هدایت شده از حکایت های شیرین
🚨 حکایت
هیجان
- آقای دکتر، عذر میخوام مستقیم به خودتون زنگ زدم، آخه فرموده بودید علائمم شدید شد بهتون اطلاع بدم، الانم قفسه ی سینه و پشتم خیلی درد میکنه...
+خواهش میکنم خانم رهایی، بله خودم گفته بودم، الانم در خدمتتون هستم، قبلا هم که چند باری منزل ویزیتتون کردم. از شانس خوبتون به شما نزدیکم.
- فقط آقای دکتر، ما جا به جا شدیم، البته خوشبختانه تو همون منطقه هستیم
+اوکی، من مشغول رانندگی هستم، لطفا آدرس جدید رو برام اس مس کنید. اگرم کاری ندارید فعلا خدانگهدا.....
دستی از تَرک موتور سیکلت، گوشی را میقاپد و از لابه لای ماشینهای در ترافیک مانده فرار میکند.
-آفرین حسام، تو کارت درسته، این گوشیم مالِ خودت، واقعا نازِ شصت داری پسر
+ چاکرم کامی جون، تو هم دست فرمونت یکِ یکِ
- میگم حسام خوبه که بقول معروف ما بچه مایه دار هستیم و فقط واسه هیجانش این کارو میکنیم، ( با خنده ) اگه واقعا کارمون این بود دیگه چیکار می کردیم.
+( با لبخند ) آره کامی راست میگی...
میگم بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم بعد منو جلو در خونه پیاده کن.
ساعتی بعد حسام با کلید وارد منزل می شود و از دیدنِ مادرش که در کف هال افتاده شوکه میگردد.
نیم ساعت بعد تکنسین اورژانس خبر فوت مادرش را به او می دهد...
روز بعد حسام گوشی سرقتی را به قصد پس دادن روشن می کند، اما آدرس منزلشان در یکی از پیامک ها بدجور به او دهن کجی می کند...
╭───᪣
@Hekayat_Shirin | حکایت های شیرین
╰───────────────────᪣
هدایت شده از حکایت های شیرین
☯️ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﺮپیچ ﻭ ﺧﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺳﺨﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﻩ ﺳﻘﻮﻁ می کند ،
ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺟﺎ ﻓﻮﺕ می کند ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﻣﺪﺍﺩﯼ ﻧﺠﺎﺕ می یاﺑﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ داده می شود
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻪﻣﻼﻗﺎﺕ ﺍﻭ می رود ، ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ می شود ﮐﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ، ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﺳﺖ!
ﺳﻮﺍﻝ :
ﺍﮔﺮ ﭘﺪﺭ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟!
چندثانیه فکر کنید سپس بخوانید
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﯼ ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧد
ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﺪ؟!
ﺍﮔﺮ ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦﺳﻮﺍﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺭﺳﺖ می دادیم
ﺑﻠﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩ
ﻣﮕﺮ ﻓﻘﻂ یک ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﺎﺷﺪ؟!
ﺍﻣﺮﻭﺯه ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﯿﺮ ﺗﻔﮑﺮﺍﺕ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺍﯼ می تواند ﺑﺎشد !
╭───᪣
@Hekayat_Shirin | حکایت های شیرین
╰───────────────────᪣
هدایت شده از حکایت های شیرین
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز بیشتر لبخند بزن
چون تو لایق لبخندی
تو لایق یه زندگی شاد هستی
برای چی باید ناراحت باشى؟
برای چی باید کم بیاری؟
زندگی به لبخندای تو احتیاج داره
به قوی بودن تو نياز داره
تو تظاهر کن به لبخند
تظاهر کن به شادی
شادی خودش راهش رو پيدا میکنه
واسه واقعی شدن🧡
╭───᪣
@Hekayat_Shirin | حکایت های شیرین
╰───────────────────᪣
هدایت شده از حکایت های شیرین
✅️ #داستان_آموزنده
🔆جلودارى الاغ !
شخصى در بستر مرگ بود، دستور داد همه بستگان و دوستانش كنار بسترش بيايند تا او از همه آنها حلاليت بطلبد، اين كار انجام شد، و در آخر گفت : شتر سوارى مرا نيز بياورند تا از او حلاليت بطلبم ، شترش را آوردند، او دست بر گردن و صورت شتر كشيد و گفت : من مدتها بر تو سوار مى شدم ، تو براى من زحمت فراوان كشيدى ، اگر در اين مدت از من آزار و زحمتى ديدى و در علوفه تو كوتاهى كردم ، مرا ببخش و حلال كن . شتر گفت : هر چه آزار و بدى به من كردى همه را بخشيدم ، مگر اين گناه را كه گاهى افسار مرا به پالان الاغى مى بستى و خودت سوار بر الاغ مى شدى و مرا به دنبال الاغ مى بردى ، و مردم نگاه مى كردند و مى ديدند كه جلودار من الاغى شده است ، من هرگز اين گناه تو را نمى بخشيدم ، تو چرا هتك احترام من نمودى و الاغى را بر من مقدم داشتى ، مگر نمى دانستى كه مقدم داشتن نادان و ابله بر بزرگ و دانا، جنايتى نابخشودنى است !
.
╭───᪣
@Hekayat_Shirin | حکایت های شیرین
╰───────────────────᪣
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🌿 پند | هر چیزی زمان خودش را دارد
گاهی به زندگی دیگران نگاه میکنیم و احساس میکنیم از همه عقب افتادهایم. یکی ازدواج کرده، یکی خانه خریده، یکی موفق شده و دیگری به آرزویی رسیده که ما هنوز برایش تلاش میکنیم.
اما فراموش نکن که زندگی هیچکس شبیه دیگری نیست.
گل رز و درخت گردو هر دو رشد میکنند، اما زمان شکوفه دادن و میوه دادنشان یکی نیست.
اگر امروز هنوز به چیزی که میخواهی نرسیدهای، به این معنی نیست که قرار نیست به آن برسی. شاید مسیر تو طولانیتر باشد، شاید هنوز باید چیزهایی یاد بگیری یا آدمی که باید بشوی، هنوز در حال ساخته شدن است.
خودت را با کسی که فصل دیگری از زندگیاش را میگذراند مقایسه نکن. آرام ادامه بده؛ بعضی اتفاقهای زیبا فقط کمی دیرتر از چیزی که انتظار داریم، از راه میرسند. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🪶 ضربالمثل | «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب»
معنی:
وقتی کار از حدی بگذرد و مشکل به مرحلهای برسد که دیگر تفاوت چندانی در نتیجه نداشته باشد، مقدار بیشتر یا کمتر آن اهمیت چندانی ندارد.
ریشه و مفهوم:
این ضربالمثل از یک تصویر ساده و قابلفهم آمده است؛ وقتی آب از سر انسان بالاتر برود، دیگر یک وجب بالاتر یا چند وجب بالاتر بودن، اصل خطر را تغییر نمیدهد.
در زبان مردم، این جمله بیشتر زمانی به کار میرود که کسی از یک مرز مهم عبور کرده باشد و بخواهد بگوید: «حالا که کار به اینجا رسیده، دیگر تفاوت چندانی ندارد.»
مثال:
وقتی کسی مدتها درس خواندن را عقب انداخته و امتحانش نزدیک شده، ممکن است با شوخی بگوید:
«آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب!»
🌱 حرف آخر:
این ضربالمثل فقط درباره بیخیالی نیست؛ گاهی هشداری است که نشان میدهد نباید اجازه دهیم یک مشکل آنقدر بزرگ شود که کنترلش سخت شود.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🌙 شب بخیر
شبتون آرام و دلتون سبک 🌙✨
هرچه امروز خستگی و دلخوری بود، پشت درِ امشب جا بذارید.
زندگی آنقدر کوتاهه که نباید غصههای دیروز رو به خواب امشب ببریم.
چشمهاتون رو ببندید و با خیال فردایی بهتر بخوابید؛
شاید فردا همان روزی باشد که مدتها منتظرش بودید. 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
📖 حکایت | سایهی درخت
مردی زیر سایهی درختی نشسته بود و از گرمای هوا شکایت میکرد.
پیرمردی که از آنجا میگذشت گفت:
«اگر این درخت زبان داشت، از تو میپرسید چرا از چیزی شکایت میکنی که دارد از تو محافظت میکند؟»
مرد نگاهی به درخت انداخت و گفت:
«راست میگویی؛ آنقدر به چیزهایی که ندارم فکر کردم که نعمتی را که همین حالا بالای سرم بود، ندیدم.»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«آدمی گاهی درست وقتی دنبال خوشبختی میگردد که خوشبختی، بیصدا کنار خودش ایستاده است.»
پند:
قبل از اینکه برای نداشتههایت غصه بخوری، نگاهی به داشتههایت بینداز؛ شاید چیزی که آرزویش را داری، همین حالا در زندگیات باشد. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🪶 ضربالمثل | «کار امروز را به فردا میفکن»
معنی:
یعنی کاری را که امروز میتوان انجام داد، بیدلیل به روز بعد موکول نکن؛ چون ممکن است فردا شرایط مناسب نباشد یا کارها روی هم جمع شوند.
ریشه و مفهوم:
این ضربالمثل از تجربهای قدیمی در زندگی مردم شکل گرفته است. انسانها از گذشته میدانستند که عقب انداختن کارهای ضروری، معمولاً باعث بیشتر شدن زحمت و دردسر میشود. به همین دلیل این جمله بهمرور به صورت یک پند عامیانه میان مردم رواج پیدا کرد.
در فرهنگ فارسی، این مفهوم با عبارتهای مختلفی بیان شده و در ادبیات و حکمت نیز تأکید زیادی بر ارزش وقت و فرصت شده است.
پیام ضربالمثل:
فرصت امروز تضمینی برای فردا نیست. اگر کاری ارزش انجام دادن دارد و امکان انجامش همین حالا وجود دارد، بهتر است آن را بیدلیل عقب نیندازیم. ⏳
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🌞 صبح بخیر
صبحتون بخیر و دلتون روشن 🌱☀️
امروز رو با دلِ آرام شروع کنید؛
گاهی یک اتفاق کوچک، یک لبخند ساده یا یک حرف مهربانانه میتونه مسیر تمام روزمون رو عوض کنه.
امیدوارم امروز سهم دلتون از زندگی، آرامش، امید و اتفاقهای قشنگ باشه. 🤍✨
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت هفدهم از ۲۰
خواستگاری غیرمنتظره و کادوی رازآلود!
از سالن همایشهای استان که آمدیم بیرون، زمین و زمان رقصِ پیروزیِ ما را تماشا میکردند! کامران توی حیاط داد و فریاد راه انداخته بود و با شیرینیِ دانمارکی که از بوفه خریده بود، دانشجوها را سیراب میکرد.
ترانه با همان شال بنفش و چشمهای درشتِ پر از اشکش، درست روبهروی من ایستاده بود. بادِ خنکِ اردیبهشتماه موهای خرماییاش را توی صورتش میرقصاند. سوئیچِ ۲۰۶ آلبالوییاش را از کیفش درآورد، گرفت سمتم و با لحنی که ناز و غرور توی آن موج میزد گفت:
— «خب آقای مهندس حسینی! حالا که سهراب فرار کرد فرانکفورت و جامِ برندگی مالِ ما شد، افتخار میدید سوارِ ۲۰۶ آلبالویی بشید یا باز هم شاهِ هوندا ناز میکنه؟»
من کاپشن چرمِ بابا را روی شانهام جابهجا کردم، نگاهی به هوندا ۱۲۵ قرمزم انداختم که زیر سایهی درختِ چنار با غرور ایستاده بود، و بعد سوئیچِ ۲۰۶ را از دست ترانه گرفتم:
— «خانمِ امیری! شاهِ هوندا امشب به احترامِ خانمِ مهندس، فرمانرواییِ ۲۰۶ را قبول میکنه! بشین که بریم!»
ترانه پرید صندلیِ شاگرد. خودم پشتِ رول نشستم. دنده را جا زدم و با یک حرکتِ نرم ماشین را از درِ اصلی آوردیم بیرون. اتوبان چمران خلوت بود و غروبِ نارنجیرنگِ تهران از پشت شیشههای دودیِ ۲۰۶ چشمنوازی میکرد.
توی راه، ترانه ضبطِ ماشین را روشن کرد. صدای یک موزیکِ نوستالژیک و آروم فضای ماشین را پر کرد. ترانه تکیه داد به پشتی، سرش را چرخاند سمتِ من و با صدای بسیار آهستهای گفت:
— «پیمان... دیشب که فایلمون پاک شد، واقعاً فکر کردم همهچیز تموم شده. فکر کردم مجبورم برم آلمان... اما تو طوری پام ایستادی که هنوزم باورم نمیشه.»
دستِ راستم را از روی دنده برداشتم، نگاهی عمیق به چشمهایش انداختم و گفتم:
— «ترانه... بهت گفته بودم، شاهِ هوندا رفیقِ نیمهراه نیست. تو فقط شریکِ پروژهام نبودی... تو همون دخترِ ۲۰۶سواری هستی که روز اول زد راهنمای موتورم رو شکست، ولی کلِ دلم رو برد!»
ترانه لپهایش سرخ شد، سرش را انداخت پایین و با لبهی شالش بازی کرد. خندهی نازش کلِ اتاقِ ماشین را روشن کرد:
— «پس قبول داری که از روز اول عاشقم بودی؟»
— «پررو نشو خانم! هنوز خسارتِ اون راهنما رو حساب نکردیم!»
هر دو زدیم زیر خنده. اما درست زمانی که ماشین را جلوی درِ خانه حاجآقا امیری پارک کردم، دیدم یک مرسدس بنزِ مشکیِ مجلل جلوی در پارک شده و چراغهای خانه روشن است.
ترانه رنگش پرید: «وای... بابام مهمون داره! پیمان تو هم باید بیای تو!»
— «چی؟! من با این کاپشن چرم و کتانی آدیداس بیام تو خواستگاری یا مهمونیِ حاجآقا؟!»
ترانه دستم را محکم گرفت: «آره! تو باید باشی. بدو!»
دست به دست هم وارد سالنِ بزرگ و مجللِ خانه امیری شدیم. حاجآقا امیری با یک کتوشلوارِ مرتب روی مبل نشسته بود. اما مهمانِ اصلی، نه سهراب بود و نه کَسِ دیگری... استاد شریفی بود!
استاد شریفی با دیدنِ ما از جا بلند شد، لبخندی زد و رو کرد به حاجآقا امیری:
— «جناب امیری! من امشب اومدم اینجا نه به عنوان استادِ دانشگاه، بلکه به عنوان نمایندهی این پسرِ بامعرفت و جربزهدار! پیمان امروزه نشون داد که یک مدیر و حسابدارِ واقعی و یک مردِ کامل سرسخته. اومدم رسماً برای پیمان از ترانه خانم خواستگاری کنم!»
من و ترانه شوکه شدیم! چشمهای ترانه از تعجب و شوق درشت شد و من هم نفسم توی سینه حبس شد.
حاجآقا امیری از پشت مبل بلند شد، آمد جلو، نگاهی به من انداخت، دستش را گذاشت روی شانهام و با لبخندی پدرانه گفت:
— «استاد شریفی! نیازی به وساطت نبود... من خیلی وقته که سوئیچِ زندگیِ دخترم رو دادم دستِ شاهِ هوندا!»
ترانه از خوشحالی پرید بغلِ بابایش، و استاد شریفی یک جعبهی کادوی کوچکِ مخملِ قرمز از جیبش درآورد و داد دستِ من:
— «پیمان جان! اینم کادوی هیئتداوران و من به شما دو نفر... بازش کن!»
جعبه را باز کردم. داخل آن دو تا کلیدِ نقرهای بود با یک پلاکِ حکشده: دفتر مشاوره مالی و حسابداری امیری و حسینی!
ترانه با دیدنِ پلاک، لبخندِ فوقالعادهای زد، آمد نزدیکم و زیر گوشم زمزمه کرد:
— «خب آقای شریک... از فردا کلکلِ واقعی توی شرکت شروع میشه!»
من هم چشمکی زدم و گفتم: «با هوندا میریم شرکت یا ۲۰۶ آلبالویی؟!»...
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🌙 شب بخیر اهل حکایت
قصهی امروز هرچه بود، گذشت...
امشب دل را به آرامش بسپاریم و چشمها را به امید فردایی روشن ببندیم.
شاید فردا، زیباترین فصل حکایت زندگیمان باشد. 🌙📖✨
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ