جولیا ...
اون چند سال پیش آخرین داستانش رو نیمه تموم گذاشت، برای همیشه داستانی که همراه با اون زندگی میکرد رو رها کرد .
آدم عجیبی بود جولیا هندزفری های گره خوردش رو توی گوش هاش میگذاشت و یه اهنگ از بتهون گوش میداد همراهش نقاشی هم میکشید سعی میکرد اونارو کمرنگ رنگ کنه دلیلشو نمیدونست ولی حس بهتری بهش میدادن ، ولی الان اون نه اهنگ گوش میده نه نقاشی میکشه ...
جولیا زیاد کتاب میخوند حتی از کتابخونه مدرسه کتاب قرض میکرد تا بخونه جلوی اسمش پره کتابای مختلف بود ولی اون الان دیگه کتاب خوندنو کنار گذاشته .
جولیا خیلی ورزش میکرد بدنش همیشه از همه نرم تر بود ولی الان اخرین باری که تونست ۱۸۰ بزنه رو یادش نمیاد ...
اون دوچرخه سواری و اسکیت میکرد البته قبلا خیلی قبلا
جولیا واقعا طرفدار فیلم و سریال بود
اون حتی انیمه میدید ولی الان نه
جولیا همه ی علاقه هاشو از دست داده
شبا تقریبا دیر میخوابه، جدیدا چشماش هم ضعیف شده، وعده های غذاییشو کم کرده خب راستش اون کم کم زندگیش آبی و آبی تر میشه ولی به کسی نمیگه
جولیا هنوز راه میره ...
#feels
یادت میاد کی بدون جوراب روی چمنای خیس دوییدی و کف پاهات سبز شده بود؟
اصلا تاحالا تجربش کرده بودی ؟
دراز کشیدی روشون و به آسمون نگاه کنی ؟
آخرین باری که ابر ها مثل نهنگ و خرگوش بودن یادته اره ؟...
اخرین باری که موج دریا پاهاتو لمس کرد ؟
اخرین باری که به یه نفر گل دادی ؟
چرا یادت نیست هیچ کدومو ؟
پس چرا زندگی نمیکنی ؟
#feels