هدایت شده از قرائت قرآن صفحه ای(روزانه)📓
هدایت شده از قرائت قرآن صفحه ای(روزانه)📓
صفحه 524 بخش اول524-toor-ta-1.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
#صوت_تفسیر #صفحه_524 سوره مبارکه #طور
بخش اول
#سوره_52
#جزء_27
مفسر: استاد قرائتی
☆━━⊰•🌹⃟🕊•━━╮
@sibsoorgh
☆━━⊰•🌹⃟🕊•━━╯
هدایت شده از شهید کمالی
سهم روز ۵۰ نامه ۷۶ تا ۷۳ختم نهج البلاغه در ۱۹۲ روز(22).mp3
زمان:
حجم:
5.7M
🔊 ختم گویای نهج البلاغه در ۲۷۰ روز
🌺 سهم روز پنجاهم از نامه۷۸ تا نامه ۷۳
https://eitaa.com/joinchat/3042902020Cab4e8d14dc
هدایت شده از شهید کمالی
AUD-20220703-WA0006.
زمان:
حجم:
2.5M
🔊 شرح نهج البلاغه با نهج البلاغه
🔸 شرح #حکمت10 5⃣
🎙حجت الاسلام مهدوی ارفع
https://eitaa.com/joinchat/2483486973Cfd85ad48ee
هدایت شده از شهید کمالی
🔹چنددقیقه ایست مهناز در حیاط با مادر صحبت می کند. تنها آمده است و چهره نگرانی دارد. مادر هر چه اصرار می کند، داخل بیاید نمی آید. به کمک مادر می روم. می گویم:
- مهناز جان بیا تو دختر.
" نه ممنون. باید برم.
- خب تو که باید بری پس برای چی اومدی؟
" نمی دونم.
- بیا تو بریم با هم یه چایی بخوریم صحبت می کنیم.
" نه نرگس جان. بی خبر اومدم. باید برگردم.
- چرا تعارف می کنی آخه. اصلا بیا باهم بریم پیش استادت. داشتم می رفتم خونه ریحانه.
🔸سکوت می کند. مادر کمی خیالش راحت می شود که با این حال، او راهی خیابان ها نمی شود. لباسهایم را می آورد و سفارش می کند که مراقبش باشم. سریع حاضر می شوم تا مهناز، کمتر فکر و خیال کند. ریحانه خانه نیست. مادر ریحانه ما را به اتاقش راهنمایی می کند تا منتظر آمدنش باشیم. گفته است تا نیم ساعت دیگر می آید. منتظر می شویم. هر چه می خواهم سر صحبت را با مهناز باز کنم، نمی توانم. فضای سنگینی است.
🔻مهناز کتاب بینشش را در می آورد و شروع می کند به خواندن. من هم دفتر خاطرات ریحانه را باز می کنم تا کمی خودم را مشغول کنم:
" 25 خرداد. پدر رفته است و ما چند روزی است تنها مانده ایم. امیدوارم برای عمو مشکل جدی ای نباشد. هر چه سعی کردیم با پدر تماس بگیریم نشده است. خدایا مراقب پدر و عمو و خانواده های ما باش و هر چه خیر هست برایشان بخواه. الهی آمین. "
🔸ورق می زنم:
"26 خرداد. پدر خودش تماس گرفت. از چیزی که گفتن خیلی ناراحت شدیم. صدای پدر غمگین و ناراحت بود. به من گفت: ریحانه، دست به دامن شهدا بشو. حال عمو خوب نیست. عمو محمود تصادف کرده بوده و در بیمارستان بستری بود. خدایا به حق فاطمه زهرا همه بیماران را شفا مرحمت بفرما. الهی آمین. "
"27 خرداد. امروز مهمان شهدای گمنام بودم و دلی سبک کردم. ایمیل دختر عمو حالم رو بدتر کرد. عمو تصادف کرده و پول عمل نداشتن و چند روزی با مراقب های عادی به سر برده . وضعیتش بدتر شده که پدر از راه رسیده و برای عمل خوابودندتش. اما عمو به خاطر این تاخیر چند روزه می ره تو کما. خدایا... چقدر این پول مهمه برای بشر...خدایا همه بیماران رو به حق صاحب الزمان شفا عاجل عنایت کن. الهی آمین. "
🔹تعجب می کنم. برای ریحانه چنین اتفاقاتی افتاده بوده و چیزی به من بروز نداده است. ناراحت می شوم. مهناز خودش را با کتاب مشغول نشان می دهد اما از آن وقت تا حالا همان صفحه ایست که از اول بوده. باز هم نوشته های ریحانه را تندتند می خوانم و متوجه می شوم پدرش برای اینکه بتواند پول عمل را جور کند آن جا مشغول به کاری می شود و از این طرف هم ریحانه حقوقی که خاله پری برای تدریسش می دهد را برای پدر می فرستند. پدرش می خواسته خانه شان را برای فروش بگذارد. حاج آقا مصطفوی به علت نبود پدر جویای حال او از مادر ریحانه می شود و او اتفاقی را که افتاده تعریف می کند. حاج آقا از صندوق قرض الحسنه پولی را به فهیمه خانم می دهد و همین می شود که خیلی سریع می توانند عمویش را عمل کنند. بعد از پانزده روزی هم نوشته بود که حال عمومی عمو بهتر شده و از کما در آمده است و پدر قرار است او را با خود به ایران بیاورد.
🔸مهناز خیره به کتابش نشسته و گوشه چشمانش خیس از اشک شده. به روی خودم نمی آورم تا احساس ناراحتی و خجالت نکند. چند ورق از دفتر خاطراتش را رد می کنم و نام فَرانَک، حرکت دستانم را قفل می کند. برای این نوشته اش تاریخ نزده است.
"خدایا ممنونم از این همه لطفی که به من داری و شرمگینم از این همه کوتاهی ای که در عبادت و بندگی ات دارم. این همه مهر و عطوفتی که به بندگانی چون فرانک داده ای مرا سرشار از مهر تو می کند. چقدر این دختر مهربان است و نزد تو عزیز که اینگونه نور را بر قلبش تاباندی. "
🔻مادر ریحانه، به در اتاق تقه ای می زند و با سینی چای و میوه، وارد می شود. بشقاب های میوه را روی میز جلوی من و مهناز می گذارد و از نبود ریحانه عذرخواهی می کند. مشغول خوردن میوه می شویم و برای مهناز، سیب و کیوی پوست می کنم که ریحانه هم از راه می رسد. او هم از نبودش خیلی عذرخواهی می کند.
🔹چشمانش روی مهناز قفل شده است. نیم نگاهی به من می کند. شانه هایم را بالا می اندازم که یعنی نمی دانم جریان از چه قرار است. سیستم را روشن می کند. نرم افزار مسنجرش را باز می کند و من را می نشاند پشت سیستم برای چت کردن با خواهر خودم. فکر خوبی است که من را مشغول نشان دهد و با مهناز صحبت کند. از مهناز می پرسد:
+ اشکالی نداره که نرگس جان پشت سیستم باشن؟
" نه اشکالی نداره. نمی دونم.
+ چی شده مهناز جان، پکری؟ اتفاقی افتاده؟○┈••••✾•🍀💐☘️•✾•••┈○
هدایت شده از شهید کمالی
بسم رب المهدی به نیت سلامتی وفرج آقا امام زمان ۵شاخه گل صلوات ویک مرتبه ایه امن یجیب را قرائت میکنیم
🍃🍃🍃
💗به تو مشغول💗
قسمت هفتاد و سه
🔹از مسجد بیرون می آییم. دخترخاله ها خوشحال از برنده شدن جایزه، تاکسی ای می گیرند و به خانه شان برمی گردند. ریحانه مرا تا دم خانه همراهی می کند:
+ ان شاالله که خیر باشه. بسپار دست خدا. نگرانش نباش.
🔸از همدیگر خداحافظی می کنیم. خانه مان مرتب تر از همیشه است. فرزانه و احمد، طبقه بالا هستند و قرار است دو ساعتی را همان جا بمانند. با کمک مادر، دوش می گیرم. لباسهایم را می پوشم. داخل اتاق پدر می نشینم. چشمانم به کتاب مسابقه مان می افتد که پدر برای تورق زدن، آن را از من گرفته بود. برگه سوالاتم را در دست می گیرم. روسری و چادری که ریحانه برایم دوخته است را سر می کنم. احساس می کنم زیر بال حمایتی دعایش قرار دارم و خوشحال از این حس، سوالاتم را مرور می کنم.
🔻مهمان ها می آیند و از لای در اتاق پدر که نگاه می کنم، مطمئن می شوم که خود سید جواد است. بعد از نیم ساعتی که صحبت می کنند و تعارف های معمول را انجام می دهند، مادر دنبال من می آید. با کمک عصا به اتاق می روم. پدر سید جواد از دیدن عصا جا می خورد. پدر جریان را برایش تعریف کرده است اما چرا جا خورده ، نمی دانم. کنار مادر می نشینم. احوال پرسی کرده و کمی صحبت می کنند.
🔹به اشاره پدر و به کمک مادر، از جا بلند می شوم تا آقا سید را برای صحبت های خصوصی و دونفره مراسم خواستگاری، به اتاق پدر راهنمایی کنم. لباسهایش مرتب تر از زمانی است که به کلاس می آید. می نشینیم. مثل همه خواستگاری هایم، منتظر می شوم تا خواستگار صحبت را آغاز کند. لحظاتی به سکوت می گذرد. می گوید:
^ خیلی شوکه شدم وقتی شنیدم تصادف کردین. ولی خداروشکر الان که دیدمتون حالتون چقدر بهتر شده و از اون حالت در اومدین خیلی خوشحالم.
- خیلی ممنون. لطف دارید.
^ دیگه با نسیم خانم نیستید؟ چند بار حالتون رو ازش پرسیدم می گفت خبر نداره.
- از وقتی این اتفاق برام افتاد، ارتباط ما هم قطع شده. ان شاالله تصمیم دارم دوباره از سر بگیرم.
🔸باز هم سکوت حکمفرما می شود. حوصله ام کمی سر رفته است. سکوت را مزه مزه می کنم. به کتاب مسابقه ایم که روی میز پدر است نگاه می کنم. سید انگار رد نگاهم را دنبال کرده است، می پرسد:
^ کتاب خوبیه؟
کتاب را به او می دهم. تورقی می کند و دوباره می پرسد:
^ کتاب خوبیه؟
- بله کتاب خوبیه. مسجد محلمون مسابقه از این کتاب داشت.
^ برنده شدید؟
- بله.
🔻صفحه ای از کتاب را نگاه می کند. می گوید:
^ نظر شما در مورد امام زمان چی هست؟
- در مورد امام زمان؟ امام دوازدهم ما شیعیان هستند.
^ نه منظورم اینه که الان وظیفه ما چی هست؟ اینجا نوشته یکی از وظایف منتظران دعا کردنه. این کار رو که ما خیلی می کنیم.
🔹خیلی ظریفانه توپ افتاد در زمین من و حالا من هستم که باید جواب بدهم. سعی می کنم این وضعیت را به نفع خودم برگردانم و نظر او را اول جویا شوم. می گویم:
- بله دعا کردن هم یکی از وظایف ماست. مهم ترین وظیفه از نظر شما چی هست؟
^ همین دعا کردن هست دیگه. وقتی امام بیان، همه چی درست می شه . ما باید دعا کنیم که امام بیان تا همه اشکالات درست بشه. من بعد نمازهام همیشه دعا می کنم که بتونم ایشون رو ببینم.
- ببینین که چی بشه؟
^ خوبه دیگه آدم امام زمانش رو ببینه.
- بله خوبه. منتهی وقتی خوبه که امام زمان از آدم راضی باشن. اگه ناراضی باشن که دیدنشون جز شرمنده شدن چیزی برامون نداره. داره؟
🔸پاسخی نمی دهد. ادامه می دهم:
- از طرفی، درسته که تشکیل حکومت عادلانه و مهدوی مهمه و فقط از دست امام زمان بر می یاد ولی بالاخره این حکومت نیاز به افراد صالح هم داره یا نه. این افراد صالح چه کسایی هستند؟ ما فقط با دعا باید کمک اماممون بکنیم ؟ به نظرم علاوه بر دعا باید سعی کنیم خودمون هم خوب تر از خوب بشیم و با این کار، به ظهور آقا کمک کنیم.
🔻باز هم پاسخی نمی دهد و فکر می کند. احساس می کنم در موضع ضعف قرار گرفته است. برای اینکه این حالت را درست کنم می گویم:
- این ها مطالبی بود که توی اون کتاب نوشته. به نظرم کتاب خوبیه. دید من رو که نسبت به خیلی مسائل درست و تکمیل کرد.
^ می تونم ببرم بخونم؟
- بله خواهش می کنم.
از جا بلند می شود و می گوید:
^ اگه اجازه بدید بعدا دوباره مزاحم بشیم؟
- خواهش می کنم.
🔹پدر کتاب را در دستانش که می بیند، نگاهی به من می اندازد. خداحافظی می کنند و با مشایعت پدر از خانه خارج می شوند. مادر می پرسد:
= زود اومدید بیرون. چطور شد؟ خوب بود؟
- اصلا بحث خاصی نکردیم. حرف از امام زمان و وظایف منتظران شد. کتاب مسابقه خواستن که بخونن منم دادم بهشون.
= خیر باشه.
مادر ظرف ها را جمع می کند و من هم کمک می کنم.
🍃🍃🍃
****
🍃🍃🍃
💗به تو مشغول💗
قسمت هفتاد و چهار
****
هدایت شده از شهید کمالی
🔴🔵 تجدید بیعت روزانه با امام زمان ارواحنا فداه
🔹 متن دعای عهد
🔹صوت دعای عهد
🔹زیارت امام زمان بعد از نماز صبح
#امام_زمان
هدایت شده از شهید کمالی
دکتر وحید یامین پور7622041865853214464_672156234181635.mp3
زمان:
حجم:
35.9M
🔺️ صوت نشست همخوانی و تبیین بیانات رهبر معظم انقلاب در خصوص اغتشاشات اخیر
🎙وحید یامین پور
➕️ ۵ بهمن ۱۴۰۴ ❌️ ۵۰دقیقه
- چارچوب تحلیل تاریخی مورد استفاده رهبر انقلاب
- چرا رهبری سالهاست از مقارنهسازی تاریخی در تحلیل رویدادها استفاده میکنند؟
- نسبت عصر رسولالله صلواتاللهعلیهوآله با عصر ما چیست؟
- چرا ایران هدف سلطهطلبی بوده و هست؟
- ابزار سلطه در عصر ما چیست؟
- الگوريتمهای شبکههای اجتماعی چه دخالتی در طرح سلطه دارند؟
- در نسبت با طرح سلطه در دوران استعمار فرانو چه میتوان کرد؟
🆔https://eitaa.com/kamalibasirat
هدایت شده از شهید کمالی
🌺 آداب معاشرت 🌺
💠 رسول خدا صلی الله علیه و آله:
ای علی! همانا از جمله اخلاق مومنان آن است که لباسشان را پاکیزه بدارند و اگر خبری بدهند #دروغ نگویند، اگر وعده دهند، خلاف نکنند.
📚 المحجه البیضاء/ج4/ص423
✍🏼 از جمله مسائلی که معاشرتها را بیهوده و کمرنگ و ناراحت کننده کرده است، همین خلف وعده ها است. گاهی به خاطر سود اندک و زودگذر خلف وعده می کنیم.
#آداب_معاشرت
#کلام_بزرگان
🆔https://eitaa.com/kamalibasirat
هدایت شده از شهید کمالی
🌷خاطرات همت:
🌿 سرتا پاش خاکی بود. از سوز سرما چشمهاش سرخ شده بود. با عجله اومد تو خونه، دو ماه بود ندیده بودمش.
-گفتم: حداقل یه دوشی بگیر، یه غذایی بخور بعد نماز بخون!
سرسجاده ایستاد و آستین هاش رو پایین کشید و گفت:
این همه عجله کردم تا به #نماز_اول_وقت برسم.
انقدر خسته بود که هر آن احساس میکردم میخواد بیفته زمین...
🆔https://eitaa.com/kamalibasirat