من عاشق وقتاییم که فاطمه رو میبینم
و بغلش میکنم و وقتی برمیگردم
میبینم بوی اونو گرفتم :"]]]
داستان امشب
خب راستش یه ماموری هست توی ذهنم که خیلی حرف میزده و بقیه مسئولا برای اینکه حواسشون پرت نشه و کار ها رو توی مغزم به خوبی پیش ببرن اون مامور پر حرفه رو گذاشتن همیشه شیفت شب کار کنه ...
آره خلاصه ، برای همینه حس میکنم شبا بیش از حد صدا های مغزم از کنترل خارج میشن پس کار اون مامور پرحرفه .
#feels
ولی جدی ۲ قدم میخام برم بیرون
یه گوشیه که دستمه اغلب
کارتامم که تو جاکارتیه تو جیبمه
چه وسیله ی مسخره ی دیگه ای باید بردارم اخه ...