اگه منتظر بودی یکی بهت اینو بگه که بری بخوابی پس من میگم
شبت بخیر خوابای خوب ببینی
حالا برو بخواب
, Paradox ,
همه ی اینا رو باید جمع کنم و بعدش یا بندازم دور یا یه جایی پیدا کنم که بزارمشون تا خراب نشن حداقل :"
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود :
بعضی وقتا به این فکر میکنم که
دوست دارم مادربزرگ خوبی باشم و کاری کنم نوه ام عاشقم باشه
ولی بعد یادم میاد بچه نمیخام ...
براش یه کتاب مینویسم ،
یه نامه برای نوه ام، کسی که وجود نداره و شاید نخواهد داشت .
اینجوری در آینده بچه هایی که مادربزرگ ندارن میتونن کتابی که نوشتم رو بخونن و فرض کنن من مادربزرگشون بودم
شاید خوشحال بشن .
همینطور من