هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | یک
یک ویدیو از گلزار شهدای میناب دیدم. باران میبارید. یادم افتاد توی میناب خیلی کم باران میبارد، برف که هیچی. بیشتر ماههای سال هوا گرم است و گرم یعنی تا ۴۰ یا ۵۰ درجه. سمیه گفت آن زمستانی که شما فکر میکنید اینجا نداریم.
محمد عاشق برف بود. برادر و خواهرها هم. هیچکدام به برف دست نزده بودند. محمد اصرار داشت برف ببیند و آدمبرفی درست کند. آرزویش بود. بخاطر همین آرزوی محمد رفتند مسافرت. رفتند جایی که برف باریده باشد و آدمبرفی درست کردند و عکس گرفتند. بالاخره هوا آنقدر سرد بود که محمد دستکشهای گرم آبیاش را بپوشد و دنبال شاخههای کوچک بگردد برای دستهای آدمبرفی.
محمد قبل از این که با بمبهای آمریکایی شهید شود دو بار برفبازی کرده بود. طاهره گفت: «خیلی خوشحالم که محمد برف باریدن رو از نزدیک دید.»
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
بیایین بهم بگین این روزها چی نیاز دارین برای اینکه خودتون چاپش کنید و ازش استفاده کنید و اینها؟ طرح پرچم ایران، یه جملهی خاص، شعار... انشاءالله بتونم طراحی میکنم و فایلش رو رایگان همینجا براتون میذارم که ازش هرجایی که خواستید استفاده کنید. :)))
@saballahyar
هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | دو
سمیه، خواهر محمد، تعریف میکرد که: توی همهی تولدها، محمد میپرید جلوی کیک. میخواست خودش شمع تولد را فوت کند. فرقی نداشت تولد خودش باشد یا تولد من یا دخترخاله. همیشه دوست داشت تولد بگیرد. بعضی وقتها با مامان و بابا میآمدند خانه، با کیک تولد. تولد هیچکدام از ما نبود، عید و جشن هم نبود. یک روز معمولی بود که محمد دوست داشت جشن تولد بگیرد. محمد ده سال بیشتر پیش ما نبود اما بیشتر از من - که چند وقت دیگر ۲۸ ساله میشوم - شمع تولد فوت کرده بود. فکر کنم به جای همهی سالهایی که پیش ما نیست برای خودش جشن تولد گرفت.
*شهیده حنانه مهدیخواه، نوهی خالهی محمد، دانشآموز کلاس اول در مدرسهی «شجرهی طیبه» میناب بود.
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers