🌞🌺سلام سلام🌺🌞
سلام سلام مامان جون
سلام سلام بابایی
خاله جون مهربون
عمه عمو خان دایی
سلام به دسته گلا
هم پسرا دخترا
سلام به مادر بزرگ
قصه گوی بچه ها
سلام به یک عروسک
پیر وجوون و کودک
گلای توی باغچه
به بلبل و شاپرک
سلام سلام صد سلام
هزار و سیصد سلام
به خواهر و برادر
به همگی احترام
#شعر
🌞
🌺🌞
🌞🌺🌞
join🔜 @childrin1
هدایت شده از استیکر سلاااااام
18.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_کودکانه_ریرا
این داستان (گردش)
👆👆👆
🐼
🌿🐼
🐼🌿🐼
╲\╭┓
╭ 🐼🌿 🆑 @childrin1
┗╯\╲
🐭👦🏻 موشی دُم بریده👦🏻🐭
بابام برام خریده
بلوز رنگ رنگی
روش عکس موشی داره
موش موشک قشنگی
وقتی اونو می پوشم
روی سینه ام میشینه
هرکاری انجام میدم
میشنوه و میبینه
دیروز اونو پوشیدم
رفتم برای ناهار
گفتم مامان زودی باش
غذای من رو بیار
اون نمی خورد غذا رو
شاید خجالتی بود
یا مثل من عاشق
سوپ و اسپاگتی بود
هر چی که من می خوردم
به موش موشی می دادم
دور از چشم مامانم
تو دهنش می ذاشتم
سفره که جمع و جور شد
مامان جونم منو دید
حسابی داد و قال کرد
بیچاره موشی ترسید
با اینکه مادر من
از پسرش رنجیده
دلم خوشه که سیره
موشی دم بریده
#شعر
╲\╭┓
╭ 👦🏻 🐭 @childrin1
┗╯\╲
🐿🌰 همسایه ها 🐿🌰
این داستان زیبا راجب به سنجابی است که صدای عجیبی می شنود و با موش کور آشنا می شود که برایش عجیب است که او هیچ چیز نمی بیند ولی صداها را به خوبی می شنود...
خر، خر، خر، این صدای چی بود؟
سنجاب کوچولو حسابی ترسیده بود. از طرفی هم دلش نمی آید فندق درشت خوش مزه را به حال خودش رها کرد.
خر، خر، خر، این صدا درست از زیر پایش می آمد. حتما یک چیزی توی زمین بود. شاید یک حیوان خیلی بزرگ. شاید هم آب رودخانه بود که داشت از زیر پایش بیرون می زد.
زمین لرزید و لرزید. فندق درشت خوش مزه، قل خورد و قل خورد. سنجاب کوچولو احساس کرد زمین درست جلوی پایش، مثل یک چشمه سر باز می کند. سنگ ها از دل یک سوراخ کوچک بیرون ریخته می شد و یک تپه کوچک درست می کرد. سنجاب د که با تعجب نگاه می کرد.
حیوان کوچک و غریب دید. حیوان سرش را از توی سوراخ بیرون آورد. سنجاب نگران بود، با چشم هایش به فندقی که حالا درست پشت سر این حیوان عجیب افتاده بود. نگاه می کرد. برای این که حواس حیوان را پرت کند گفت: تو کی هستی؟ این جا چه کار می کنی؟ نزدیک بود مرا بیندازی؟
حیوان عجیب همان طور که چشم هایش بسته بود، دماغش را بالا و پایین کرد و گفت: سلام، بخشید باز هم اشتباهی آمدم؟
سنجاب کوچولو که هنوز نگران بود و می ترسید فندقش را از دست بدهر، گفت: معلوم است که اشتباه آمده ای. این ا حیاط خانه ماست.
حیوان عجیب بدون این که پلک بزند گفت: چه جالب، فکر کتم حیاط شما درست بالای سر خانه ی ماست.
سنجاب کوچولو متوجه شد حیوان اصلا چشم هایش را باز نمی کند، پرسید: مگر خانه شما پایین است؟ خانه ما که آن بالا بالاهاست.
و با انگشت نوک یک صنوبر را نشان داد.
حیوان عجیب فقط نوک دماغش را تکان داد و با سر و صدای زیاد شروع کرد به بو کشیدن. سنجاب با تعجب گفت: تو یک سنجابی؟
حیوان عجیب گفت: سنجاب؟ نه من یک موشم. یک موش کور.
سنجاب گفت: موش؟ موش کور؟ ولی من قبلا یک موش دیده ام. تو اصلا شبیه او نیستس. تو هیج جا را نمی بینی؟ و توی دلش گفت: چه قدر خوب است فندق مرا نمی بیند.
موش کور گفت: چه چیز را باید ببینم؟ من همه چیز را با دماغم احساس می کنم الان هم به تو می گویم که اگر کمی به سمت راست بروی چند تا فندق احساس می کنی.
سنجاب با تعجب به سمت راست رفت و چند تا فندق ریز و درشت را از زیر برگ ها پیدا کرد. با تعجب به موش کور گفت: تو فندق دوست نداری؟
موش کور گفت: فندق؟ نه من عاشق کرم های ریزم. حالا اگر پایت را زا روی آن کرم کوچولویی که رویش ایستاده ای برداری، دیگر مزاحم تو نمی شوم.
سنجاب کوچولو باورش نمی شد که موش کور این قدر دقیق بتواند جای کرم را بو بکشد. اول پای راست بعد پای چپش را جا به جا کرد و با خجالت گفت: ببخشید دوست من حالا که به حیاط آمده ای بیا با هم فندق بخوریم شاید خوشت اومد.
از فردای آن روز سنجاب کوچولو برای موش کور کرم پیدا می کرد و موش کور برای سنجاب، فندق. آن ها حسابی با هم سرگرم شده بودند.
#قصه
🐿
🌰🐿
╲\╭┓
╭ 🐿🌰 🆑 @childrin1
┗╯\╲