی من با بغض گفت:ماما!
حالا نگاه حامی با تعجب به دختر خودش بود، دستش رو جلو آورد و لرزان گفت:_این،این بچه،بچه ی منه؟
https://eitaa.com/joinchat/1558513375C2c5f5521ae
تازه دانشگاهمو تموم کرده بودم و دوره دوساله با یکی از اساتید بیمارستان برداشتم.🩺💉
استادم مجرد بود و جوون و این منو یکم معذب میکرد، درست شبی که خواستگار برام اومده بود، استادم سر لج افتاده بود و بهم مرخصی نداد و منو مجبور کرد شب کار بمونم😔
نمیدونستم چیکار کنم از یه طرف خانوادم فشار آورده بودن از یه طرف این استاد مغرور و لجبازم، روپوش سفیدم درآوردم و همینکه مانتومو پوشیدم یهو با احساس اینکه کسی پشت سرمه قلبم هری ریخت با ترس برگشتم که...🥶😱❤️🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/682623520C6560176e8f
سرگذشت زندگی منیکه بازیچه شدم😭💔