یه تیکه روزنامه انگلیسی + یه تیکه از قوطی نوشابه (چون قشنگ بود ) + نقاشی غورباقه + یه قلب کوچیک که با منگنه درست شده
+ یه گلبرگه خشک شده
اگه منتظر بودی یکی بهت اینو بگه که بری بخوابی پس من میگم
شبت بخیر خوابای خوب ببینی
حالا برو بخواب
, Paradox ,
همه ی اینا رو باید جمع کنم و بعدش یا بندازم دور یا یه جایی پیدا کنم که بزارمشون تا خراب نشن حداقل :"
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود :