و بدترین تجربهی زندگی آنجاییست که میفهمد عقل راست میگفت.
و در نهایت عقل و قلبت همنظر میشوند و این تمام ماجراست.
اما کاش اینطور بود...
گریز میزند قلبت..
تقلب میکند دور از چشم عقل..
با صدای اولین باران پاییز
با پژواک آخرین خندهات
با اولین خیابان
با اولین گریه
با اولین زخم
با اولین مرحم شدنت
با آخرین نگاهت
دست خودش نیست...
ویرانهای از دل اون ساختی و روی آن زندگیات را بنا کردی!
نگاهت میکند و چه بیهوا در قلبش زبانهای میکشی خود را!
عقل نهیب میزند و خود را جمع و جور میکند و میگردد؛ تکه هایش را از گوشه و کنار شهر جمع میکند و در دست میگیرد...
نگاهت میکند و هنوز هم خندههایت، چشمهایت و نگاهت روح اورا تا استخوان میلرزانند..
تکههای شکستهاش بی اختیار دوباره میافتند و پاره پاره میشوند...
روی زمین زانو میزند و سعی میکند دوباره جمعشان کند...
چشم هایش تار است..نباید باشد.. با پشت دست سریع پاکشان میکند و سعی بر عادی جلوه دادن همه چیز... اما ناگهان تمام میشود...
زور عقل تمام میشود و مرد از پا میافتد
فقط باور دیدار دوباره تو سخت نبود
کمی سخت تر از آن این بود که....
او فقط...
میدانی؟!...
تو را با غیر میبیند صدایش در نمیآید...
به دیوار تکیه میدهد و خود را در کنارت تصور میکند..
چ رویای شیرینی!
شیرینی به مزهی زهر و حتی شیرین تر!
روایت یک دل
هدایت شده از زهرایِعَلـی+👧🏻💕
اگه برام آهنگ بفرستی، دیگه هرجا بشنومش یاد تو میوفتم.