eitaa logo
[ چِنـآرکــ ]
742 دنبال‌کننده
190 عکس
12 ویدیو
174 فایل
.چنآرِ کوچکِ آسمان. استفاده‌ی شخصی از طرح‌ها (بدون ایجاد تغییر و پاک کردن آیدی) مشکلی نداره؛ اما استفاده‌ی تجاری و تبلیغی از طرح‌ها مجاز نیست. بله: https://ble.ir/chenaarak تلگرام: https://t.me/chenaarak اینستاگرام: @_chenarak جهت ارتباط: @saballahyar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | دو سمیه، خواهر محمد، تعریف می‌کرد که: توی همه‌ی تولدها، محمد می‌پرید جلوی کیک. می‌خواست خودش شمع تولد را فوت کند. فرقی نداشت تولد خودش باشد یا تولد من یا دخترخاله. همیشه دوست داشت تولد بگیرد. بعضی وقت‌ها با مامان و بابا می‌آمدند خانه، با کیک تولد. تولد هیچ‌کدام از ما نبود، عید و جشن هم نبود. یک روز معمولی بود که محمد دوست داشت جشن تولد بگیرد. محمد ده سال بیشتر پیش ما نبود اما بیشتر از من - که چند وقت دیگر ۲۸ ساله می‌شوم - شمع تولد فوت کرده بود. فکر کنم به جای همه‌ی سال‌هایی که پیش ما نیست برای خودش جشن تولد گرفت. *شهیده حنانه مهدی‌خواه، نوه‌ی خاله‌ی محمد، دانش‌آموز کلاس اول در مدرسه‌ی «شجره‌ی طیبه» میناب بود. نویسنده: زهرا سادات جوادیان تصویرگر: صبا اله‌یار @wearenotnumbers
شهید محمد پیرزاده و شهیده حنانه مهدی‌خواه؛ شهدای کوچک میناب. ⭐️ @chenaarak
[ چِنـآرکــ ]
سلام! وقت همگی به خیر باشه⭐️☁️. این چند روز کلی پیام ازتون دریافت کردم در رابطه با چاپ کردن استیکرها
بچه‌ها جون اگر بازم سفارش دارید زودتر بهم بگید که براتون ثبت‌ش کنم💘. طبق خواسته‌هاتون تصمیم گرفتم که😭؛ بالای ۱۲ عدد استیکر بخواید ارسال رایگان باشه⭐️. و بالای ۴۰ عدد استیکر هم ۱۰ درصد تخفیف و ارسال رایگان🌱. ارسال به زنجان هم کلا رایگان😂🦦.
پوستر طراحی شده؛ برای مراسم روز دختر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. ⭐️ @chenaarak
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 تیزر مراسم روز دختر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. پوستر، تصویرگری و تایپوگرافی: صبا اله‌یار موشن: نگین مهدیون نریشن: میلاد عیوضی آهنگساز: سعید پورعلی ⭐️ @chenaarak
هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | سه من یک سال از محمد کوچکترم. بعضی وقت‌ها می‌روم خانه‌ی دایی، بعضی وقت‌ها هم محمد می‌آید تا با هم بازی کنیم. مثلا همین ماه رمضان آمده بود خانه‌ی ما. آخر هفته بود. توی دستش یک بسته چیپس بود. گرفتش جلوی من و گفت بیا با هم چیپس بخوریم. گفتم من نمی‌خورم، روزه‌ام. محمد گفت من هم از مامانم اجازه می‌گیرم که امسال روزه بگیرم، شاید اجازه داد. جمعه‌ی هفته‌ی بعد بود. توی حیاط بازی می‌کردیم که گفت: «یاسین، من روزه‌ام.» وسط بازی وقتی حواسش نبود، دمپایی‌اش را برداشتم و یک گوشه‌ی حیاط قایم کردم. صدای اذان را شنیدیم و رفتیم افطاری بخوریم. یادم رفت دمپایی محمد را پس بدهم. فکر کردم خب، فردا که از مدرسه برگشت برایش می‌برم. فردا صبح محمد شهید شد و رفت بهشت هفتم. *یاسین، پسرعمه‌ی محمد، ۹ ساله است. آخرین خاطره‌ای که از محمد یادش بود را برایم تعریف کرد و گفت خیلی سختش است که ناراحت نباشد. گفت: «دلم برایش تنگ شده. شاید چند سال بعد که رفتم، نتوانم بروم بهشت هفتم. اگر بروم پنجم ششم، می‌توانم محمد را ببینم؟» نویسنده: زهرا سادات جوادیان تصویرگر: صبا اله‌یار @wearenotnumbers
لنگه دمپایی‌ای که جا ماند. :*) ⭐️ @chenaarak