☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_دو
بعد از هر باران، یک عادت همیشگی داشت؛ هدفونش را در گوشش میگذاشت و «نگارم» از حجت اشرفزاده را پلی میکرد. انگار هیچ آهنگی به اندازهی آن نمیتوانست حالوهوای خیابانهای خیس را برایش معنا کند.
همراه با موسیقی، آرام قدم برمیداشت و از کنار آدمهای شهر میگذشت؛ بیآنکه عجلهای برای رسیدن به مقصد داشته باشد.
چند قدم جلوتر، دختر کوچکی را دید که دست در دست پدرش، با ذوق چتر عروسکی صورتی رنگش را تکان میداد و از روی چالههای آب میپرید.
لبخند روی لبهای النا برای لحظهای محو شد.
با خودش فکر کرد اگر پدرش هنوز زنده بود، شاید حالا او هم میتوانست کنار پدرش در خیابانهای بارانخورده قدم بزند و خاطره بسازد.
اما ذاتالریه، سالها پیش این فرصت را از هر دویشان گرفته بود.
النا آه کوتاهی کشید و دوباره به راهش ادامه داد.
آنقدر غرق فکر و موسیقی شده بود که اصلاً نفهمید چقدر راه آمده است. تازه وقتی ناخواسته با خانم سالمندی برخورد کرد، درد مچ پاهایش را احساس کرد.
النا: ببخشید... واقعاً معذرت میخوام.
زن مسن لبخند مهربانی زد.
زن: عیبی نداره دخترم.
النا با شرمندگی لبخند کمرنگی زد و بعد نگاهش را اطراف چرخاند.
در آن سوی خیابان، کافهای با نمای گرم و دنج، توجهش را جلب کرد.
با خودش گفت:
«یه چای داغ دقیقاً همون چیزیه که الان لازم دارم.»
از عرض خیابان گذشت و وارد کافه شد.
با باز شدن در، صدای زنگ کوچکی در فضا پیچید.
کافه با تمی رنگارنگ، دیوارهای آجری، میز و صندلیهای چوبی سفید و گلدانهای کوچک روی میزها، حس صمیمیت عجیبی داشت؛ انگار از همان جاهایی بود که آدم دلش میخواست ساعتها در آن بنشیند.
لبخندی از سر رضایت روی لبش نشست و به سمت پیشخوان رفت.
دختری خوشبرخورد پشت صندوق نشسته بود و با دیدن النا لبخند زد.
النا: سلام.
دختر: سلام عزیزم، خوش اومدی. چی میل داری؟
النا نگاهی به منوی روی پیشخوان انداخت.
النا: امم... یه چای و یه کروسان، لطفاً.
در همان لحظه، صدای مردانهای از پشت سرش شنیده شد.
...: ولی چای با باقلوا خیلی جذابتره.
النا آرام به سمت صدا برگشت و...
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️
[Hojat Ashrafzadeh]Hojat Ashrafzadeh - Negaram [SevilMusic].mp3
زمان:
حجم:
8.3M
موزیکی که النا داشت گوش می داد ☺️
@chay_2 ☕️
☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_سوم
النا: ببخشید... متوجه منظورتون نشدم.
مرد لبخند کمرنگی زد.
...: گفتم توی این هوا، چای با باقلوا خیلی جذابتره.
النا لبخند محوی زد.
النا: آهان... ممنون. شاید حق با شما باشه.
مرد رو به دختر پشت پیشخوان کرد.
...: لطفاً دو تا چای و دو تا باقلوا.
دختر با لبخند گفت: چشم، حتماً.
النا تازه فرصت کرد نگاهی به مرد بیندازد.
قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت. موهای مشکی، چشمان تیره و تهریشی مرتب، چهرهاش را مردانهتر کرده بود. دورس مشکی ساده، کت جین زغالی و شلوار جین، استایل ساده اما شیکی به او داده بود.
النا نگاهش را از او گرفت، بارانیاش را از تن درآورد و روی نزدیکترین میز نشست.
چند لحظه بعد، مرد به سمت میزش آمد و با احترام گفت:
...: ببخشید... اگه براتون مشکلی نیست، میتونم اینجا بشینم؟ ظاهراً همه میزها پر شده.
النا نگاهی به اطراف انداخت. حق با او بود؛ تقریباً همه صندلیها اشغال شده بودند.
النا: بله، بفرمایید.
مرد کتش را روی پشتی صندلی انداخت و نشست.
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد لبخندی زد و گفت:
آرش: راستی... من آرشم.
النا: خوشبختم... منم النا.
آرش: اسم قشنگیه. معنیش چیه؟
النا: یعنی «نورانی»... البته یه معنی دیگه هم براش گفتن؛ «زیباترین زن دنیا».
آرش با لبخند گفت:
آرش: چه عالی واقعا مناسب شماست
گونههای النا از خجالت رنگ گرفت
در همان لحظه گارسون سفارششان را روی میز گذاشت و النا در دلش خدا را شکر کرد انگار درستبه موقع از خجالت نجاتش داده بود.
بخار چای آرام روی صورتش می نشست و اضطرابش را کم میکرد.
چند دقیقه بعد آرش پرسید:
آرش: باقلوا رو امتحان نمیکنید؟
النا: هنوز نه الان امتحان میکنم
النا لبخند کوتاهی زد، تکهای از باقلوا را برداشت و مزه کرد.
برخلاف چیزی که انتظار داشت، واقعاً خوشمزه بود.
اما نمیخواست این را به آرش نشان بدهد.
النا: بد نیست... خوبه.
آرش لبخندی زد؛ لبخندی که انگار از همان جواب کوتاه هم راضی بود...
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️
☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_چهارم
آرش: میدونستم خوشتون میاد.
النا یک تای ابرویش را بالا انداخت.
النا: از کجا انقدر مطمئن بودین؟
آرش شانهای بالا انداخت.
آرش: چون بار اول که دوستم رو آوردم اینجا، اولش میگفت باقلوا دوست ندارم... اما بعد از اون خودش سفارش میداد.
لبخند محوی گوشهی لبهای النا نشست چند لحظه ای سکوت میانشان حاکم بود و آرش جرعه ای از چایش را نوشید و رو به النا گفت
آرش : منتظر کسی هستید؟
النا : نه چطور؟
آرش : آخه به نظرم قدم زدن بعد از بارون، وقتی یکی کنارت باشه، قشنگتره.
النا : نه من تنهایی قدم زدن بعد از بارون رو دوس دارم شما چرا تنها اومدید
آرش : یکی از دوستام قرار بود بیاد، ولی دقیقه آخر کاری پیش اومد.
النا سری تکان داد و دوباره به چای در دستش خیره شد
آرش از جا بلند شد به سمت پیشخوان رفت، حساب را پرداخت کرد و دوباره کنار میز برگشت،کتش را برداشت و رو به النا گفت
آرش : من حساب کردم ؛ و امیدوارم بازم ببینمتون النا خانوم
آرش مکثی کرد و دوباره گفت
آرش :فکر کنم هنوزم زیباترین بانو مناسب ترین معنی برای اسمتونه
این را گفت و مجال تشکر یا اعتراض از سوی النا را نداد و به سمت خروجی کافه حرکت کرد
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️
☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_پنجم
النا خیره به چای در دستانش در فکر فرو رفت و لبخند محوی گوشهی لبش نشست بعد از صرف چای از کافه بیرون زد هوا کمکم رنگ شب به خود میگرفت و از آنجایی که کلی پیاده روی کرده بود و مسیر کافه تا خانه فاصله داشت تصمیم گرفت با اسنپ به خانه برگردد.
بیرون کافه قدم می زد و منتظر اسنپ بود فکرش سمت اتفاقات چند لحظه پیش بود و هر چند وقت یکبار به خودش نهیب میزد که بس کن النا مگر به عمرت پسر ندیده ای در همین حین ماشین رسید و سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد چه به موقع سوار شد چون باران باز هم شروع به باریدن گرفت راننده که پیرمرد کهنسالی بود گفت
راننده: باباجون چه به موقع ماشین گرفتی انگاری شصتت خبردار شده بود بارون میاد
چقدر از شنیدن کلمه باباجون دلش گرفت پدرش هم همیشه همینطور صدایش میزد اما لبخند ملیحی زد و گفت
النا : بله احساس می کردم قراره باز بارون بیاد هم اینکه حوصله پیاده برگشتنو نداشتم
راننده : احسنت دخترم پس می بینم هنوزم هستن آدمایی که گاهی برای لذت بردن بیشتر از زندگی از وسایل نقلیه و چیزای هوشمند دوری کنن
النا خندید و گفت
النا : چطور مگه
راننده : اخه من یه نوه دارم بخواد تا سر کوچه بره ماست بخره به پاهاش زحمت راه رفتن نمیده سوار ماشین میشه میره خرید و میاد هی جوونی هی
النا ریز ریز می خندید به آن پیرمرد بانمک و دل پری که از نوه اش داشت
راننده : میگم باباجون شما کلاس چندمی؟
النا ناباورانه چشمهایش از حدقه زد بیرون البته عادت کرده بود که دیگران بخاطر استایل و چهره بیبی فیسش او را دانش آموز خطاب کنند در نهایت رو به پیرمرد گفت
النا : من دانشگاهم تموم شده پدرجان
راننده : جدی میگی باباجون؟ ماشاالله هزار ماشاالله اصلا بهت نمیاد حالا چی خوندی دخترم
النا : خیلی ممنونم من طراحی دکوراسیون داخلی خوندم
راننده : احسنت باباجون ایشالا موفق باشی
دخترم یه چیزی بگم؟
النا: بله بفرمایید
راننده: تا جوونی بیشتر راه برو بیشتر بخند عمر از چیزی که فکر میکنیم کوتاهتره
پیرمرد میخواست باز هم صحبت کند که ندای پایان مقصد در ماشین طنین انداز شد کرایه را پرداخت کرد و پس از خداحافظی به سرعت از ماشین خارج شد باران دوباره شدت گرفته بود. النا بارانیاش را روی سرش کشید و با قدمهای تند به سمت خانه رفت.
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️
☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_ششم
وارد خانه که شد نیم بوت هایش را درآورد و خطاب به مادرش گفت
النا : سلاااااااااااام بر بهترین مامان دنیا
مادر : سلام دختر قشنگم چطور بود خوش گذشت ؟
همین کافی بود تا برای لحظه ای النا دوباره به آرش فکر کند اما زود خودش را جمع و جور کرد و گفت
النا : آره مامانی خیلی خوب بود جات خالی
مادر: نه قربونت من سینوزیت دارم اذیت میشم
در همین هنگام آلا وارد سالن شد و گفت
آلا : سلام اجی ؛ مامان شام چیه من دلم پیتزا میخواد
مادر : من سر درد داشتم کل امروز نتونستم شام درست کنم ببخشید مادر
آلا : وای مامان نگو که شام املته
النا : خُبه خُبه چند بار شام املت خوردی که داری میگی جیرجیرک؟ پاشو بریم ببینیم وسایلشو داریم یا بریم بخریم
آلا : من پیتزای بیرونو میخوام الان خونگی دوس ندارم
النا : حالا این دفعه رو عجالتا بزرگی کن و خونگی بخور تا سری بعد شام میریم بیرون
آلا با اکراه قبول کرد و سمت آشپزخانه حرکت کرد و در حال چک کردن وسایل پیتزا بود مادر النا لبخندی از این مدیریت النا زد
النا بیشتر رفیق و همدمش بود تا فرزند
آلا : اجی سوسیس و نون پیتزا و پنیر نداریم
النا : عیب نداره بپوش بیا بریم بخریم
آلا باشه ای گفت و رفت لباس پوشید و آمد مادر همیشه یک کارت خرید خانه روی میز کنار در می گذاشت برای خرید اقلام خانه آلا زود آن را برداشت و به سمت در پا تند کرد همراه النا از خانه بیرون زدند در مسیر منتهی به سوپرمارکت النا گفت
النا : آجیه قشنگم من میدونم که تو خودت عاقل تر از اون حرفایی که من بخوام چیزیو یاداوری کنم یا نصحیتت کنم ولی مامان دست تنهاس خرج خونه و من و تو روی دوشش هست کارای خونه هم هست درسته ما هم کمکش می کنیم تو کارای خونه ولی بازم کم میاره اینجور وقتا که میبینی حالش خوب نیست بهش گیر نده
آلا : من که چیزی نگفتممم
النا : باشه حالا از این به بعد حواستو جمع کن
آلا : اوکی
از سوپری خرید های مورد نیاز را انجام دادند و برگشتند النا و آلا به کمک هم پیتزا درست کردند نتیجه همکاری دو خواهر این بود که پیتزای معرکه ای درست کردند اما در عوض آشپزخانه رامنفجر کردند در آخر النا تمیز کردن آشپزخانه را به عهده گرفت و آلا هم ظرفها را شست دیگر وقت خواب رسیده بود النا عاشق شیر سرد قبل از خواب بود اما زمانی که شام فست فورد میخورد قید شیر را می زد سمت اتاقش حرکت کرد و چراغ اتاقش را روشن کرد هنوز خستگی پیاده روی از تنش بیرون نزده بود دوش کوتاهی گرفت لباسهایش را عوض کرد و موهایش را سشوار کشید و روی تخت افتاد گوشی اش را برداشت تا قبل از خواب در شبکه های اجتماعی چرخی بزند که...
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️
☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_هفتم
پارت ۷
که پیام نگین در گروه تلگرامیشان را می بیند
نگین : سلاااام به بهترین دوستای دنیااا🤍 پنجشنبه تولدمه و هیچ عذری قبول نیست ساعت ۶ توی کافه منتظرتونم راستی با کادو بیاید! 😌🎁 یه سورپرایزم دارم ؛قراره یه نفر دیگه هم به جمعمون اضافه بشه، ولی فعلاً چیزی نمیگم دوستون دارم منتطرتونم باااای🤍
لبخندی رو لبانش نقش می بندد از این حجم شیطنت نگین هم دعوت می کند و هم اجبار به رفتن
دوستی او و نگین وارد سال چهاردهمش شده بود و از دوران دبستان با هم بودند چشمانش که خسته میشود گوشی را کنار می گذارد و به خواب می رود
نور آفتاب از لای پرده روی صورتش افتاده بود و النا بیدار شد نگاهی به ساعت کرد ۱۰ صبح را نشان می داد بلند شد آبی به سر و صورتش زد آلا مدرسه بود و مادرش هم سرکار بود همیشه دلش برای مادر زحمتکشش می سوخت همیشه با خودش فکر میکرد مادرش از صبح تا عصر پشت باجه بانک می نشیند بعد هم خسته به خانه برمیگردد و باز دغدغهی زندگی را دارد همین فکرها باعث میشد النا هر روز بیشتر به پیدا کردن کار فکر کند
مادر النا متصدی امور بانکی بود و در کارش خبره بود و خواهرش آلا کلاس هشتم بود اینطور نمیشد باید سرکار می رفت تا کمی بار مشکلات را از دوش مادرش بردارد النا سمت میز نهار خوری رفت و صبحانه خورد همیشه عاشق صبحانه بود و بدون صبحانه پا در خیابان نمی گذاشت حتی اگر دیرش میشد لقمه میگرفت و با خود می برد پس از صرف صبحانه ی مفصل سمت فریزر رفت بسته گوشتی درآورد تا دیزی بار بگذارد آن هم در گمج( قابلمه سفالی) النا همیشه وسایل و سبک سنتی را به مدرن ترجیح میداد و عاشق خانه های سنتی حیاط دار با حوض و فواره و باغچه های پر از گل بود همیشه در تخیلاتش خود را صاحب چنین خانه ای می دید...
بخار دیزی آرامآرام فضای خانه را پر کرده بود
النا کنار پنجره ایستاد
قطرههای باران دیشب هنوز روی برگهای باغچه برق میزدند در فکر فرو رفت و به تولد پنجشنبه نگین فکر کرد...
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️
☕️ چای دوم | رمان عاشقانه🤍🌱
#بخش_اول : #سقوط
#پارت_هشتم
در همین هنگام به ذهنش رسید که به سایت های جویای کار و استخدامی سر بزند چندین آگهی را زیر و رو کرد اما هیچکدام که مناسب باشد پیدا نکرد
یکی حقوق پایینی داشت
یکی ساعات کاری طولانی داشت
یکی سابقه کاری چندین ساله می خواست
یکی اصلا مطابق رشته اش نبود
نا امیدانه لب تاب را بست و سرش را روی میز گذاشت صدای زنگ تلفن باعث شد از آن حال و هوای یاس و نا امیدی بیرون بیاید و خب کسی نبود جز نگین
النا : سلام
نگین : سلااااااااامممممممم بر عشق خودم الی قشنگم
النا : خندید واقعا نگین همیشه حال او را خوب می کرد
النا : قربونت برم چطوری حالت خوبه تولدت مبارک خانوووووووم
نگین : اوف قربونت برم همیشه پیش پیش تبریک میگی خب ناناز بگو ببینم امروز جایی کاری نداری آخه من هنوز لباس نخریدمممممم
النا : نه راستش عصر بیکارم
نگین: پس حله عصر میام دم خونتون
النا : نه نه خودم میام می خوام
نگین هیس بابایی نثارش کرد و بدن اینکه اجازه مخالفت به او بدهد بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد
النا خندید و بلند شد سری به آبگوشت زد عالی شده بود و داشت جا می افتاد
نگاهی به گلدان هایی که در کنار پنجره جا خوش کرده بودند انداخت چند روزی بود که از نعمت آب برخوردار نبودند و لب تشنه به قطرات باران روی شیشه های پنجره نگاه می کردند النا عاشق آن قسمت از خانه بود به گفته ی او در آن قسمت از خانه زندگی جریان داشت
آبپاش را پر از آب کرد و گل و گیاهان تشنه را سیراب کرد دستمالی نم دار برداشت و برگ های آنان را غبار روبی می کرد و گویی دوست چندین و چند ساله اش را دیده باشد شروع کرد با آن ها گفت و گو کردن
آخرین برگ را هم با دستمال آرام تمیز کرد و گلدان را سر جایش گذاشت ونگاهی به گوشهی سبز خانه انداخت و لبخند زد
انگار با آب دادن به گلها خودش هم کمی جان گرفته بود.
نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
خب النا... حالا نوبت خودته
و از کنار پنجره فاصله گرفت.
ادامه دارد...☕️
اگر از داستان خوشت اومد، کانال رو به دوستات معرفی کن. 🤍
@chay_2☕️