من عاشق وقتاییم که فاطمه رو میبینم
و بغلش میکنم و وقتی برمیگردم
میبینم بوی اونو گرفتم :"]]]
داستان امشب
خب راستش یه ماموری هست توی ذهنم که خیلی حرف میزده و بقیه مسئولا برای اینکه حواسشون پرت نشه و کار ها رو توی مغزم به خوبی پیش ببرن اون مامور پر حرفه رو گذاشتن همیشه شیفت شب کار کنه ...
آره خلاصه ، برای همینه حس میکنم شبا بیش از حد صدا های مغزم از کنترل خارج میشن پس کار اون مامور پرحرفه .
#feels
ولی جدی ۲ قدم میخام برم بیرون
یه گوشیه که دستمه اغلب
کارتامم که تو جاکارتیه تو جیبمه
چه وسیله ی مسخره ی دیگه ای باید بردارم اخه ...
بعضی اوقات میخواهم بگویم که چقدر حالم مشکی است ، مشکی پر کلاغی !
ولی بعضی آدم ها شاید بگویند : او دنبال توجه است ، لوس ، کم تحمل ، زود رنج،و... اما هیچ کدام از انها جای من نبودند،
و به علاوه من هیچ وقت بعد از ابراز احساساتم انتظار یا تقاضای آغوش ندارم
نه تنها این بلکه همدردی و همدلی و توجه و ترحم هم نیاز ندارم ..
هدف من از گفتن احساساتم
از پوچی های درونم
از سیاهی ها و خاکستر هایی که به وجودم چسبیده اند فقط گفتن انها است !
نوشتن انها تا شاید تخلیه شوند ،
راه دیگری به ذهنم خطور نمیکند ...
پس اگر روزی ، جایی ، دیدید که من درحال ابراز احساساتم هستم بدون بیان حرف های صد من یه غاز درون ذهنتان فقط از کنارم بگذرید و چه بهتر که نادیده بگیرید
( من را ) .
#feels