.
«برشی از کتاب نجات از مرگ مصنوعی»
از توِ آفریننده باید چیزی در متن جا بماند و جدا شود و آن دیگریِ مخاطب باید احساس کند معتمد بوده و امری باارزش، نفیس و محرمانه با او تقسیم شده.
ما تنهاییم.
آن ها هم تنهایند.
میخواهیم همدیگر را ببینیم.
آدمها به همین دلیل میخوانند.
میبینند.
مینویسند.
میسازند.
میآفرینند و در همه اینها حدی و رنگی از افشاگری و خودشیفتگی هست. باید باشد. هنر همین است.
#حبیبه_جعفریان
@chiiiiimeh
.
.
امروز نوبت سنجش سلامت کلاس اول داشتی تهتغاری جانم. خیلی اتفاقی روز تولدت هم بود. تو هفت سال پیش هفدهم خرداد به دنیا آمدی. من و پدرت میدانستیم آخرین فرزندمان قرار است به دنیا بیاید. یعنی قبلتر دکتر گفته بود بیشتر از چهار بار عمل برای من بازی با مرگ است و باید تا آخر عمر قید بچهدار شدن را بزنیم. تقلایی هم نکردیم. بس بود برایمان بزرگ کردن دست تنهای دوتا دختر و دوتا پسر.
بعضی چیزها هست که وقتی بزرگتر شدی برایت تعریف میکنم. بعضی حرفهای یواشکی و درگوشی مادردختری را کنار گذاشتهام برای روزهایی که دختر جوانی شده باشی. مینشینم کنارت و بهت میگویم که همیشه برایم شبیه یک تکانه بودی. عین اشتیاق مبهمی برای فقدان چیزی که بهش میل شدیدی داشته باشم. بزرگ شدنت با یادآوری آزاردهندهای همراه بود. هر مرحلهای را که میگذراندی، دلشورهی بینامونشانی سرتاپایم را میگرفت.
احساس دلشوره مربوط به روزهای بیبازگشت و زمانهای سپری شده بود. توی کتاب واژهنامهی حزنهای ناشناخته هم گشتم ولی اسمی برایش پیدا نکردم. شاید خودم یک روز برای این احساس ناخوشایند اسمی گذاشتم. یک صفت انتخاب میکنم با پسوند فوبیا. شبیهترین چیز به ترس زنانهای که مختص روزهای وداع و تکرار نشدنی است. امروز که داشتی جواب تستهای بیناییسنجی و شنواییسنجی و هوش را میدادی آن حس ناشناخته باز سراغم آمد.
میدانی دخترم، امروز آخرین باری بود که مادر یک کودک هفت ساله بودم. آخرین باری که دست بچهای را میگرفتم و میبردمش برای سنجش و پشت در به انتظارش مینشستم. شاید آن روز که تو دختر جوانی بودی به حس و حال این روزهای من بخندی و بهم بگویی: «مامان چه چیزایی میگی. بهتر که بچههات بزرگ شدن.» و من احتمالا با دست میزنم روی پایم و بهت میگویم: «تو حالیت نیست مادر. من دلم برای اون روزهایی که تو بغلم جا میشدی خیلی تنگ میشه.»
#سنجش
@chiiiiimeh
.
.
جمعه است و تازه جلسه مثنویخوانی تمام شده. سهم ابیات امشب را خواندیم و هرکس رفت پی کارش. من اما بعد از تمام شدن جلسه تازه کارم شروع میشود. میگردم بین ابیات و باز میخوانم و میکاوم و نکته برمیدارم. به سختی از مثنوی کنده میشوم. امسال با دوستم قرار گذاشتیم تذکرةالاولیاء و منطقالطیر هم بخوانیم ولی من هی عقب انداختم و دست دست کردم.
هر بار پیام میداد که: «خواندی؟ شروع کردی؟ از این هفته فاطمه؟!» بهانه آوردم و عقب انداختم. آخر سر هم راستش را بهش گفتم: «من این روزا مست مثنویام. ببخشید نمیتونم برم سمت عطار، زینب جان!» بهم حق داد و گفت تجربهاش را قبلا داشته. امشب هم رسیدیم به ابیات هزارو پانصدم. عنوان این بود «مَن اَرادَ اَن یَجلِس مَعَ الله فَلیجلِس مَعَ اهلِ التصوّف»
مولانا چندین و چند مثال ناب میآورد برای اینکه بگوید اگر میخواهی همنشین خداوند باشی با کسانی که اهل خدا هستند همراه شو. صغری کبری میچیند، مثال میآورد، تشبیه و استعاره و تضاد ردیف میکند. چند تا از مثالها را برایتان مینویسم. سیلی که به دریا میریزد، دانهای که به مزرعه میرسد، نانی که در انسان حل میشود، هیزمی که تبدیل به روشنایی میشود.
سیل چون آمد به دریا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع گشت کشت
چون تعلق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هیزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد
#مثنوی
@chiiiimeh
.
.
به هر تقدیر، هر نوشته تیرک راهنمایی است که روز از آن گذر کرده و در منزلگاهی جای پایش را پشت سر گذاشته. روزهای عمر در ما میگذرند بیآنکه دیده شوند. از بس همزاد یکدیگرند. همه تکرار یک نت و یک تصویر مکرر که نه شنیدنی است نه دیدنی. عبور شبحی بیصورت و صوت در مه و آیندهای عکس برگردان گذشته و زمان حالی خالی!
#مسکوب
@chiiiiimeh
.
.
این قابلمهی دوستی است که از تهران برای ناهار آمده بود خانه ما (@masture). دیشب گفت قرمهسبزی پختم من هم قرار شد برنج بگذارم. ناهار خوردیم، بچهها بازی کردند و حالا رفته توی هتلی که در خیابان ارم گرفتهاند. من دارم ظرفهای عصرانه را جمعوجور میکنم و به این فکر میکنم که چقدر خوب شد یک روز به خودم جرات دادم و بهش پیشنهاد دوستی دادم.
کلاس یادداشتنویسی مطبوعاتی مجازی اسم نوشته بودم. همین دوستم شاگرد اول کلاس بود. خیلی خوب یادداشت مینوشت. تمرینهای کلاسی را طوری مینوشت که استاد میگفت با کمی بازنویسی آماده انتشار هستند. یک روزی که من از پس نوشتن یک یادداشت ساده هم برنمیآمدم رفتم و بهش پیام دادم و گفتم: «میشه با هم دوست بشیم؟!» و باب آشنایی را به همین سادگی باز کردم.
چند سال با هم نوشتیم و خواندیم و خودمان را به درد و دیوار کوبیدیم تا آن مرحله لعنتی و پرفشار را رد کردیم. میدانستم تنهایی از پسش برنمیآیم. من آدم دورهمی و انگیزه دادن و انگیزه گرفتن هستم. توی کار انفرادی میخشکم و احساس بیهودگی میکنم. بدون اغراق جان کندیم تا برسیم به جایی که برای گرفتن سفارش کار فقط احتیاج به گرفتن موضوع از سفارش دهنده داشته باشیم و بقیه را خودمان بنویسیم.
آنقدر نوشتیم تا با یک ف برسیم به فرحزاد و نوشتههایمان بدون دستور بازنویسی سردبیرها استحقاق انتشار در سایتها و مجلات را داشته باشند. خوشحالم که برای ساختن بعضی از دوستیها خودم پیشقدم شدهام. بارها این کار را کردهام. شاید یک روز همه را لیست کنم و دربارهشان بیشتر بنویسم. درباره نقش مهمی که بعضی دوستانم در زندگی من داشتهاند. درباره تمام تصویرهای مجازی که حالا ارزش این را دارند که حقیقی و همیشگی شوند.
#فرحزاد
@chiiiiimeh
.
.
تمرکزم پایین است. مغزم اتصالی کرده. زل زدهام به مانیتور و صدای مُقطَّع و بلند دو نفر را توی سرم میشنوم. شکل و شمایل گلادیاتورهایی را دارند که وسط میدان سنگی یک شهر باستانی یونانی در حال مبارزه هستند. متوحشانه به جان هم افتادهاند. نیمتنههای بدقوارهی شبهنظامی تنشان است با ریشوسبیلهای خاکوخلی. عرق از سر و رویشان شره میکند و شمشیرهای آهنی را بیوقفه به هم میکوبند.
تماشاچیها به امید پیروزی یکی و شکست آن دیگری برایشان کف و سوت میزنند و هورا میکشند. یکی از گلادیاتورها شتابزده رو میکند به من و میگوید: «برو سفارش کار بگیر، تولید محتوا کن، کپی رایتینگ، کار اجرایی، گزارش بنویس، خرج کلاسها و کتابخریدنها و هزینههای خودت رو در بیار.» آن یکی گلادیاتور که صورت عبوستری دارد، زورش چربیده. بدوبیراه میگوید و شمشیر برندهتری دارد.
بازوهای سترگش را بالا میبرد و فریاد میزند که: «بتمرگ سر نوشتن کتاب خودت. قلم خودتت رو به فنا نده. یادت رفته چقدر روی اینکه تصویر بسازی، لحن دربیاری، شخصیت بسازی و دیالوگ بذاری توی دهنش جون کندی؟!» تسلیم میشوم اما نزاعهای درونی تمامی ندارد. تابستان نمیتوانم دورهای شرکت کنم، کتابی بخرم و باید خیلی از چیزها را محدود کنم.
فعلا گلادیاتوری که زورم کرده کارهای بیربط نکنم، پیروز شده. راستش نمیدانم تا کی توی این مبارزه دوام میآورم. اینروزها حالم از اینکه جایی مشغول به کار نیستم خوشتر است اما از آن طرف ذهنم درگیر نیازهایی است که فقط کشیدن کارت بانکی از پسشان برمیآید. فعلا کاری جز صبوریکردن و تسلیم گلادیاتور زورگو شدن نمیتوانم انجام بدهم. باید ببینم پیشنهادِ وسوسهانگیزِ کار بعدی من را تسلیم آن یکی گلادیاتور میکند یا نه؟!
#گلادیاتور
@chiiiiimeh
.
.
لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و این مطلب از بیکاغذی نشر اطراف را بخوانید. واقعا نامه نوشتن همیشه جذاب بوده و هست.
https://atraf.ir/bikaghaz/%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d8%a7%da%af%d8%b1-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%87/
#نامه
@chiiiiimeh
.
.
🎐
ما گروهی داریم که فقط در آن کتابهای ایرانی جمعخوانی میکنیم، ماهی فقط یک کتاب. ماه قبل کتابی از فصیح خواندیم و این ماه یکی از کتابهای احمد محمود. توی این لینک درباره کتاب "زمستان ۶۲" نوشتم. اگر دوست داشتید با قلم فصیح آشنا بشوید، اين مطلب را بخوانید. بعد هم بروید سراغ کتاب "شراب خام" از فصیح که شخصیت اول داستان همان جلال آریان است که در کتاب زمستان ۶۲ همراهش هستیم.
🎈https://iranibekhanim.ir/blog/خوانشی-قصدگرا-از-زمستان-ساختگی-فصیح
@chiiiiimeh
.