؛
با ذره تربتی ز ِغبارهای چادرت ،
از گوشهٔ خرابه مرا کربلاء بده / خانمسهساله .
کاش پیرمرد هِل فروشِ شارع الرسول بودم و خونهم تو پایین شهرِ نجف، ولی الآن به جای اینجا، اونجا تو حرمش بودم...
˒˒ به جایی میرسد آدم ك بعد از گریه مي گوید ؛
میان ِاین همه بیگانه صدرحمت به تنهایی ./